روزهایی که گذشت

سلام پسر قشنگم ...

سلام بلبلم عسلم نفسم........... سلام نور چشمم ...

این روزهایی که پشت سر گذاشتیم روزهای قشنگی بودند ... روز مادر ...روز پدر.... روز معلم ....... ولی...............

پسرم این روزها زمانی برایم خیلی قشنگ بود .... روزهایی رو گذروندم که تا پدرت بود برایم بهانه ی قشنگی بود برای شاد بودن ...                                                                                              

روز زن و روز مادر منتظر بودم تا بیاد و هدیه ای برام بگیره ... ولی نبود.....

.روز مرد بود و روز پدر منتظر بودم بیاید و هدیه ای بدهم ولی نبود.....                    

 روز معلم آمد و منتظر بودم هدیه ای بگیرم و هدیه ای بدهم ولی باز هم نبود ..

. میدانی چه کشیدم ؟میدانی چه زجری دارد درگیری بین این بود ها و نبود ها ... میدانی این روزهای مادرت درگیریست بین ... بودن ها و نبودن ها ...بین هستها و نیستها ... بین شاد بودن و غصه خوردن ....بین خندیدن و گریه کردن ...بین ناز کردن و نیاز کردن ... این روزها شادم میان غم بزرگم و غمگین میشوم بین شادی هایم .... میخندم میان گریه ام و گریه میکنم در اوج خنده هایم ... هم میخواهم بمانم و زندگی کنم چون بهانه ی قشنگی برای زندگی دارم و هم میخواهم نباشم و بروم چرا که دلم بی تاب دیدن پدرت شده است ... این روزها حال خودم دست خودم نیست ... طاقت دوریش را دگر ندارم ... مادر... من داغ دوری ندیده بودم و صبوری نکرده بودم ولی حالا دیگر نه دلم تحمل صبر دارد و نه قلبم تحمل درد .... مادرت گیر کرده بین زندگی و مردگی

مامانی کی میشه بزرگ شی و این وبلاگو بهت هدیه بدم و بخونی و بدونی چه حالی دارم .... ولی تا عاشق نباشی درکم نمیکنی .... تا کسی عاشق نباشه نمیفهمه من و امثال من چی میکشیم ... ببخش عزیز دلم قرار بود دیگه تو وبلاگت از غم و درد ننویسم .. ولی اگه اینا رو میگم میخوام وقتی بزرگ شدی و این وبلاگو بهت تقدیم کردم بدونی که مامانی این روزا چه حالی داره .... عزیزم میدونی چیه ؟ تو دنیای ما آدم بزرگا خیلی چیزا با شما فرشته های زمینی فرق میکنه ... حرفامون کارامون دردامون دلتنگیامون ... اصلا همه ی دنیامون با شما فرق داره .... عزیزم پسرم سنگ صبور کوچکم این روزها دل مامان دوباره بهونه گیر شده آره گلم بهونه ی باباتو داره ... ببخش منو قند عسلم .... ولی دل من خیلی صبوری کرده که باور این همه صبوریش نبود ... خیلی تحمل کرد که باور این همه تحملش نبود.. . پسرم خیلی سخته هیچ کس نمیدونه چقدر سخته ... دلم برا بودنش و دیدنش پر میکشه ... ولی ایستادم جان مادر ... باز هم میایستمئ به خاط تو ... نه .... به خاطر خودم ... چون من هم باید زندگی کنم ... دوست دارم با زندگی کردنم خدارا از خودم راضی نگه دارم نه اینکه با زندگی نکردنم فقط بنده های خدا راضی باشند ... تو شادی مرا میخواهی و من خوشحالی تو را ..... 

مادرت را ببخش برای همه بی حوصلگی هایش ... برا همه فریادهایش ... برا همه نخندیدن ها و اشک هایش .... مادر تو اگر حلالم نکنی چه کنم ؟

دل است دیگر غم عشق دارد ... نمیدانم چه کنم ؟ نمیتوانم فراموش کنم و نمیتوانم بدون یادش ندگی کنم... پس من چه کنم؟

پسرم از این روزهایت چه بگویم؟ جز شیرین زبانیت جز حرفهای بزرگانه ات جز بازی و خنده هایت جز لج کردن و گریه هایت ... گاهی آنقدر با هم دعوا می افتیم و گاهی انقدر همدیگرو میبوسیم که میخندیم ... به قول خودت مادر و پسر دعوا افتادن ....

گاهی وقت ها مجبورم برات مثل آدم بزرگ ها درد دل کنم ... گاهی وقت ها برایت اشک میریزم و ناله میکنم... نمیدونم احساس میکنم با ان که کوچکی درد بزرگ مرا میفهمی ...

 یکشب در رخت خواب که لامپ ها هم خاموش بود رو به من کردی و گفتی : مامان باز هم گریه میکنی ؟ گفتم نه عزیزم ... گفتی دارم اشکاتو میبینم ... گفتی مامان باز هم دلت برا بابا محمد تنگ شد ؟ جوابی نداشتم بدم چرا باید برایت دروغ میبافتم باز خودت گفتی من هم مثل تو دلم برا بابایی تنگ شد ... گفتی مامانی چرا گریه میکنی ما بابا رمضان داریم ... اصلا اون بابای منه ... و این بار گفتم بله عزیزم .... باباته ... گفتی غصه نخور مامان مهربونم یه روز هم میریم  پیش بابا محمد تا دیگه دلت تنگ نشه ولی باید پیر بشیم بعد بریم ... یهو خندیدم ... آخه حرفای خودمو به خودم زدی ... آخه هر وقت میگفتی کی میریم پیش بابایی جواب میدادم وقتی پیر شدی.... و حالا تو با زبان بچگیت مرا متوجه کردی که روز دیدار میرسه چرا گریه؟

پسرم خیلی وابسته ای به بابا رمضان ... هر جا میره باهاش میری ... و جالبه اگه تو هم نخوای بری بابایی صدات میزنه و میبرتت ... بعد از بیدار شدن از خواب برنامه ی روزانت با عزیز اینه که باید با هم برید بیرون و عزیز مواظبت باشه تا توی کوچه دوچرخه سواری کنی ... انقدر خودتو براشون لوس میکنی که گاهی اوقات جلوی اونا نمیتونم برای کار اشتباهی که انجام میدی دعوات کنم هر چند من کارخودمو میکنم چون تربیتت برام عزیزه ولی میفهمم که بابایی و مامان عزیز خیلی خودشونو نگه میدارن تا زمانی که من احیانا دعوات میکنم تحمل کنن ...

تا سه هفته دیگه مدرسه ها تعطیل میشه و تو هم داری روزها رو میشماری تا تعطیل بشم و بهم میگی دیگه تعطیل بشی صبح ها که بیدار شم تو هم پیشمی ؟ و وقتی میگم آره مامان ... دستاتو بهم میزنی و میگی آخ جون

مامان صحبتت کردنت خیلی شیرینه ... هر کس میبینتت عاشق حرف زدنت میشه و بوسه بارونت میکنن ... الهی خودم قربون اون زبون شیرینت

پسرم منوببخش اگه دیربه دیربرات مینویسم ... یه ذره سرم  شلوغه ... برام دعا کن ... فقط دعاکن ... دعاکن  تا دل مادرت آروم بشه...

عاشقتــــــــــــــــــــــــــــم پسرکم

تو شده ای انقلاب زندگی من ... هر آنچه در زندگیم رخ میدهد تاریخ دار شده ... قبل از تو و بعد از تو ... تو مبدا تاریخ منی ...

وقتی آقا کوچولو با مامانش قهر میکنه....

امیررضا و زهرا... خونه دایی ابراهیم عزیزم

امیررضا و بابا رمضان و عزیز ....دریک شب مهم ...

عشق دوچرخه ای گل من

گندم زار بابایی ...

جنگل توسکا چشمه... روز معلم دایی ابراهیم و بابایی برای تبریک و تشکر از من و زندایی عزیزم که ایشون هم معلمه .. ما رو بردن به جنگل برای تفریح ... بابای خوبم و دایی جون ممنونم

 

امیررضا و بابایی در حال رقصیدن در جنگل ... روز معلم 94

فرشته های کوچولو .... توسکا چشمه

/ 20 نظر / 154 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

سلام باز هم عکسها رو دیدم چه پسر خوش تیپی. با دیدنش شاد میشم. خدا حفظش کنه.

آویده(مامان کوشا)

انشاله خدا حفظش کنه عزیزموفوق العاده شبیه باباشه انشاله باقی عمر باباش بشه عمر گل پسر نازت عزیز دلم.بی بهونه دوستت دارم و عاشقتم.[قلب][ماچ]

حسین

سلام من فردا صبح دو تا امتحان پشت سر هم دارم ..چیزی رو سرچ کردم اتفاقی رسیدم به شما یک ساعتی هست دارم مطالب رو میخونم . من یه پسرم که خیلی کم شاید توی زندگیم پیش اومده باشه اشک بریزم اما امشب با خوندن نوشته های شما خیلی گریه کردم نه از روی دلسوزی و ترحم ، اشک ریختم و افتخار کردم به شمایی که هموطنمی و خانواده رو به معنای واقعی تعبیر کردی .. زندگی توی حرفاتون جریان داره .. نمیدونم چی بگم فقط میگم حال خیلی خوبی بهم دست داد از این همه عشق و ایثار و عاطفه .. افرین خواهرم افرین بانوی ایرانی .. چقدر خوبه که شما معلم هستین و پروش دهنده ی نسلهای اینده ... در پناه حق باشین

فاطمه

سلام به مادر مهربون و محکم .. خدا رحمت کنه همسرتون رو و خدا حفظ کنه پسر متین و نازتون رو خدا سایه شما رو از سرش کم نکنه .. زندگى باور میخواهد آن هم ازجنس امید ؛ که اگر سختى راه، به تو یک سیلی زد، یک امید قلبی به تو گوید که خدا هست هنوز… واقعا از داستان زندگیتون متاثر شدم و کلی گریه کردم .. خدا پشت و پناه شما و پسرتون باشه .. من 14 ساله هستم و به معلم و مادری خوب و مهربان مثل شما در ایران زمین افتخار میکنم .. با ارزوی بهترین ها برای شما و پسرتون ..[گل]

مامان بهاره مامان امیرمحمد

سلام گل خاله بهاره دورت بگردم چقدر ماشاالله بزرگ شدی عزیزم چقدر خوشگلتر شدی هزار الله اکبر - ببخشید من بهت سر نزدم خیلی خیلی سرم شلوغه ولی شما مثل من نباشید به ما سر بزنید می بوسمت و مامان سمیرا را سلام برسون

زهرا

سمیرا جان دوستت دارم

مامان ناهید

سلام خانمی من هر از چند گاهی به وبلاگتون سر میزنم و هر دعفه چنان مطالب غم انگیزی نوشتین که گریه میکنم خد پسر گلتون رو حفظ کنه و به شما صبر وبه همسرتو رحمت کنه وا قعا متاسر شدم .راستی وبلاگتون عالیه بخصوص تنوع ومطالبتون

فریبا

چرا دیگه نمی نویسی

N

سلام وب زیبایی دارین موفق باشین.....[قلب]

حیدر

خیلی خوشگلند خدا براتون نگه داره....[[لبخند]