همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

بهار.... نیا........امسال دیگر منتظرت نیستم
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦
 

به بهار بگوید منتظرش نیستم....... بگویید شکوفه ندهد........ به هوا بگویید همان سرد بماند........ به آسمان بگویید ابری باش و ببار ......          

.نمی بینی غم دارم ؟ نمیبینی منتظرم؟ منتظر مسافر دورهایم

منتظر محمدم .....منتظر یک نگاه چشمان معصومش هستم ...

بهار نیا .... بهار دیگر از زیباییت چیزی نمیبینم ...  

دیگر از بوی شکفتن شکوفه ها خوشم نمی آید ...                

بهار نیا ... محمدم نیست تا برایش از زیبایی های بهار بگویم ...

دیگر نیست تا تا با هم در کوچه ها و خیابان های شهر راه بروم و او دستانم را محکم بگیرد و برایم حرف بزند ...

بهار نیا من دیگر از تو بدم می اید ... بهار من محمدم بود بوی خوش زندگیم محمدم بود ... بهار ....زیباترین زیبای عمرم محمدم بود .......مرا به زیبایی تو چه نیاز؟

بهار نیا که با آمدنت دلم را به غم میکشی .....بگذار در سرمای نبودن محمد بمانم..... بگذار به جای آسمان آبیت آسمان دلم ببارد ... ....

بهار نیا ... من تو را با محمدم دوست داشتم ......حالا چرا بی محمدم می آیی ؟ بهار دیگر منتظرت نیستم ..

. من منتظر یک گلم که دوباره برایم بشکفد و برایم بخندد و از بوی خوشش مست شوم و گرمایش را به اعماق قلبم بفرستم ...

بهار به چه امیدی برایم می آیی ؟ دیگر نیا ..... یا محمدم را با خود بیاور ... یا مرا مهمان محمدم کن

محمد عزیزم با رفتنت دلم زمستانی شد و من افسوس می خورم چرا با رفتن تو بهار می آید ..... به نظر معامله خوبیست ..........امید آن دارم تا بهار گلی بر چهره ام بنشاند چه امید مبهمی گردش روزگار خطا ندارد ......زمستان هیچ گاه بهار را نمیبیند ... بهار من با تو رفت محمدم

8 بهار را در کنارت گذاراندم محمد..... دستانم را در دستت می گرفتی و سالمان تحویل میشد ... امسال دستانم را در دستان یادگارت میگذارم وبه شکرانه ی این هدیه ی عظیم که مونس تنهاییهایم شده بعد از تحویل سال نماز شکر میخوانم و سجده ی بندگی به جا می آورم ... محمدم تو رفتی ولی برایم کسی را گذاشتی که تمام مهربانی های تو و محبت های تو را به ارث برده و به جای تو قرار دل بی قرار من شده ... شکر می گویم خدایی را که تو را بهشتی کرد و مرا با عشق تو آزمود تا هم من بشناسم او را و هم تو .... محمد غصه ی مار ا نخور ... میگذرانیم این دنیا را بی تو .... میخندیم گاهی از سر دلتنگی میگرییم ... گاهی هوس بودنت میکشدمان ولی تو خوش باش محمد.... نگران این دنیای ما نباش .... من و امیررضا خوشیم .... دلتنگی تو آزارمان میدهد ولی خدا را داریم و خوشیم ...

سلام پسرم سلام دسته گلم سلام عزیزم ... قربون شکل ماهت بشم که با وجودت گرمای پدرت را حس میکنم ... محمد رفت ولی تو را دارم برایت جان میدهم تا جان بگیری ..... مادرت را با همه ی بی حوصله گی هایش خستگی هایش نبودن هایش ..بد اخلاقی هایش ببخش و تحمل کن ... فرزندم برای تو نفس میکشم برای تو زنده ام برای تو مانده ام .... امیررضای من ....مادر ... تو تنها بهانه ی زنده بودن منی .... پسرم ... نفسم یادگار محمدم برایت از جانم میگذرم .... تا مانند پدرت شوی ... مثل او  مرد باشی مهربان باشی ... از همه مهمتر انسان باشی

دوستان عزیزم .... همه ی شماها که در این مصیبت تنهایم نگذاشتید ... از هر آشنایی برایم آشنا تر بودید در حالیکه نه دیدید مرا و نه میشناختید .... آن قدر دلم از نامردی ها گرفته آنقدر پستی دیدم و دروغ شنیدم که مرگ محمدم را هزاران باره شکر کردم که نبود تا ببیند این کثافتی ها را ... تا نبود بشنود دروغها را ... دوستان مهربانم..... متاسفانه هنوز زنده ام ونفس میکشم و بی محمدم سر میکنم ... ولی در این روزها از پستی و بد بودن بعضی ها شکستم و خورد شدم ....... ولی می خواهم بمانم و شاد باشم وزندگی کنم تا بدانند و ببینند محمد من رفت ولی خدای من هست ... امیررضای من هست .. .. من خدا را دارم

محمدم میدانم که میدانی و می شنوی این حرف ها و دروغ ها و کثیفی ها را ...... به تو قول دادم در این دنیای پست بایستم و با همه ی ناملایمات بجنگم و میجنگم .محمدم میجنگم برا ی فرزندم برای خودم .... محمدم تو شاهد همه چیز هستی و میبینی و میشنوی .... ولی برای تو پسرم نوشته ام و صدایم را ضبط کرده ام تا بدانی در این روزها و این ساعت ها بر مادرت چه می گذرد ...

پ ن 1 ) برای یک خواننده ی بی ادب م. ا ..... نمیدونم کی هستی و چی میگی ولی میدونم انقدر نفهمی و عقده ای که حتی به خودت زحمت ندادی تیتر وبلاگمو بخونی و بدونی من این وب برای پسرم درست کردم نه اون چرت و پرتایی که تو گفتی ... بیماری محمد و رفتنش بخشی از این خاطرات بود که پیش اومد ... برایت دعا نمیکنم تا اونچه که من و امثال من کشیدیم بکشی تا بفهمی سوختن یعنی چی ؟ولی دعا میکنم همون خدایی که این سرنوشت را برای من و امثال من رقم زد خودش پاسخ این بی حرمتی ها و چرندیاتت رو بده ....

پ ن 2) دوستای عزیزم شرمنده ام اگه نمیتونم بهتون سر بزنم آخه من از اینترنت پر سرعت استفاده نمیکنم ... منو حلال کنین خیلی با اینترنت مشکل دارم به خدا همین آپدیت کردم وبلاگ هم کلی اذیتم میکنه بس که هی قطع و وصل میشه ... منو ببخشین

امیررضا تو باغ بابام در شمال21 بهمن 92

امیررضا و دایی ابراهیم (دایی مامانی ) که عاشقشه ....  لب دریا24 بهمن 92

امیررضا و دایی جونش و عرفان پسر عمه مامانی. دایی با دست شکسته بغلت کرده

قربون اون ژست گرفتنت.....