تابستون و تفریحاتش

سلام عزیز دلم .... سلام فرشته کوچولوی مامان

میدونم خیلی دیر شده ولی به خدا فکر نمیکردم دوماهه که وبلاگتو آپ نکردم ... بی حواس شدم مhمان ... من خیال میکردم مرداد ماه وبلاگتو نوشتم ولی متوجه شدم که از تیر ماه تا حالا هیچی ثبت نکردم ... مامانی تنبلتو ببخش

 پسرم اگه بخوام از تابستون امسال بگم خداروشکر خیلی خوب بود .. بعد از ماه رمضون که روزه گرفتن و گرمای هوا اجازه ی هیچ کاری به آدم نمیداد بعد ماه رمضون حسابی دلی از عزا در آوردیم ولی امسال تابستون خیلی گرم بود ...

شاید اگه بخوام زیباترین سفر و رزوهامون بگم مسافرت به مشهد مقدس و پابوسی آقا امام رضا بود ... پسرم من و بابا محمد وقتی شما تو دلم بودی شما رو  نذر امام رضا کردیم و بابا محمدت هم قبل از رفتنش از من خواست که هر ساله تو رو به پابوسی آقا ببرم ومن هم پارسال و هم امسال به عهدم وفا کردم و تا عمر دارم نذر دل پاک بابایی رو ادا میکنم ... امسال با مامان عزیز و خاله هایده و خونوادش و خاله سانا و فاطمه ی دایی اکبر به زیارت آقا مشرف شدیم ... سفری که هر ساله زیباترین خاطره ی تابستون ما رو رقم میزنه ... خیلی خوش گذشت ولی حیف که کم بود ... اونجا پسر خوبی بودی و اصلا اذیتم نکردی فقط از جلوی اسباب بازی فروشیا بچه ها به حالت صف میرفتن که شما مغازه رو نبینی و باز طلب ماشین نکنی ... ولی باز هم تو زرنگتر  بودی و سه تا ماشین از اونجا خریدی و الان کلکسیونی از ماشین ها داری ... چیکارکنم ؟ عشق تو ماشینه پسر شیطون من

 دریا و جنگل هم خیلی رفتیم ... و خیلی خوش گذشت ...

آبجی معصوم و خاله مهری هم چند روز مهمون ما بودن و حسابی خوش گذروندیم .. کسایی که حق مادری به گردنت دارن و روزهایی که من و بابا محمد هر دو مدرسه بودیم و شما شیر خواره بودی پرستاریتو کردن ... و حالا بعد بابا محمد و حتی بعد اسباب کشی ما از رباط کریم هنوز هم منت رو سر ما میزارن و با اومدنشون خوشحالمون میکنن ... خیلی خیلی بهتر از کسایی هستن که بعد بابایی دیگه سراغی از ما نگرفتن ... و فقط ادعای دوست داشتنتو دارن ... تا بابایی بود ، بودن ... ولی بعد بابا تنهامون کردنم ...

پسرم میخوام یه سفارش بهت بکنم ... نمیدونم وقتی وبلاگتو یا دفتری که تموئم این خاطراتو توش مینویسم بهت بدم کجا هستم ... ولی میخوام بگم عشق ماما ن تو تموم زندگیم کاری نکردم از قصد یا عمد که دل کسیو بشکونم ولی انقدر هم شخصیتمو کوچیک نکردم در مقابل کسانی که منو تو رو تنها گذاشتن بزرگی نشون بدم و باز هم تحویلشون بگیرم ... نه مامان ... از توهم میخوام سراغ کسایی رو بگیری که سراغتو گرفتن ... تو ناراحتی و تنهایی کنارت بودن نه کسایی که بودنشون با شرطو شروط بودن پدرت بود ... حالا هر کس میخوان باشن و هر نسبت خونی که میخواد بات داشته باشن ... نمیخوام کینه توزی یادت بدم ولی میخوام بهت بگم برای کسایی ارزش قایل شو که برات ارزش قایل شدن ... دوست  داشتن فقط به زبون نیست ... وگرنه هر بی سرو پایی میتونه بگه دوستت دارم ...

پسرم ....تابستون امسال هم داره تموم میشه و من میمونم و مدرسه و تو میمونی و 5 ساعت بی مادری ... ولی امسال میخوام مهد کودک ثبت نامت کنم و خودت هم خیلی علاقه نشون میدی ... دلم میخواد یه کم زندگی تو جمع و اجتماع یاد بگیر و یاد بگیری چجوری از حقت دفاع کنی و چجوری و کی مهربون باشی ..

این روزها شیرین زبونتر و شکلاتتر شدی .. و تموم روز داری سوال میکنی چرا؟ هر چی میگیم پشت سرش میگی چرا؟ تموم چیزها برات سواله وگاهی اوقات شاید ده بار پشت سر هم سوال میکنی و هر کدوم توضیح میدم از چیز دیگه ای سوال میکنی ... یه موضوع دیگه ای هم که برات مهمه نسبت آدمها به همه ... مثلا یه روز سوال کردی مامان من چی بابا حسن (پدر بزرگ من) میشم ... گفتم شما نتیجش میشی ... گفتی نتیجه چیه ؟ گفتم یعنی نوه ی بچش ... گفتی نوه چیه ؟ گفتم یعنی بچه بچه

و باز دوباره سوال میکردی از کسای دیگه و نسبته با همدیگه ... و با این مدل سوال کردنت همه رو به وجد میاری و باعث شادی همه میشی ...

راستی پسرم یک روزبچه های عمه ی بابا محمد مهمونمون بودن و دمشون گرم که یادی از ما کردن و برای شما یک ماشین شارژی هدیه آوردن ... شما حالا یک راننده ی حرفه ای هستی و کاملا به رانندگی مسلطی ... با اومدنشون خیلی خوشحالمون کردن و خیلی خیلی ازشون ممنونیم که پیشمون اومدن....

بادایی جونت و محمد داداشی شوهر خاله سانا خیلی سرو کله میزنی و هر کاری میکنن تو هم تکرار میکنی ... حتی تو لباس پوشیدنت مثل دایی جونت لباس مسپوشی و عزیز هر چی برا دایی بگیره عین همونو برا تو هم میگیره ...

پسرم دو روز هم با دایی جونت و خاله هات و محمد داداشی سر خاک بابا محمد رفتیم و زود برگشتیم چون کمن دیگه اون خونه و اون محلو نمیتونم تحمل کنم ... اکر هم میرم بخاطر دل پدر بزرگت و مادر بزرگته  نه هیچ کس دیگه ... وگرنه بدون بابا اونجا برام جهنمه و غریبی بدجور آزارم میده ...

از خدا میخوام  انقد مرد باشی و بزرگ ... که سرمو بالا بگیرم و تو چشمای بابات نگاه کنم ... پسرم از تو میخوام جوری باشی و بزرگ شی که باعث افتخار باباییت و من بشی ... پسرم خیلی سخته که ببینمتو حسرت ها ی دلتو بدونم و تحمل کنم ولی به عشق تو و به حرمت عشق باباییت دارم تحمل میکنم و تموم سعیمو میکنم هیچ کم و کسری نداشته باشی و نیاز به هیچ کس پیدا نکنی ... و از تو هم میخوام دستتو فقط پیش خدا دراز کنی نه هیچ کس دیگه ... پسرم روزهای من و تو آروم میگذره و تموم تلاشم اینه که شاد باشی و برام مهم نیست که کور ذهنها و حسودها چی میگن...

امسال هم برات جشن تولد میگیرم چون وصیت پدرته و شادی  حقته ... داری چارساله میشی عشق مادر ... چارساله از بهشت خدا دل بریدی و به آغوشم اومدی ... پسرم همه دنیا رو برا تو میخوام ... الهی به آبروی صاحب اسمت 120 ساله بشی و همیشه شاد و سرحال باشی گل من

خیلی دوستـــــــــــــــت دارمـــــــــــــــــــــــــ عزیــــــــــــــــــــــزم


می دانی ...
چه لذتــی دارد،


رویای داشتن تو


در میان تلخکامی هایم ؟؟


پسرم ساحل دلت را به خدا بسپار خودش زیباترین قایق را برایت میفرستد

                                  سفر قشنگ و رویایی ما به مشهد الرضا

معجزه یعنی ..آغوش تـــــو..که شیرین می کند..دریای شور دلم را 

الهی همیشه بخندین .... عشق منین به خدا

                                           خوشبختی داشتن کسی است…

که بیشتر از خودش

تــــــــــو را بخواهد…

و

بیشـــتر از تــــــــو…

هیـــــــــــچ نخواهد..

و

تــــــــــو ...

برایش تـــــــمام زندگی باشی...دوستت دارم داداشم 

   ا میررضا و ماشینـــــــــــــــــــــــــــــش

 

 مرد مامانه این پسر

یک روز گرم تو جنگل با خانواده ی عمو حسن

                                                                           چارمین سفر به مشهد الرضا ... الهی 120 سال با پاهای خودت بری زیارت عشق مادر

 ساحل زیبای بهشهر

 پسرک عشق ماشین من

آقا جون ... دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم ....

امیررضا و. خاله سانا

/ 0 نظر / 270 بازدید