همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

چه مهر بی مهری........
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤
 

چه دیدم چه کشیدم .....نه دیدم نه شنیدم ..که کسی کشیده باشد ...ستمی که من کشیدم ....

خدایا منو میبینی ......خدایا دلم میخواد داد بکشم .....هوار بکشم .... خدیا منم بنده ی توام نگام کن .... خدایا دیشب محمدم برای یه لحظه از دستم رفت ... خدایا اشکامونو دیدی خدایا شنیدی فریاد یا ابالفضل محمدو شنیدی ... آخ چی کشیدیم ما دیشب .... محمد من عشق من برا لحظه ای نفسش بند اومد ... فقط میگفتم یا امام رضا یاامام رضا خون بالا آورد خیلی خدایا دستم توان نوشتن نداره فکرم کار نمیکنه .اصلا از همه چی این دنیات بیزار شدم ... متنفرم .. از شبای پر از کابوس متنفرم ... از روزای پر استرس متنفرم ... خدایا .... با کی درد دل کنم .... دردمو به کی بگم .... خدایا بازم ممنونتم که محمدمو بهم برگردوندی ... ولی وقتی صبح محمدمو تو بیمارستان دکترش ویزیت کرد وقتی دوباره سی تی اسکن انداخت ... وقتی تو چشمام نگاه کرد و حرف میزد فقط نگاش کردم نگاش کردمو اشک ریختم .... اشکای من اشکایی که دیگه داغیش حتی صورتمو نمیسوزونه ..... چون گیج بودم چون نمیخوام ناامید باشم دل دکتر و هم سوزوند دل پرستارا رو سوزوند نشستم و. گریه کردم از اعماق دلم زار زدم هق هق گریمو فقط خدا شنید و بنده های خدا دیدن .. ولی باز هم دست رو زانوم گذاشتمو بلند شدم صورتمو شستم .... خندیدمو رفتم پیش محمدم ... از نگاهم خوند همه چی خوند ..... دستامو گرفت گفت عزیزم دکتر چی گفت .... گفتم هیچی ولی باز هم میخواد شمی درمانی کنه ..... گفت چرا گفتم لابد لازمه ..... دکتر دستور بستری داد خود دکتر هم دنبال اتاق برا محمد بود چون بیمارستان جا نداشت خودش رفت و اتاق پیدا کرد و محمدمو از اورژانس به بخش منتقل کردن .... خودم موندم پیشش..آقا مجید هی اصرار کرد گفتم نه خودم میمونم .... باز هم من موندم و عشقم باز هم منو دلتنگی برا بچم ولی در کنار محمد بودن همه عشق منه ..... حالا منم و محمد منمو عشق زندگیم .... منمو دوباره شیمی درمانی محمد ...منمو پرستارای بیمارستان پارس و منمو تنهایی ...... باز هم عشق بازی منو محمد تو بیمارستان و سر به سر گذاشتن پرستارا ... محمد من بعد از شیمی درمانی شهریور حالش بدتر شد نفس تنگی خون بالا آوردن باعث شد دیگه نتونه راه بره ... محمدم چند بار توی دستام بیهوش شد ... ومن بودم و فریاد یا امام رضا ... حالا مجدد شیمی درمانی ...

 

دعا کنید برامون ....