همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

چهارمین بهار زمینیت مبارک .... شکوفه ی بهارم
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤
 

سلام گل من سلام بهارم .....

چهارمین بهار زمینیت را دیدی عزیزم الهی 400 تا بهار ببینی پسرم

بهار آروم آروم اومد .... و چه ذوقی میکردی که دیگه مامانی مدرسه نمیره و همش ازم میپرسی مامان چند روز دیگه سعتیلی (تعطیلی)وقتی میگم 10 روز دو تا دستاتو نشون میدی و میگی آخدون مامان 10 روز مدرسه نمیره ....

مامانی الهی دورت بگردم ماشالاه انقدر مودب و تو دل برویی که فقط و فقط شاکر خدایی هستم که یاریم میکنه تا بتونم تو رو اونجوری که دوست داره تربیت کنم ... وقتی چیزی میخوای میگی لطفا ....وقتی کسی کاری برات انجام میده میگی متسترم (متشکرم )اگه ازت بیخوام کاری رو انجام ندی فوری تمومش میکنی و حرفمو گوش میکنی ....اگه بدونی برای کاری ازت ناراحتم حتی اگه ناراحتیمو به زبون هم نیارم سعی میکنی یه جوری از دلم در بیاری ....

 یه هفته ای بود که تو شهرمون خورشید ندیده بودیم و تو همش از مامان عزیز سوال میکریدی : عزیز چرا خانوم خورشیده بیرون نمیاد مریضه .. عزیز هم میگفت آره مریضه دکتر گفته نباید بیرون بیاد و تو هر روز به امید خو ب شدن خانوم خورشیده بعد از بیدار شدن یه نگاه به بیرون مینداختی و با حالت شکایت به عزیزت میگفتی :عزیز این خانوم خورشید چرا به حرف مامانش گوش نداد و بدون لباس رفت بیرون و حالا سرما خورد .... و منتظر بودی خانوم خورشید خوب شه تا تو بری بیرون و دوچرخه سواری کنی ... تا بالاخره امروز بعد از یک هفته بالاخره چشممون به دیدن خانوم خورشید روشن شد و تو هم بعد از بیدار شدن همراه بابابا رمضان رفتی کوچه تا بازی کنی ......

یکی از بازی های مورد علاقت اتوبوس بازی با بابا رمضانه .... اون میشه مسافر و تو هم نقش راننده ی اتوبوس  بازی میکنی ..... هر وقت بابا رمضان میخواد سفره رو دستمال کنه (آخه پاک کردن سفره مسئولیتش بیشتر موقعا با باباییه )تو هم میری پشتش سوار میشی و سواری میکنی .... و بابایی هم از قصد پاک کردن سفره رو بیشتر طول میده تا تو بیشتر سواری کنی ....

یکی از برنامه های روزانت بیرون رفتن با مامان عزیزه و تا بیدار شدی میگی عزیز بریم مغازه .... و بیشتر موقعا شیر میخری و میخوری ... خوشحالم که به هله هوله های مضر مثل پفک چیپس و ... علاقه ای نداری و اصلا نمیخوری ...

امسال سال تحویل ساعت دو پانزده دقیقه بود و ماهم به خاطر خستگی زیاد ساعت یازده شب خوابیدیم .آخه تموم روز رو مشغول درست کردن شیرینی و نان محلی و قطاب بودیم و حسابی خسته شده بودیم وشما هم پای ثابت همه ی برنامه هامون بودی ... ولی ساعت موبایل رو زنگ گذاشتیم که برای سال تحویل بیدار باشیم و رسم مردم محل ما اینه که لحظه ی سال تحویل یکی از اعضای خانواده همراه با آینه و آب و قرآن بیرون میره و بعد از سال تحویل میاد تو تا اولین نفری باشه که پا توی خونه گذاشته و قدمش انشالاه مبارک باشه که به زبون محلی بهش شگین میگن یا همون (شگون)و امسال تو خونه ی ما تو شگین بودی ولی ما به چه زاری بیدارت کردیم و راضیت کردیم تا با هم من و تو بیرون باشیم و بعد تحویل سال بیایم تو و خدا رو شکر شما بیدار شدی و با هم رفتیم بیرون و برا همه دعا کردیم و بعد تحویل شدن سال اول تو اومدی تو و بعد من و از بابایی یه عیدی توپ گرفتی آخه شگین ها همیشه دو برابردیگران عیدی میگیرن ...  با هم نشستیم قرآن خوندیم ودعا کردیم و عکس گرفتیم ... انشاالاه سال خوبی برا همه باشه ... انشالاه سالیان سال سالم و سر حال باشی و بهار های زیادی رو تو زندگیت ببینی ....

امسال دومین سالی بود که سالمان بدون بابایی تحویل شد ولی لحظه ی تحویل سال عکس بابایی رو گذاشتیم و مطمئنم که حضور داشت پیشمون ....

چهارم فروردین تولد بابایی بود .... براش کیک تولد گرفتیم و همه رو دعوت کردیم به صرف شام و خدا رو شکر همه اومدن و با خوندن فاتحه ای به بابایی و دعا برای شادیش بهترین هدیه های تولد براش فرستادن و میدونم که بابایی هم بود ولی ما شاید ندیدیمش ولی حضور داشت و حسش میکردم ... ولی جای خالیش بدجور دلمو به درد میاورد و گاهی اوقات از شلوغی خونه استفاده میکردم و میزاشتم اشک بیاد و برای ثانیه ای آرومم کنه .... ای کاش بود تا با هم 37 سالگیشو جشن میگرفتیم ولی مطمئنم که فرشته ها تو بهشت بهترین جشنو براش گرفتن ...

بابا محمد ... بابایی مهربون .... من و امیررضا تولدتو تبریک میگیم ...انشالاه شاد شاد باشی.... 

پسرم ...... برات دعا میکنم تا سال خوب و خوشی رو با هم  داشته باشیم ....

37 سالگیت مبارک بابایی آسمونی و مرد بهشتی 

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا..... حقا که غمت از تو وفادار تر است

به جای بابایی یادگارش شمع تولد خاموش کرد ...

سفره ی هفت سین و سال نو ... بابایی حتما پیشمون بود ....

الهی دومادیت گل من ... قربون تیپت

لحظه ی تحویل سال و خوندن قرآن ... قربون قیافه ی خواب آلودت

وقتی موقع سفره پاک کردن پشت بابایی سوار میشی

تو و عمو اکبر در حال بازی و جالبه که تو عمو اکبرتو میبری

گل پسر در حال کمک کردن ... مشغول درست کردن نان محلی

اینم حاصل زحمتای گل پسر