چهارمین بهار زمینیت مبارک .... شکوفه ی بهارم

سلام گل من سلام بهارم .....

چهارمین بهار زمینیت را دیدی عزیزم الهی 400 تا بهار ببینی پسرم

بهار آروم آروم اومد .... و چه ذوقی میکردی که دیگه مامانی مدرسه نمیره و همش ازم میپرسی مامان چند روز دیگه سعتیلی (تعطیلی)وقتی میگم 10 روز دو تا دستاتو نشون میدی و میگی آخدون مامان 10 روز مدرسه نمیره ....

مامانی الهی دورت بگردم ماشالاه انقدر مودب و تو دل برویی که فقط و فقط شاکر خدایی هستم که یاریم میکنه تا بتونم تو رو اونجوری که دوست داره تربیت کنم ... وقتی چیزی میخوای میگی لطفا ....وقتی کسی کاری برات انجام میده میگی متسترم (متشکرم )اگه ازت بیخوام کاری رو انجام ندی فوری تمومش میکنی و حرفمو گوش میکنی ....اگه بدونی برای کاری ازت ناراحتم حتی اگه ناراحتیمو به زبون هم نیارم سعی میکنی یه جوری از دلم در بیاری ....

 یه هفته ای بود که تو شهرمون خورشید ندیده بودیم و تو همش از مامان عزیز سوال میکریدی : عزیز چرا خانوم خورشیده بیرون نمیاد مریضه .. عزیز هم میگفت آره مریضه دکتر گفته نباید بیرون بیاد و تو هر روز به امید خو ب شدن خانوم خورشیده بعد از بیدار شدن یه نگاه به بیرون مینداختی و با حالت شکایت به عزیزت میگفتی :عزیز این خانوم خورشید چرا به حرف مامانش گوش نداد و بدون لباس رفت بیرون و حالا سرما خورد .... و منتظر بودی خانوم خورشید خوب شه تا تو بری بیرون و دوچرخه سواری کنی ... تا بالاخره امروز بعد از یک هفته بالاخره چشممون به دیدن خانوم خورشید روشن شد و تو هم بعد از بیدار شدن همراه بابابا رمضان رفتی کوچه تا بازی کنی ......

یکی از بازی های مورد علاقت اتوبوس بازی با بابا رمضانه .... اون میشه مسافر و تو هم نقش راننده ی اتوبوس  بازی میکنی ..... هر وقت بابا رمضان میخواد سفره رو دستمال کنه (آخه پاک کردن سفره مسئولیتش بیشتر موقعا با باباییه )تو هم میری پشتش سوار میشی و سواری میکنی .... و بابایی هم از قصد پاک کردن سفره رو بیشتر طول میده تا تو بیشتر سواری کنی ....

یکی از برنامه های روزانت بیرون رفتن با مامان عزیزه و تا بیدار شدی میگی عزیز بریم مغازه .... و بیشتر موقعا شیر میخری و میخوری ... خوشحالم که به هله هوله های مضر مثل پفک چیپس و ... علاقه ای نداری و اصلا نمیخوری ...

امسال سال تحویل ساعت دو پانزده دقیقه بود و ماهم به خاطر خستگی زیاد ساعت یازده شب خوابیدیم .آخه تموم روز رو مشغول درست کردن شیرینی و نان محلی و قطاب بودیم و حسابی خسته شده بودیم وشما هم پای ثابت همه ی برنامه هامون بودی ... ولی ساعت موبایل رو زنگ گذاشتیم که برای سال تحویل بیدار باشیم و رسم مردم محل ما اینه که لحظه ی سال تحویل یکی از اعضای خانواده همراه با آینه و آب و قرآن بیرون میره و بعد از سال تحویل میاد تو تا اولین نفری باشه که پا توی خونه گذاشته و قدمش انشالاه مبارک باشه که به زبون محلی بهش شگین میگن یا همون (شگون)و امسال تو خونه ی ما تو شگین بودی ولی ما به چه زاری بیدارت کردیم و راضیت کردیم تا با هم من و تو بیرون باشیم و بعد تحویل سال بیایم تو و خدا رو شکر شما بیدار شدی و با هم رفتیم بیرون و برا همه دعا کردیم و بعد تحویل شدن سال اول تو اومدی تو و بعد من و از بابایی یه عیدی توپ گرفتی آخه شگین ها همیشه دو برابردیگران عیدی میگیرن ...  با هم نشستیم قرآن خوندیم ودعا کردیم و عکس گرفتیم ... انشاالاه سال خوبی برا همه باشه ... انشالاه سالیان سال سالم و سر حال باشی و بهار های زیادی رو تو زندگیت ببینی ....

امسال دومین سالی بود که سالمان بدون بابایی تحویل شد ولی لحظه ی تحویل سال عکس بابایی رو گذاشتیم و مطمئنم که حضور داشت پیشمون ....

چهارم فروردین تولد بابایی بود .... براش کیک تولد گرفتیم و همه رو دعوت کردیم به صرف شام و خدا رو شکر همه اومدن و با خوندن فاتحه ای به بابایی و دعا برای شادیش بهترین هدیه های تولد براش فرستادن و میدونم که بابایی هم بود ولی ما شاید ندیدیمش ولی حضور داشت و حسش میکردم ... ولی جای خالیش بدجور دلمو به درد میاورد و گاهی اوقات از شلوغی خونه استفاده میکردم و میزاشتم اشک بیاد و برای ثانیه ای آرومم کنه .... ای کاش بود تا با هم 37 سالگیشو جشن میگرفتیم ولی مطمئنم که فرشته ها تو بهشت بهترین جشنو براش گرفتن ...

بابا محمد ... بابایی مهربون .... من و امیررضا تولدتو تبریک میگیم ...انشالاه شاد شاد باشی.... 

پسرم ...... برات دعا میکنم تا سال خوب و خوشی رو با هم  داشته باشیم ....

37 سالگیت مبارک بابایی آسمونی و مرد بهشتی 

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا..... حقا که غمت از تو وفادار تر است

به جای بابایی یادگارش شمع تولد خاموش کرد ...

سفره ی هفت سین و سال نو ... بابایی حتما پیشمون بود ....

الهی دومادیت گل من ... قربون تیپت

لحظه ی تحویل سال و خوندن قرآن ... قربون قیافه ی خواب آلودت

وقتی موقع سفره پاک کردن پشت بابایی سوار میشی

تو و عمو اکبر در حال بازی و جالبه که تو عمو اکبرتو میبری

گل پسر در حال کمک کردن ... مشغول درست کردن نان محلی

اینم حاصل زحمتای گل پسر 

/ 31 نظر / 149 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

من اولین باره این وبو می بینم اشک تو چشام جمع شده. خدایا به هممومن کمک کن.آجی دنیا دارمکافاته.غمت نباشه .همه مشکل دارن انشااله خدا تنهاتون نذاره و همیشه سلامت باشید.

یه دوست نی نی سایتی

عکس پسرت که سر رو عکس پدرش گزاشته خیلی بهمم ریخت خیلی

س

من وبلاگ شما رو خیلی دوست دارم منم مثل شما معلم هستم برای من دعا کن اگه می خوای آروم بشی برای شوهرت هر روز قرآن بخون

مامان علیرضا

سلام سمیرا جون هفته معلم رو به تو عزیز دلم تبریک میکم وبرا شما و گل پسر دنیا دنیا شادی وموفقیت ارزومندم ...

مامان یاسمن و محمد پارسا

همیشه شاد و سلامت باشید بهمراه گل پسر خوشتیپ و ناز [قلب][قلب][ماچ][ماچ]

لیلا

سلام عزیزم مامان حسین هستم من بعدازسالهاانتظارمادرشدم وپسرعزیزم17روزه بودکه باباش به رحمت خدارفت. انشالله امیررضاهمیشه خوب وسالم باشه وچراغ دلت بشه وعمری بسیارطولانی وباعزت خدابهش عنایت کنه اگه دوست داشتی به وبلاگ حسین من سری بزن وبرام نظربذار خوشحال میشم

لیلا

سلام سمیراجون انشالله درکنارامیررضای عزیزهمیشه خوب وسالم باشین وزندگی خوبی داشته باشین من مامان حسین هستم پس ازسالهاانتظارخداوندحسین روبه ماهدیه دادو17روزه بودکه باباش به سفرآخرت رفت خوشحال میشم به وبلاگ من وپسرم سربزنین وبرام نظربذارین.

مینا

سلام سمیرا جان. از دیروز با وبلاگتون آشنا شدم همه پستاتونو خوندم و فقط اشک ریختم سمیرا جان ندیده عاشقتون شدم واقعا نمی دونم چی بگم و چه جوری باهاتون همدردی کنم در ضمن خیلی قلم خوبی دارین خیلی خوب و روان مینویسین و همینطو ر غمگین بعضی از نوشته هاتون واقعا داغونم کرد از صمیم قلب برا شما و گل پسرتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.

الهام

سلام، اولین باره میام وبلاگ شما،خدا بچه ت رو برات نگه داره عزیزم ، شما خانوم قوی هستی امیدوارم تو زندگی موفق باشی

مینا

سلام امشب شب قدره و خیلی اتفاقی وبلاگتونو دیدم منم.پسرم تقریبا همسن پسره شماس یک ان خودمو گذاشتم جای شما دیدم واقعن سخته اصلن نمیشه ایشالا به حق همین شبای عزیز خدا ارامش به شما و خانوادتون بده منکه دارم از گریه کور میشم اصلن نفهمیدم چی نوشتم