شوق نفسهای منی خوب من

سلام وروجک من ..... سلام تنها دلیل بودن من .... 

مرد مامان چقدر قشنگ بعضی روزها و بعضی ساعت ها میشوی همصحبت مادر .... ساعت های که فقط منم و تو.... چه عاشقانه میشویم من وتو ...

چقدر لحظه هایی را دوست دارم که با زبان کودکانه ات برایم شیرین زبانی میکنی و دل از من مادر میبری...

چه شیرین است لحظه هایی که محکم در آغوشم میگیری و گویی اگر ولم کنی از دستت میروم و میبوسی و مرا غرق در لذت مادرانگی میکنی ...

چقدر ناراحت میشوم وقتی مجبورم به خاطر خودت برای انجام کارهای زشت دعوایت کنم و در دلم آه بکشم که کودکم را آزردم ولی وقتی می فهمی و با کوچکی خودت میگویی مامانی ببخشید اشتباه کردم تمام افسوس هایم جایش را به لبخندی میدهد که برای تو از هر چیزی شیرینتر است .... 

 کوچک رویایی ِ من دنیا اگر خودش را بکشد نمیتواندبه عشق من به تو شک کند.

تمام ِ بودنت را عشق می کنم ...حاجتی به استخاره نیست

عشق ما ... عشق من به تو عشق تو به من یک پدیده است ...

یک حقیقت بی نیاز از استخاره و ُ گمان

صدای قلب تو ... صدای زندگیست.

زندگی را دوست داشته باش نازنین ِ من

زندگی را زندگی کن عاشقانه کودکانه... حتا وقتی بزرگ شدی  کودکانه زندگی کن جانکم

مادرانه ترین لحظه های امروزم

همین لحظه است...همین لحظه که با تمام جان ِ عاشقم دوستت دارم را یواشکی به

تو هدیه میکنم... تو خوب میدانی که من چقدر شاعرانه با تو حرف میزنم...

تو خوب میدانی که...من تا همان لحظه که بمیرم قرار است در کنارت بمانم

نازکم.... به خاطر ِ تو هم شده همیشه آبی می مانم

به خاطر ِ تو هم شده تمام ِ روزهای بعد از این مهربانتر خواهم شد به خاطر تو هم شده غم دلم را برای خودم نگه میدارم ....

دلم میخواهد بهانه بگیری  و  من کلافه شوم ...بریزی ...بپاشی ...و من حرص هایم را سر ِ بیخیالی خالی کنم... قندیلکم

تا بهار چیزی نمانده دعا میکنم برفها زودتر آب شونددرختها زودتر شکوفه دهند و تو زودتر بزرگتر شوی میخواهم به خورشید بفهمانم تو پر نورتری تو زیبا تری

به دنیا بفهمانم تو برای من از هر چیز ِ دیگر مهم تری

 پســـــــــرم...

نوازشت میکنم .....لمست میکنم.... می بوسمت ....موهای نرمت را شانه میکنم صورتت را میشویم و تو شاید نمیدانی این کارها را عشق میکنم ...

و تو شاید ندانی از روزی که به دنیا آمدی تا لحظه ای که از دنیا بروم هر روز عاشق تر از روز ِ قبل میشوم

تو وادارم میکنی تا دوباره به لهجه ی کودکی هایم با تو صحبت کنم.

و روی حیاطی که هنوز کف ِ آ ن خاکیست و آب پاشی شده با تو پابرهنه بدوم تا کف ِ پاهایم گِلی شود.

تو وادارم میکنی با خودم شرط ببندم تمام ِ کوچه های بن بست دنیا را نادیده بگیرم.

و ...وادارم میکنی خنده هایم را از چمدان زیر تخت بیرون بیاورم .

و ...دوباره تمام ِ غصه هایم را تا کنم بگذارم توی چمدان ، زیر تخت.

من حتم دارم

خدا تو را مثل سبزینه ها پاک آفریده است.

 شاید خدا تو را به خاطرِ این به من داد که هم وزن معصومیتت دوستت داشته باشم

شاید باید باهم بعدهای بعد از این بخندیم و برقصیم ....رهای رها

شاید به خاطر این تو یک تکه از من شدی که خدا به من اجازه دادتکه های احساسم را در تو تکثیر کنم.

جانکم ، دلتنگی هایم را ببوس تا تمام ِ گریبانم بوی تو را بگیرد.

تانقش لبهای کودکانه ات با طعم ِ مبهم ِ دنیای یک نفره ات روی پوستم بماند.

یادگار عشق من .... یک تکه از من که نامش دل است دیوانه واردارد تو را هر روز عاشق تر میشود.

می خواهم خدا را ببوسم که تو را در من خلاصه کرد.

میخواهم رج های غصه های خنده دارم را بشکافم و شادی انتظار تو را ببافم

تو جان منی و از جان هم عزیزتری جانکم

 امیررضای من عشق من ... پسر شیرین زبون و ناز من ...

نمیدونم چگونه از روزانه هایت بنویسم تا وقتی برای خودت مردی شدی بدونی که چه روزهای قشنگیت روزهای کودکانه ات ...

چه شیرین و زیبا دل میبری از من و همه ی کسانی که دیوانه وار دوستت دارند.

شیرینی ودلبریت گفتنی و نوشتنی نیست ... ای کاش زودتر بزرگ شوی و مرد شوی و خودت طعم فرزند دار شدن بچشی تا بدانی که دست و قلم مادر را یارای نوشتن کودکانه های تو نیست ...

این روزها آنقدر حرف های قشنگ میزنی که با هر کلمه ات روی لبهایت را میبوسم و تو با همه بچگیهایت میگویی .. مامان چقدر بوسم میکنی ؟....

پسرم ....

اواسط دی ماه مامان شهناز و بابا رضا و عمه فاطی مهمون ما شدن و چند روزی پیشمون بودن ... و تو این چند روز براشون حسابی دلبری کردی ....

دوهفته پیش هم با خانواده ی عمو به خونه ی عمه نرگس رفتیم و حسابی خوش گذشت .. آخه خونشون به لب دریا نزدیکه و تو هم با دیدن دریا کلی خوشحال شدی و ذوق کردی ...

هفته پیش هم عقد داداش محسن پسر دایی مامانی بود و بعد فوت بابایی اولین جشنی بود که شرکت کردیم و شما چه حالی کردی و از همون اول وسط بودی و میرقصیدی ... وسط مراسم هم با دختری دوست شدی و با هم بازی میکردین و خوش بودین ....

 این روها و شب ها گاهی حرف هایی میزنی که دلم را به آتیش میکشی ... یک شب بهم گفتی مامان... گفتم جان ... گفتی مامان خدا تلفن نداره ؟ گفتم چطور مامان؟گفتی آخه میخوام یکی به بابا محمد زنگ بزنم دلم براش تنگ شده .... گفتم مامان خدا تلفن نداره همین جوری باهاش حرف بزن صداتو میشنوه گفتی همه تلفن دارن چطور خدا نداره؟ نمیدونستم چی باید جوابتو بدم ... یه روز که هیچ کس جز من و تو خونه نبود گفتی مامان چرا خدا باید بابایی مارو میبرد پیش خودش ؟ گفتم آخه بابایی خیلی خوب بود خدا اونو برد تا پیش خودش باشه گفتی خدا نمیدونست من و تو هم بابایی رو دوست داریم ؟ گفتم میدونست مامان ولی خدا بیشتر از ما دوسش داشت گفتی ولی ما هم بابایی رو خیلی دوست داشتیم ...

پسرم... من و تو باید به این زندگی و به دنیای بدون بابایی عادت کنیم ... میدونم و میبینم وقتی پدری رو دست در دست فرزندش میبینی چطور نگاش میکنی ولی مامان دل من کم از تو نیست حسرت من کم از تو نیست ... مادر سرنوشت برای من و تو اینگونه رقم خورد .... حسرت های کودکانه ات و سوالهای بی جوابت خون به دل من میکنه ولی شرمنده ام عشق مادر ... نمیتوانم پدرت را برگردانم .. نمیتوانم از خدا پسش بگیم ... اون روزها که بیمار بود میگفتم خدایا اگر آدم بودی انقدر باهات میجنگیدم که محمدمو ازت بگیرم مطمئن باش به تو پیروز میشدم ولی عزیزم او خداست و ما بنده او بزرگ است و ماکوچک    باید حق بندگی به جا آوریم و شاکرش باشیم ... پسرم بابایی رفت ولی خدای ما هست ... میدونم گذشت زمان درد دل مارو کم میکنه و لی داغ دل ما سرد نمیشه پس یاد بابا رو یه گوشه از قلبت بزارو از زندگیت راضی باش ... پسرم شاید زن باشم ولی به قول بابا شیرزنم .. برایت هم پدری میکنم و هم مادری میدانم پدرت نمیشوم ولی عزیزم تمام سعیمو میکنم تا غم بی پدری کمتر بیازراد تورا ...

پ. ن .با همه ی این حرف ها بد میشوم در مقابل همه ی بدی ها ....دیگر جواب بدی را با خوبی نمیدهم ... بد میشوم با همه ی کسانی که بدی کردند برای کسی میمیرم که برای من و پسرکم تب کنند .خبر کسانی را میگیرم که بعد محمد خبری از من و پسرکم گرفتند .... روزگار با همه ی تلخی هایش درس خوبی به من داد .... برای پسرکم هم میگویم همه ی آنچه که بر ما گذشت وهمه ی آنچه شنیدم .. ولی با پسرم به کوری چشم بعضی کوته فکران خوش و شاد زندگی میکنیم تا بدانند دل ما به خدایمان خوش است ... شادی حق من و فرزندم از این روزگار است .... پس بدانند آن هایی که بودنشان تا بودن محمد بود که من پسرکم با یاد محمد و با خاطرات خوشمان زندگی میکنیم ولی یاد خواهم داد به فرزندم که یادکسانی باشد که به یادش بودند یاد خواهم داد به پسرم که تمام حقش را از روزگار بگیرد و به فقط به خاطر دل خودش زندگی کند ... کاری کند که فقط مخالف امر خدا نباشد نه مخالف حرف بنده های خدا ...

این عکس مربوط به آخرین شب یلدا با بابایی مهربون بود یلدای 91

امیررضا و بابا بزرگا..... 

وروجکی لب دریا .....

دلت آبی تر از دریا عزیزم

اینجاهم شب عقد داداش محسن پسردایی مامانی که با دخترخانومی دوست شده بودی

 

/ 13 نظر / 150 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

بی نظیر مینویسین. بی نظیــــــــــــــر[گل] تک تک کلماتی که با عشق بیان میکنین آدمو به اوج میرسونه[گل] عاشقتونم. روی ماه شاه پسر رو ببوسین[قلب][قلب]

yaser

سلام خدا همه بنده هاشو دوس داره خدا رحمتش کنه . . . خدا پسرتونو واسط حفظ کنه وبلاگ جالبی هست خیلی قشنگه بر خلاف تمام ناسازگاری های روزگار قشنگه . . . اسرار خرابات جز مست نداند هوشیار چه داند در این کوی چه راز است ...

hadis

سلام سمیرا جون،ماشالله چه گل پسرت بزرگ شده وخوشتیپ شده توی عروسی پسر داییتون،هزار الله اکبر،ان شالله سایت همیشه بالاسرش باشه وخوشبختیش رو ببینی،کی باشه امیر رضای خوشگل ما دوماد بشه وعکس دومادیش رو بزاری....ای خدا(ذوق)

مریم از مازندران

سلام .عزیزم خیلی زیبا و روان مینویسی حرف دلت رو.برات ارزوی صبر و سلامتی از خداوند میخوام

رعنا

سلام عزیزم.اتفاقی به وبت برخوردم..از اواسط پستت اشکام سرازیر شد ....عزیزم آفرین به روحیه ات که انقدر قوی هستی...تبریک میگم بهت....بمیرم برای امیررضا که اینطوری سوال میکنه...اما خدای تو و امیررضا انقدر بزرگه که هیچوقت تنها نمیمونید...منم هیچوقت پدرم رو ندیدم وقتی به دنیا اومدم پدرم شهید شده بود...خیلی سخت بود اما مادرم مثل شما یه شیرزن بود....الان ما شدیم برترینهای فامیل از همه لحاظ....الان من ازدواج کردم و یه پسر دارم ......مطمینم که تو هم میتونی.....برات همیشه دعا میکنم برای روح همسرت خودت و امیررضای نازم....مواظب خودتون باشید

خورشيد

سلام ماشالله چقدر اميررضا بزرگ شده. داره كم كم براي خودش مردي ميشه. مامان اميررضا اين روزها خيلي غصه دارم خيلي احساس تنهايي ميكنم. خواهش ميكنم با قلب پاك و مهربونت برام دعا كن.

مهدیه

خدا بهت صبر بده عزیزم بچه تو این سن خیلی کنجکاوه امیدوارم با حرفایی که بهش میزنی آروم و قانع بشه آقا محمد هم خیلی شبیه پدرشون بودن همیشه شاد باشی

مامان هانا

فداش بشم من دای اون لباس خوشگل مراسم عقد تنشه [قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]فدای اون سوالای قشنگش . کاش خدا تلن داشت . عزیز دلم[گل] مامان سمیرا خوشحالم که شیرزنی . سمیرا ندیده عاشششششقتم . خیلی دوست دارم ببینمتون [قلب]

مامان سارينا

اى كاش خدا تلفن داشت????

رعنا

الهی ...اگه من امیررضارو میدیم حتما یه ماچ گنده از لپاش میکردم ،،، وای که چقدر این پسر بانمک و باهوشه هزار ماشالله واقعا عکسایی که خواهرتون گرفته بود زیبا بود ...بهشهر طرفه کجاست؟ خیلی طبیعت زیبایی دارین جای ماروهم خالی کنین[چشمک] سمیرا جان من یه رعنای دیگه هستم ،یه وقت با اون خانومه که پدرش شهید شده اشتباه نگیری