همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

این روزهای ما
نویسنده : سمیرا - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٥
 

سلام شاه مامان.... سلام عسل مامان.... سلام مرد مامان.... سلام به روی ماهت مامانی

آخ میدونم خیلی دیر اومدم منو ببخش خجالت... به خدا وقت نمیکنم .... نصف روز مدرسه و بقیه هم با وجود تو میگذره و ماشالاه انقدر ناز و ماهی که وقتی برام نمیزارینیشخند

پسرم ... رضای من ... یادگار محمدم ... مرد من ... مامانی قربون اون شیرین زبونیات ... قربون مهربونیات ... نمیدونم چجور شکر خدا رو به جا بیارم که یه دسته گلی مثل تو بهم داده ... پسرم تو یه مرد کوچولویی ... اخلاقت رفتارت حرف زدنت انقدر ناز و مردونست که همه رو به سمت خودت جلب میکنی ... هزار ماشالاه انقدر شیرین زبون و باهوشی که اینها رو جز نظر و لطف خدا چیزی نمیدونم ... مرد سه ساله ی من الهی که سیصد ساله بشی و من با دیدنت کیف کنم ... با نفست نفس بکشم ... مامانی منو با مهربونیات به اوج میبری به اون بالا بالا ها ... به بالاترین حسی که خدا داده ... حس قشنگ مادری ... حسی که با وجودش سرشار از شور و شعف میشم ... منو میبری تا پیش خدا و بهم میفهمونی که خدا هست هنوز خدا منو میبینه هنوز ....

رضای من عشق مامان ... وقتی به حرفام گوش میکنی ...وقتی بهت چیزی میگم و میگی چشم... وقتی با اخمم میفهمی که کارت بده و نباید انجامش بدیمشغول تلفن ....وقتی میدونی از رفتارت ناراحت شدم و سعی میکنی از دلم در بیاری متفکروقتی با زبون شیرینت در مقابل کارای بد میگی ببشخیدخجالت .... منو تا اوج ابرا میبری ... به خودم میبالم با این پسر ... به خودم افتخار میکنمبغل با این دسته گلی که روز به روز قد میکشه وجلوی چشمام مردی میشه تا با صدای نفسات آروم بگیرم و غم دلم  یادم بره ... چه لحظه هایی که با وجود شیرین زبونیات اصلا یادم میره چه مصیبتی سرم اومده ... انگار همه ی خوشی های دنیا مال منه ... انگار هیچ غمی ندارم ... و واقعا هم ندارم ... مامانی من تو رو دارم و همین برای خوشحالیام بسه ... الهی شکر.... الهی شکر که جز این نمیدونم چی بگم و چه کنم ...

محرم امسالا هم اومد ...اولین محرم بدون بابا ... ولی بابا بود ...کنارمون بود... خوابشو دیدم ...خوشحال بود میخندید .... تاسوعا نذر بابایی رو ادا کردم و گوسفند کشتم و به بچه های مدرسه ناهار دادیم ... گوسفندی که بابایی قبل به دنیا اومدنت نذر کرده بود ... سال 89کنار هیئت با دل شکسته گفت الهی اگر سال بعد این موقع مار و لایق یه فرشتت دونستی یه گوسفند قربانی عزادارای ابالفضل میکنم ... وخدا چه خوب شنید صداشو و دو ماه بعد تو فرشته ی کوچولوی ما تو شکم مامانی اومدی و سال 90 خودت هم تو اغوشمون بودی .... نذر بابایی ادا کردم و وقتی سر گوسفند بریده شد حضور بابایی رو حس کردم بود .... بود کنار من و تو ... دیدمش .... مثل بابا خون گوسفند به پات مالیدمو از خدا فقط سلامتی تو و همه بچه ها رو خواستم و قبولی نذر محمدم .... امسال تو زنجیر زن کوچولوی آقا بودی وقتی بچه های مدرسه زنجیر زنی کردن تا مسجد تو هم ته صف بودی انقدر ناز و کوچولو بودی که خانم مدیر مهربون عکسی ازت گرفت و به یادگار گذاشت ...همایش شیر خوارگان امسال هم با هم رفتیم ... هر چند شیر خواره نبودی ولی نذر علی اصغر حسین بودی ... با هم رفتیم لباس علی اصغر پوشیدی و سربند بستی ... وقتی مداح برای بچه های حسین میخوند و من اشک میریختم بغض کرده بودی و اشکامو پاک میکردی ...پسرم محرم امسال خون به جگرم بود ولی سعی کردم فقط برا حسین گریه کنم ... مصیبتی که سرمون اومد خیلی کمتر از مصیبت خاندان حسینه ... الهی که خدا عزاداری های همه رو قبول کنه و فقط یک قطره اشکمون شفاعتمو.ن کنه تو قیامت ...

امیررضا ... مامان ... اتفاق دیگه ای که تو این مدت برامون افتاد و خدا رو شکر به خیر گذشت جراحی پای خاله سانا بود ... کف پای خاله سانا کیست آورده بود جراحی شد که الحمدلله خوش خیم بود ولی این جراحی شد بازیچه تو و اون ... وقتی میخوای خالتو اذیت کنی میری سمتشو میگی خاله دالم میام پاتو لدد تونم و تو دیخ بزنیشیطانخاله دارم میام پاتو لگد کنم  و تو جیغ بزنیاونم هی جیغ میزنه که رضا نیای طرفم تو هم هی گارد میگیری و از خنده روده بر میشی ... یا میگی خاله لفتم دششویی ایس تردم تا تو زمین بخولی و پستک بسنیشیطان(خاله رفتم دسشویی خیس کردم تا تو زمین بخوری و پشتک بزنی) ...خیلی بلایی وروجک ...خندهخنده

شمارش اعدا تا 5 خوب بلدی و با انگشتات نشون میدی ...اسم بیشتر ماشین ها رو میدونی حتی اگه از دور ببینی ... طوری که همه تعجب میکننخیال باطل ... حتی گاهی اوقات ما باید ماشین نزدیکمون باشه تا بشناسیم ولی تو از فاصله ی دور اسمشونو میگی با ذکر جزئیات مثلا سمد سولن (سمند سورن)... پلاد (پراید)... پیتان ... نیسان .... پجوپالس(پژوپارس) .... ایبا (تیبا)... ریو ... همه ی رنگا رو میشناسی ... با گوشی های لمسی به طور استادانه کار میکنی و بعضی چیزا رو که ما هم نمیدونیم تو میدونیسوال حدود 8 تا شعر رو بدون غلط میخونی ... مثل یه توپ دارم قلقلیه ..پایزه پاییزه .. رفتم لب رودخونه .. آقا پلیس بیداره ... تشویقسمت چپ و راستو میشناسی و نشون میدی ...ابله وقتی این کارا رو میکنی و این شعرا رو میخونی فقط توی دلم شکر خدا رو به جا میارمو سجده ی شکر میکنم که پسری سالم بهم داده قلب... الهی که پیر شی پسرم ...

عید غدیر امسال هم رفتیم بر سر مزار بابا محمد و چند روزی مهمون خانواده ی بابایی یودیم .. آخه مامان شهناز سیده و باید میرفتیم ... خیلی خوش گذشت ماشالاه انقدر باادب و خوش اخلاق بودی که همه خوششون اومد ماچ... ممنونم پسرم الهی که تا بزرگ بشی همین طور مودب و آقا باشی ... هر وقت میریم اونجا یه غم پزرگ دلمو میگیره آخه اونجا بی بابا خیلی تنهام ولی تو متعلق به اونجایی ... با رفتنمون همه خوشحال میشن با دیدن تو روح دوباره میگیرن ... آخه تو یادگار محمدی ... تو پسر اونایی... جای محمدی ... و برای دل شکسته ی من دعای یه مادر و پدر دلشکسته برای تو بسه ... وقتی بابا رضا و مامان شهناز برات دعا میکنن وقتیتو میری پیششون انگار محمدشون اومده و خوشحال میشن من هم از غم دلم به کسی نمیگم میگم غم من مهم نیست شادی دلای شکسته ی اونا مهمتره دل شکسته ی من مهم نیست هر چی میخواد بشه بشه هر کس هر کاری میکنه و هر چی میخواد بگه بزار بگه من نبایدپیش وجدانم شرمنده باشم و نیستم ... خدا رو شکر

اینجا تو شمال با این زندگی جدید عادت کردی و دیگه خونه ی بابا رمضان وخونه ی خودت میدونی ... و هر جا که میری دلت میخواد بیای تو این خونه و من از این موضوع خیلی خوشحالم وقتی بابا رمضان بابا صدا میزنی وقتی بابا رضا رو بابا صدا میزنی من فقط شکر خدایی رو به جا میارم که فرزندم هنوز مردایی رو داره که بابا بگه ... وقتی کسی به شوخی سر به سرت میزاره وقتی میگی به باباییم میگم که منظورت بابا رمضانه خدا رو شکر میکنم که بابا رمضان تونسته برات مثل باباییت باشه و جای اونو برات پر کنه ... هر چند انقدر خانواده بهت محبت میکنن که نمیزارن غم بی پدری اذیتت کنه ... آخه خیلی شیرین زبون و ماهی ... وقتی امروز برا مراسم سوم امام حسین رفتیم خونه ی بابا حسن (بابا بزرگ مامانی )گفتی پس اینجا خونه ی کیه ؟گفتیم خونه ی بابا حسن بابای عزیز ...گفتی پس خودش کو ؟خاله زینب بهت گفت خاله بابا حسن هم رفته پیش خدا ...سریع گفتی یعنی بابا حسن هم پیش بابا محمده ؟گفتیم آره بعد گفتی پس تا الان 4 نفر پیش خدا هستن بابا محمد بابا حسن مامان زهرا و دایی(دایی مامانی)همه تعجب کردن متفکرخاله زینب گفت خاله جون خیلیای دیگه پیش خدا هستن مثل دایی بابا محمد بابابزرگ بابا محمد و خیلیای دیگه و تو هم سری گفتی اوه و انگشتاتو نشون دادی و گفتی چقدر زیاد ... خنده

میدونم سرتو درد آوردمخمیازه و بعدا که بخونی میگی این مامان چه مردم آزاری بوده ها ننوشته ننوشته حالا که نوشته نمیخواد تمومش کنهخجالت ولی هنوز حرفام تموم نشده ولی دیگه حضور ذهن ندارم برا نوشتن ...چشم. انشالاه عکساتو حتما میزرام بلبلکم ...