اولین عروسی ای که رفتی... عروسکم...

سلام نفسم سلام عشقم سلام زیباترین بهانه ی زندگیم

عزیز دلم امیررضا الهی قربونت بشم مامانی که اینقدر خوش مسافرتی گلم ...

اره عزیزم صبح پنج شنبه بابایی وقتی از خواب بیدار شد یهویی گفت پاشو بریم شمال  و سریع با یه آژانس به سمت تهران پارس رفتیم تا با اتوبوس بریم شمال گل مامان توی راه اصلا اذیتمون نکردی الهی فدات شم عزیزکم ...وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم خونه باباحسن آخه قرار بود حنا بندون مهدی رو تو حیاط بابا حسن بگیرن ولی نمیدونی آقا جونو مادر جونو خاله ها و داییت چقدر با دیدنت سورپرایز شدن؟... وروجک چقدر خاطر خواه داری تو ؟...

ولی نمیدونم از دیدن اون همه جمعیت بود یا صدای بلند باندها یا از خستگی و خواب  که فقط گریه میکردی و اصلا نذاشتی مامانی نه تو حیاط بره و مراسمو نگاه کنه و نه بتونم شام بخورم بیچاره خاله سارا و سانا و خاله های منو زنداییام که نوبتی تو رو میگرفتن و دورت میدادن تا گریه نکنی...  ولی همینقدر که تو باهام بودی بهترین عروسی ای بود که تو تموم عمرم رفتم

وروجک ولی شب عروسی تو تالار که دیگه همه چی برات عادی شده بود کیف کردی با لذت به رقصیدنا نگاه میکردی و میخندیدی ای ناقلا از همین الان دختردید میزنی؟...اینقدر بامزه میخندیدی از رقصاشون که هرکی میومد وسط تو رم  بغل میکرد و باهات میرقصید الهی فدای پسرکم بشم الهی یه روز عروسی خودت بشه ... ..اخ که چه کیفی داره

پسر گلم ولی مامانی شب عروسی مهدی گریه کرد میدونی چرا ؟ ... به خاطر جای خالی دایی اصغر... پسرم نمیدونی وقتی داماد با عروسش دست تو. دست هم اومدن بغضم شکست من که همیشه ادعای صبور بودنم میشد من که همیشه مامانمو بعد مرگ برادر دلداری میدادم من که شده بودم سنگ صبور دل شکسته مادرم حالا چم شده بود ؟ ...

مامانی اشکم اومد وقتی مهدی سر به زیر انداخت و میرقصید ...

اشکم اومد وقتی زندایی دست در گردن مهدی انداخت و میلرزید ...

اشکم اومد وقتی مامان ,عمه بزرگه مهدی , رفت بوسیدشو سر رو سینش گذاشت تا بوی برادر رو بگیره ...

پسرم میخندیدم برا اینکه مامان نبینه دارم گریه میکنم تا نشکنه ولی چی بگم که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است چقدر جای دایی دیشب خالی بود ولی مطمئنم که بود شب عروسی پسر بزرگش ...

مامانی نمی خواستم ناراحتت کنم ولی دیشب نمیدونم چرا یهو دلم هوای دایی رو کرد و احساس کردم یه چیزی کمه ..

بگذریم ...مامانی الهی قربون قدمات بشم که خوش قدمی میدونی چرا آخه از دانشگاه بابل به دایی جونت زنگ زدن و گفتن که تو تکمیل ظرفیت تو رشته کارشناسی علوم ازمایشگاهی قبول شده خدا رو شکر نمیدونی چقدر ذوق کردیم دایی جونتم هی میومد کف پاتو میبوسید و میگفت این از قدم امیررضاست الهی من قربون اون پاهای کوچولوت بشم ...

خوشمزه پسرم تو دیگه الان خیلی راحت اشیا رو تو دستت میگیریی و الان چند وقته که داری تلاش میکنی خودت تنهایی به رو شکم بیفتی که مامان شهنازت میگفت چهار شنبه وقتی من مدرسه بودم بالاخره موفق شدی و تلاشت به ثمر رسید قربون پهلوون کوچولوم بشم                                                                                                                                  گل پسرم این عروسی هم گذشت الهی که همیشه عروسی باشه و همه دلشون خوش

همه هستی من ... دوستت دارم به اندازه تموم کهکشانها و آسمونها ...

/ 4 نظر / 16 بازدید
نمک

خیلی شیرین است حرف زدن یک مادر با پاره تنش به امید آینده ای که بیاید و آن پاره ی تن حرف های مادر را حرف به حرف بخواند و انشاءالله، پدر شده باشد که بفهمد...

آرزوهای زیبا

انشااله همیشه خوش باشین عزیزم .به امید روزی که اینجا از عروسی گل پسرمون بنویسی .

.::مادرخانومی::.

سلام دیدم چندروز ازت خبری نیست، حدس زدم که رفتی عروسی انشالله همیشه عروسی و شادی بری انشالله پسر گلت رو داماد کنی[بغل]

fatemeh

salam weblogetoon kheyli ghashange matalebetoono khoondamo lezat bordam movaffagh bashid[گل][گل]