شیرین زبونی های تو و زندگی جدید من و تو

سلام پسرکم... سلام مرد مامان ... سلام شیرین زبونم سلام پسرک مهربونم

میدونم الان هم تو هم دوستای عزیزم خیلی از دستم ناراحتین ...ولی به خدا من شرمنده ام...این مدت خیلی سرم شلوغ بود و هیچ دسرسی به اینترنت نداشتم ... ببخشید این روسیاهو..........

حالا بعد این همه مدت نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم .... بزار از همون آخرین پست بگم ...

پسرکم بعد تعطیل شدن مدارس رفتیم شمال خونه بابا رمضان (بابای من ) تا هم یه کم آرامش بگیرم هم حالم که یه کم مریض شده بودم خوب شه ...اخه دیگه بابا نبود تا منو دکتر ببره و من دیوونه مثل بچه ها که باید یکی دوا درمونشون کنه باید یکی باشه تا برم دکتر و برا همین رفتم شمال چون اونجا همه کنارم هستن .... هم کنار تو هم من ... اونجا غم محمد کمتر آزارم میده کمتر اشکمو در میاره ...

امیررضا ی عزیزم مامان جان وقتی کار انتقالی مامان درست شد بعد ماه مبارک اومدیم رباط کریم خونه ی خودمون و وسایلمونو برا همیشه جمع کردیم و رفتیم شمال ... مامان نمیدونی چی کشیدم ...نمیدونی وقتی وسایلمو جمع میکردم چی تو دلم میگذشت ... خونه ای که توش خدا قشنگترین هدیه رو بهمون داد ... خونه ای که منو بابایی با عشق توش زندگی کردیم خالی شد ... مامانی وقتی وسایلو بار ماشین کردیم وقتی تو خونه ی خالی ایستادم این اشک چشم بود که اومد و داغ دلمو فریاد زد وقتی به گوشه گوشش نگاه کردم وقتی یاد کارا و شادیهامون افتادم اشک چشمام تنهاییمو داد زد ... رضای من پسر من همه کس من دیگه تنها ی تنها شدیم ... خالی بودن خونه داغ بابا رو برام تازه تر کرد من ایستاده بودم و برای همه خوشیهام گریه میکردم و تو ایستاده بودی و مادرتو نگاه میکردی ... قول داده بودم جلوت گریه نکنم...مادر منو ببخش آخه اون خونه .... منو بابایی دلامونو توی اون خونه گذاشتیم ... میدونم همه جا بابا باهامون بود کمکمون کرد تنهامون نذاشت ... خودش اینو گفت ...

مامانی حالا من و تو یه زندگی جدید و شروع کردیم خونه ی بابا رمضان ... اونجا بابایی یه اتاق در اختبارمون گذاشت یعنی یه اتاق مخصوص منو تو .....نه اینکه زندگی جدا داشته باشیم نه .... ما کنارشونیم ولی یه اتاق رنگ زد رنگ آبی پرده هاشو عوض کردیم ... کمد سفارش دادیم ... تخت جدید گذاشتیم ... و اون اتاق مخصوص منو تو شد ... از حالا باید زندگی دوباره ای رو شروع کنیم ... مامانی هر جا که باشیم بابا کنارمونه کنار منوتو .... من هم تا زنده ام کنارتم... تو فقط شاد باش و از زندگی استفاده کن...

حالا بزار از خودت بگم ... پسرکم تو تا قبل از ماه رمضان فقط چندتا کلمه میگفتی ... ولی با شروع ماه مبارک انگار یهو معجزه شد تو جمله بندی کردی اونم چه جمله هایی و چه حرفایی ... آخه وروجک تو اینا رو از کجا یاد میگیری ...مثلا وقتی بابایی ماشینشو از نمایندگی سایپا تحویل گرفت و پلاکش بعد دو روز اومد پلاک گرفتی تو دستتو به بابایی گفتی :بابا پاسو بلیم پلاتو نصب تونیم ....آخه ناقلا تو کلمه ی نصب و کی یاد گرفتی؟ آخه چمیدونی نصب یعنی چی؟

مامانی به خانواده ی من خیلی وابستگی پیدا کردی مخصوصا به خاله سارا و شوهرش اکبر آقا و دایی اکبر من ... یه روز صبح بیدار شدی . یه سره میگی منو ببلین پیس دادا اتبر (منو ببرین پیش دایی اکبر )و بابایی بیچاره هم شمارو سوار ماشین کرد برد پیشش دیدیش و اومدی ... هر وقت بهت میگم پسر کی هستی ؟میگی مامان سمیرا بابا محمد دادا اتبر و خاله سارا ... میگم پسر مامان عزیز و بابا رمضان نمیشی ؟میگی پسر اونا که بابله ... ای قربون اون عقلت بشم من که انقد حواست جمعه که دایی جونت بابل هست .... مامانی قبل این که زبونت باز بشه یه چیزایی دست و پا شکسته از بابایی میگفتی ولی از وقتی میتونی حرف بزنی با سوالات گاهی اوقات داغ دلم تازه میشه مثلا یه شب موقع خواب به من میگی مامان میگم جانم میگی بابا لفته آسمون؟(بابا رفته اسمون)میگم آره عزیزم بابا پاهاش درد میکرد خدا اونو برد پیش خودش تا درد نکشه میگی مامان بدو بابام بیاد(بگوبابام بیاد )بدو درد بتسه ولی بیاد (بگو درد بکشه ولی ییاد)خودم پاسو میمالم (خودم پاشو میمالم )عصاسو میدم فقط بدو بیاد (عصاشو میدم فقط بگو بیاد)....تو میگفتی و ما گریه میکردیم مامان نمیدونستم چی بهت بگم چجور آرومت کنم فقط گفتم مامان بابا تو آسمون منو تو رو میبینه همه جا باهامونه....بعد وقتی دیدی با حرفات من گریه میکنم دستاتو به سمت آسمون تکون میدی و میگی الام بابا خوبی؟بعد برا اینکه من آروم بشم میگی مامان دریه نتن بابا خوبه اون دیده رفته (مامان گریه نکن اون دیگه رفته )الهی من قربون دل مهربونت بشم ....

مامان قراره بریم مشهد پابوس آقا ... آخه یه نذری کرده بودم و باید اداش میکردم ...ولی این  دفعه منم و تو مطمئن باش بابا هم کنارمونه هرچند شاید ما حسش نکنیم ....

پسرکم ...با حرفای قشنگت با شیرین زبونیت آروم دلم شدی تو حرف میزنی و من میخندم تو حرف میزنی و دلم آروم میشه ولی گاهی اوقات حسرت میخورم که ای کاش باباییت بود تا میدید ولی مطمئنم شاید ما نبینیمش ولی اون هست و میبینه ... تو همه امید من برا زنده بودنی .... تمام آرزوم اینه که درست تربیت بشی تا شرمنده ی باباییت نباشم .... منو با همه خستگیهام ببخش ...

پسرم زندگی به تو همان چیزی را میدهد که به آن می اندیشی .... پس زیبا بیندیش

/ 14 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان مریم

سلام عزیزم انشالله بهتون خوش بگذره و التماس دعا[گل] گل پسرت رو هم ببوس[ماچ][قلب]

مهسا

وای خیلی سخته. حدس میزدم ک دوستی عاشقانه داشتین.سمیرا خانم باورتون نمیشه منم با ی اقایی هستم خیلی اصرار ب ازدواج داره اما بخاطر دوس داشتن زیاد ازش فرار میکنم. میترسم سرنوشت منم مث شما بشه. واقعا تحملش رو ندارم. بیچاره باهاش دم ب دقیقه قهر میکنم تحویلش نمیگیرم ک کم کم سرد بشه . واقعا سخته .

یک دوست

سلام عزیزم اگر دوست نواشتی سوالم رو حذف کن اما این سوال همیشه توی ذهن من هست که با خانواده همسرتون هم رابطه دارید؟درکتون می کنند؟یا دوری کردن بهتره؟ببخشید بابت سوالم.

مینا

خدای مهربون پشت و پناهتون باشه[گل][ماچ] دلم تنگ شده بود براتون[قلب]

الهام

وای خیلی ناراحت شدم واقعا نمی دونم چی بگم! خدا پسر گلتون و یادگار همسرتون و حفظ کنه و بهتون صبر بده خیلی سخته [ناراحت] خدا روح همسرتون و قرین لطف و رحمت کنه

مامان نازنين

اومدم چيزي بنويسم ولي نمي تونم اعصابم بهم ريخت .من كه هميشه دعامي كنم خدا بيشتر از اوني كه بايد بهت صبر بده .ازاينكه اميررضاي گل مي تونه خوب صحبت كنه خيلي خيلي خوشحال شدم .توروخدا خودت كه غم دوري محمدآقا رو مي كشي نذار اميررضا هم فكرش مشغول بشه

مامان علیرضا

سلام سمیراجون خوشحالم که اومدی لطف کن چندتا عکس از پسرمون بذار بابام دلمون براش تنگ شده میبوسمتون

آوینا

سمیرا خانوم گل شیر زن سرزمین من آفرین و احسنت بهت خیلی مادر و همسر نمونه ای هستی پسرت وقتی بزرگ شد باید سرتا پای چنین مادری و طلا بگیره شمانبایددد هیچ غمی داشته باشین چون امیر رضای عزیز همیشه بوی پدرش و میده از خدا میخوام پسرت به بهترین درجات علمی و معنوی برسه و خستگی و از تن خستت در کنه...

hamedneda92.blogfa.com

سمیراخانم من ازوبلاگ نسیم جان همیشه میخوندمت واشک میریختم...امیدوارم باوجود امیررضای عزیز دلت ازاین به بعد شادباشه...

مریم مامان دونه برفی

سلام سمیرا جان چه خوب که دوباره برگشتی ..عزیزم ممنون که به ما سرزدی خیلی خوشحالم میکنی و من اینجوری مطمئن میشم که این ارتباط یکطرفه نیست . راستی اومدین شمال ...میدونی که ماهم شمالی هستیم ولی گیلانیم فکر کنم شما مازندارنی باشین درسته ؟ امیررضای عسلمو ببوس ماشاءا...واسه خودش مردی شده[ماچ][ماچ][ماچ]