چهل روز در فراغت سوختم.... ..محمد

سلام محمدم ....سلام عزیزم ....... سلام مرد آسمونی من

با امروز چهل و اندی روزه که دیگه رفتی . چهل روزه چشم به در دوختم تا بیای . چهل روزه منتظرتم .... همه میگن بس کن ولی نمیشه .همه میگن آروم شو ولی نمیشه . محمد ....عزیزم.... مهربونم... هنوز باورم نیست که رفتی هنوز باورم نیست که آسمونی شدی و همنشین اولیای خدا شدی ... خودت بگو من چی کار کنم . خودت بگو این دل لعنتی رو چجور آروم کنم . محمد به دلم هم دروغ بگم. به خودم هم دروغ بگم . نمیتونم عزیزم نمیتونم عشق من تو کمکم کن .

خوابتو دیدم چند بار ولی شب رحلت پیامبر نمیدونم خواب بودم یا بیدار . ولی هر چی بود که کنار تو دراز کشیده بودم . دستامو گرفتی و بلندم کردی منو بردی از رو آسمون از بالای خونه ها از رو ابرا مثل پرواز بود . منو بردی کربلا بردی زیارت امام حسین . یادمه همه ی اون زیارت هنوز تو یادمه لحظه ای که چسبیدم به ضریح آقا یادمه . یادمه که مردم هم بودن ولی جایی که من زیارت کردم خلوت خلوت بود . وقتی زیارتم تموم شد منو برگردوندی سر جام همون جایی که با هم خواب بودیم . سرتو گرفتم تو بغلم موهاتو نوازش کردم ذستامو محکم گرفتی و نازم کردی بغلم کردی بوسم کردیی دستاتو دور کمرم حلقه کردی . تو چشمام نگاه کردی و گفتی سمیرای عزیزم من خیلی دعا کردم من خیلی نذر کردم هر کاری کردم نشد . این قسمت ما بود . محمد باهام حرف زدی . نمیدونم چرا ؟ شاید چون همیشه بهت گفتم محمد چرا تنهام گذاشتی چرا از پیشم رفتی ؟ آره سبکتر شدم ولی دلم میخواست هیچ وقت از این خواب بیدار نمیشدم و همچنان تو بغلت تو آغوش گرمت بودم همچنان باهات حرف میزدم . ولی بیدار شدم از اون خواب قشنگ بیدار شدم .

محمدم بازم بیا تو خوابم محمد دلم برات تنگه . دلم داره از دوریت میترکه .

محمدم خیالت  راحت . نگران ما نباش داریم زندگی میکنیم . رضا آروم تر شده هر چند وقت یه بار میاد عکستو میگیره و میبوسه . این دل منه که آروم نمیشه .

هر هفته میام پیشت هر هفته میام خونه ای که برا خودت تنها خریدی و من با خودت نبردی . هر چقدر هم که برف و یخ باشه من میام پیشت . ولی تو خونتون مثل دیوونه هام . جای خالیت تو خونتون داره بد جور عذابم میده . محمد هر کاری میکنم یادم بره نمیشه . آخه من اصلا روستای شمارو نمیشناختم تو منو بردی اونجا . یادته محمد وقتی عقد کردیم منو بردی بالای یه کوه نزدیک خونتون و دستتو دورم حلقه کردی و گفتی :سمیرا اصلا میدونستی یه همچین جایی هم روی کره ی زمین وجود داره؟گفتم نه . گفت از حالا تا همیشه پیشتم . باهاتم .پشتتم . نگات کردم و گفتم تو که هستی اینجا احساس غریبی ندارم . ولی حالا محمد من غریب شدم . منو آوردی و خودت رفتی حالا این سمیرای بدبخت به چه امیدی بیاد اینجا ؟خودت بگو .... جمعه که مراسم چهلمت بود . بعد مراسم همه رفتم سر خاک ولی من نرفتم گفتم همتون برید الان تو شلوغی من نمیتونم با محمدم حرف بزنم . همه که برگشتن خونه . من رفتم با امیررضا . سه تاییمون برا اولین بار تو این چهل روز تنها شدیم باهات حرف زدم عکس روی سنگ بوسیدم .گریه کردم ولی سبک نمیشدم . دلم آروم نمیگرفت .

باشه محمد نبودنتو تحمل میکنم ولی عادت نمیکنم . به خاطر رضا به خاطر امانتت. محمد تو هم تنهام نزار محمد من از تنهایی میترسم . باز هم کمکم کن تا صبورتر بشم . تا نشکنم .

محمدم..........از وقتی نیستی با تهنایی خلوت کرده ام .....دلتنگ که میشوم سایه ات را ....با اشک چشمانم آبیاری میکنم.....خاطراتت بی وقفه ورق میخورند........تمام شب هایم را به رویایت باخته ام.....و دیگر پنجره ها به هوای سلام کسی نمیگشایم.....نگران هیچ چیز نباش محمدم ... من همین قدر هم که مرده ام تنها به اشتیاق توست

قرار بود تو این وبلاگ خاطرات پسرمو بنویسم ولی دلتنگیهام نمیزاره .

امیررضا پسرم مرد کوچولوی مامان .... تو منو ببخش ... تو حلالم کن مامان ... اگه بی حوصله ام ... اگه گاهی اوقات جلو اشکامو نمیتونم بگیرم و تو رو هم ناراحت میکنم .... مامان عاشقیم که در فراق معشوقم میسوزم ... نمیدونم کی میخونی این نوشته های مامانی رو ... ولی هر موقع خوندی مامان ازم بگذر .... به جای اینکه خاطرات تو رو بنویسم از دل گرفته ی خودم میگم ... الهی قربونت برم که انقدر مودبی ... انقدر هوامو داری ... خیلی وابسته به من شدی ... شبها موقع خواب همچین بغلم میکنی و بوسم میکنی که همه حسودیشون میشه .... ... مامانی ده روز مونده بود دوسالت پر شه یعنی 20 شهریور از شیر گرفتمت یعنی دیگه عملا مرد شدی . زیاد هم اذیت نکردی ... تا یه هفته از حرصت جی جی مامانی و دستامو گاز میگرفتی و بقیه حرصت هم سر عمه مرضیه بیچارت خالی میکردی تموم دستاشو کبود کردی بودی ولی بعد خوب شدی آروم شدی . همون موقع هم جیشتو گفتی و از پوشک هم گرفتمت . تکی به خدا مامان ...

تا الان دو تا عشق تو زندگیم داشتم محمد و امیررضا ... محمد عشق اول و آخرم بود و هست ولی حالا دیگه فقط تو رو دارم برا عاشقی کردن .همه ی عشقم به پای تو میریزم..... برام بخند تا بخندم بخند و شاد باش تا زنده باشم ... مامانی نمیزارم غم بی پدری اذیتت کنه . نمیزارم ذره ای احساس کمبود کنی ... نمیزارم غمی داشته باشی .... من به باباییت قول دادم .... از خدا میخوام کمکم کنه تو مثل بابا تربیت بشی ... یه مرد واقعی که لنگش تو دنیا خیلی کمه ....

دوستت دارم ...مرد کوچکم

 

/ 24 نظر / 265 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بلفی

سلام باورم نشد وقتی اومدم دیدم چه اتفاقی افتاده، فقط می تونم بگم تسلیت!!! امیدوارم خدا بهت صبر بده و نیرو تا پسرتو بزرگ کنی.[نگران]

.::مادرخانومی::.

سلام سمیرا جان من مطمئنم که به تنهایی هم میتونی از امیررضا کوچولوت یه مـــــرد واقعی بسازی مثل پدرش.من مطمئنم که تو میتونی

مريم

سلام سميرا خانم تو وبلاگ گردو به وبلاگتون برخورد كردم.و تا تونستم اشك ريختم و اشك ريختم ... خدا بهتون صبر بده و خوشحالم كه از اون مرد بزرگ و زندگي عاشقانه يادگاري برات برجاي مونده

تارا

سلام عزیز وقتی دلنوشته هاتو میخوندم دلم لرزید خیلی از مرگ می ترسم ازتنهای بیشتر خدا صبرت بده

مامان تارا

سلام سمیرا جان وقتی دل نوشته هاتو میخوندم دلم لرزید چون از مرگ میترسم از تنهای بیشتر خدا صبر ت بده

فاطمه

سلام تسلیت من بپذیرید ازخدای مهربان صبر میخواهم خواهرم به خدا توکل کن من هم داغ برادرجوان به دل دارم میگن دعای دلشکسته ها اجابت میشه دعام کن دعات میکنم روحشان شاد

مامان امیر رضا

سلام من به تازگی صاحب پسری به اسم امیر رضا شدم اسمشو تو ولاگای نی نی ها سرچ میکردم که یادبگسرم چطور وبلاگ بنویسم براش که به اینجا رسیدم کلی اشک ریختم خدا باتویه خدا تویه این نوشته هلته تو چشمای امیرته مردباش زن قربون دلت بشم تو از پسش برمیای تو میتونی مردباش مردونه گریه کن بذار امیرت روح پدرو درتو ببینه الهی خدا بهت صبر بده زنده باشی عزیزمن

مامان امیر رضا

سلام من به تازگی صاحب پسری به اسم امیر رضا شدم اسمشو تو ولاگای نی نی ها سرچ میکردم که یادبگسرم چطور وبلاگ بنویسم براش که به اینجا رسیدم کلی اشک ریختم خدا باتویه خدا تویه این نوشته هلته تو چشمای امیرته مردباش زن قربون دلت بشم تو از پسش برمیای تو میتونی مردباش مردونه گریه کن بذار امیرت روح پدرو درتو ببینه الهی خدا بهت صبر بده زنده باشی عزیزمن

ناهید

سلام مامان سمیرا.........خیلی متاسفم.انشاال... غم اخرتون باشه .......باور کنید خیلی ناراحتو غمگین شدم طوری که با گریه براتون مینویسم .میدونم خیلی سخته حتی تصورشم طاقت فرساست.امیدوارم پسر کوچولوت مردی موفق بشه و تا حدودی جای خالی باباشو پر کنه.خدا بهتون صبر بده.

مامان داغ دیده

انشاالله که اقارضا1000سال عمرکنه.مثل محمدجوادمن دورازجونش جون نده.اونم جلوی چشم مامانی