همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

اوضامون خوبه .... خداروشکر
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳
 

پسرک عسلی مامان .... فرشته ی زندگی ما ....

امیررضا...مرد کوچولوی من ... نفس من عسل من ... سلام مامان سلام پسر نازم

منو ببخش گلم که دیر به دیرمیام . دیگه نه وقتشو دارم نه حالشو اگه به عشق تو نبود اگه به عشق خاطرات زندگی تو نبود به عشق دوستایی که به یادمن نبود نمیومدم . ..

دیگه ماشالاه مرد شدی بزرگ شدی ... خیلی کاراتو خودت انجام میدی .... خیلی چیزارو میفهمی ...گاهی اوقات حس میکنیم بیشتر از سنت متوجه میشی ... فقط نمیدونم چرا حرف نمیزنی یعنی یه فرهنگ لغت مربوط به خودتو داری که خیلی هم خنده داره ... تو این روزای سخت گاهی اوقات شیرین کاریهات و شیرین زبونیات خنده رو لبهامون میاره و برای چند لحظه یادمون میره چی داریم میکشیم . الهی فدات شم که انگار خدا تو رو فرستاد تا امید دللمون باشی و الهی فدات شم که وجودت تو این روزا گرمای زندگیمونه ....الهی فدای ژستای مردونت بشم که وقتی بابایی میخواد راه برا مثل یه مرد میای پاهای بابایی رو بلند میکنی و یه طرف عصاشو میگیری و باهاش راه میری و یه ژستی هم به خودت میگیری انگار واقعا تو داری راهش میبری ... اخ وقتی بابایی اینکاراتو میبینه دردش یادش میره ... وقتی میای با دستای کوچولوت پاهاشو میمالی انگار دنیا برا باباییه و با افتخار میگه نگا کنین پسر من همین الان عصای دستم شده ...مامان جان مطمئنم این روزای سخت تموم میشه ... بابایی از این دردا راحت میشه ...مطمئنم خدایی که تا حالا کمکمون کرده باز هم تنهامون نمیزاره .. فقط دعا کن مامانی دعای تو نگاه معصومانه ی تو اشک چشمای تو پیش خدا از دل سیاه من خیلی آبرودارتره ...دعا کن سایه بابایی همیشه بالای سرمون باشه .. تو پیش خدا خیلی عزیزی ...

دوستای گلم ...پسر نازم ....بابایی سومین مرحله ی شیمی درمانی عذاب آور بعد عمل انجام داد و پزشکش گفت که باز سی تی اسکن و ام آر آی و آزمایش انجام میدیم تا روند درمان مشخص بشه ... خدارو شکر جواب آزمایشا خوب بود و دکترش خیلی راضی بود و گفت که بهتره دو مرحله دیگه برا اطمینان خاطر شیمی درمانی بشه ولی منتها الان بدنش تحمل شیمی درمانی نداره چون بدن تا یه حدی میتونه ای سم تحمل کنه گفت بهتره دو ماه بهش استراحت بدیم و بعد مجدد عکس میندازیم تا مشخص کنیم آیا احتیاج به شیمی هست یا نه... حالا اوضاعمون بهتره اثرات شیمی درمانی داره از بدن بابایی میره و خدارو شکر اوضاع جسمیش بهتر میشه... دکتر سامی هم از پاش عکس انداخت و خدا روشکر اون هم خیلی راضی بود و گفت فعلا باید با چوب زیر بغل راه بره تازمانی که خودش دستور بده که کی باید به پاش فشار بیاره و بتونه بدون عصا راه بره ... حالا یه کم از اون وضع بحرانی خلاص شدیم حالا بابایی کمتر درد میکشه و خداروشکر اوضاع روحیش هم خیلی بهتر شده ..تنها چیزی که عذابش میده اینه که نمیتونه رو پاهاش راه بره .. برا همین یه کم غصه میخوره که اونم احتیاج به زمان داره ..... حالا روزی هزارن بار خدارو شکر میکنم و سجده ی شکر به جا میارم ... من راضیم به رضای خدا و میدونم این یه امتحان بود برا هممون ... از خدا میخوام تا صبر و تحملمونو بیشتر کنه ..

محمدم..... عزیزم..... عشقم ..... من میدونم که تو خوب میشی به خاطر همه خوبیهات و مهربونیهات ... میدونم از این امتحان خدا سربلند بیرون میای ... میدونی چرا ؟ چون تو این چند ماه هر وقت درد به سراغت میومد و ناله میکردی یک بار هم زبون به کفر باز نکردی ...حتی تو اوج درد هم میگفتی خدایا شکرت و جز ائمه کسی صدا نزدی ... محمدم ... وقتی خسته ام وقتی از چهرم میخونی دلشکسته ام ... با اون که روی تختی ...وقتی دستامو تو دستات میگیری و دست به صورتم میکشی ... همه خستگیهام یادم میره ... همه دلشکستگیهام یادم میره .... محمدم ... تنها آرزویی که تو زندگیم دارم اینه که خدا از عمر و سلامتی من بگیره و به تو بده ... اینه که ای کاش میمردم و درد کشیدن تو رو نمیدیدم ولی حیف که هیچ چیز دست خودم نیست ... خدایی که بالای سرمونه همچین داره به جلو هلم میده که خودمم نمیفهمم ... گاهی اوقات با خودم میگم که عجب آدمیم که این همه مدت درد تو رو دیدم و هیچیم نشده ... ولی بعد که فکر میکنم میبینم خدا کمکم کرده تحملم داده تا هم مریض داری کنم هم بچمو نگه دارم هم به کارم برسم ... خدا مهربونتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم ... محمدم تموم زندگی من نذر سلامتی تو ... دعا کن خدا نذر مو قبول کنه... برام بمون که نفسم تویی...

نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من اما میدانم وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه میکنم میبینم وقتی خدا را یافتنم هر چه باختم مهم نیست ... میفهمم تمام ماجراهای زندگی من عشق بازی خدا با من است ...