همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

92 با همه غم هایش رفت ولی جگرم سوخت
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳
 

سلام گل پسرم سلام قند عسلم سلام نفسی من .

سلام به همه دوستای گلم

سال 92 با همه ی غم ها و دردهاش گذشت ......سالی که عزیزترین آدم زندگیمو  گرفت و تنهای تنهام کرد .... ولی گذشت با همه درداش گذشت ... سالی که پا به پای محمدم درد کشیدم پا به پاش بیدار موندم با اون خندیدم و گریه کردم ... با هم دردل کردیم و اشک ریختیم ... سالی که قطره قطره آب شدن عشقمو دیدم و کاری نتونستم بکنم ....  روزهام با استرس و شب هام با کابوس گذشت .... ولی هیچ وقت از معجزه ی خدا نا امید نشدم ... هیچ وقت از لطف خدا قطع امید نکردم دکتر ها آب پاکی روی دستم ریختن ولی امیدمو نتونستن ازم بگیرن ... چه شب ها که با محمدم تا صبح در بیمارستان دردل کردیم و همدیگرو آروم کردیم اون به من آرامش  میداد و من به اون امیدکه محمدم خوب میشی عزیم تو خوبه خوب میشی و باز هم سایه بالای سر من و رضا میشی ... شب هایی که دستامو تو دستاش میگرفت و فشار میداد

گذشت با همه خاطره های تلخش .. با همه دردش ... فقط من موندم و بی کسی و تنهایی .... من موندم درد بی محمدی .... من موندم یه یادگار از عشقی که میدونم تا ابد یه جای قلبم جا خوش کرده و ذره ذره آبم میکنه ...  من موندم روزهای بی محمد شب های بی محمد ... من موندم و حرف زدن با عکسش ....

عهد کردم با خدایی که خودش محمدو بهم  داد و در اوج عاشقی ازم گرفت تا امتحانم کنه با  درد فراق با...درد عاشقی ...که آرومم کنه چوم میدونم و ایمان دارم که خدا جواب صبر و تحملمو به بهترین شکل میده ....

تو همه ی این 5 ماه روزی نبود بدون اسم محمد بخوابم شبی نبود با محمدم حرف نزنم و پلکامو ببندم .... شب به امید دیدنش خوابیدم و روز به امید برگشتش نشستم ... ولی نیومد ... محمدم نیومد... فقط اومد و بهم گفت گریه نکن.. اشک نریز ..تنها نیستی... من همه جا باهاتم.. اومد و بهم گفت خوبه خوبم ...جام خوبه... اشک تو ناراحتم میکنه ا...ومد و بهم گفت همه جا پشتتم ...با توو رضا میام هرجا برین مواظبتونم ... اومد و دستامو گرفت موهامو بوسید .. اشکامو پاک کرد دستاشو بوسیدم موهاشو بوسیدم نفساشو بو کشیدم پناه بردم به آغوشش ولی چشمامو باز میکنم و میبینم همه ی این ها خواب بود رویا بود...

خندیدی و گفتی این هم سرابی بود ... این آمدن رفتن یک لحظه خوابی بود

هر وقت با اشک چشم خوابیدم اومد ... اومد باهام حرف زد اومد و آرومم کرد .... آخ محمد کجایی ؟ هیچ کس نمیتونه دردمو درمون کنه .... محمد ناراحت نشو ولی هر روز و هر شب آرزوم مرگه ...چون اگه بمیرم میتونم دیگه برا همیشه پیشت باشم ...محمدم مرد من عشق من ...میام تا از دردم ننویسم نمیشه... میام از دلتنگی نگم نمیشه... میام تا کسی با حرفام ناراحت نشه نمیشه .... محمد وقتی تو کوچه خیابون راه میرم میگم توپیشمی ...وقتی رضا رو به پارک میبرم میگم تو پیشمی... مثل دیوونه ها باهات حرف میزنم رضا با تعجب نگام میکنه مردم تعجب میکنن... شایدم فکر میکنن دیوونم و برا شفام دعا میکنن... نمیدوننن که این دیوونه  در فکر شفا نیست ... این دیوونه تو فکر روز دیدارش با مردشه با عشقشه ...

رفتی و عطر تو در بسترم مانده .............تنها زتو نامی در دفترم مانده 

روزی که برگردی ای نازنین من .............کنج قفس بی تو مشتی پرم مانده

محمد همین دیروز تو خیابون  وقتی سرمو گرفتم بالااحساس کردم تورو دیدم جیغ زدم محمدم .... مردم نگام کردن از خجالت  سرمو زیر انداختم حالا وقتی دوباره نگاه کردم دیدم یه آقایی هم هیکل و هم تیپ تو بود با یه لباس مثل لباسای توو من دیوونه فکر کردم تویی ...حتی یه لحظه به فکرم نرسید که تو دیگه نیستی ...... رسما دیوونه شدم ....

گفتم که پابندم ...کوه دماوندم... میرفتی و از تو ...من دل نمیکندم .. رفتی و من تنها با یاد تو ماندم....

ولی سال جدید اومد بدون تو اومد ... به دل من نگاه نکرد ... به چشم انتظاریم نگاه نکرد .... لحظه ی تحویل سال کنارت بودم عکس روی قبرتو بوسیدم دستامو دست رضا  دادم و. به خودم قول دادم گریه نکنم...ولی باز بد قولی کردم محمد... وقتی سال تحویل شد اشک امانم نداد رضا رو بغل کردم و اشک ریختم ..... بهت گفتم عزیزم دعام کن محمدم برا من و رضا دعا کن ... گفتم محمدم تو رو جون رضا من ببر پیش خودت ....محمدم جون رضا برام مردن آرزو کن .... ولی حیف هیچ چیز دست خودم نیست نه درد و مریضی تو دست من بود نه رفتنت و تنهاشدنم .... خدا یادم داد تقدیر آدم ها دست اونه ..... بهم گفت آروم باشم من هنوز زنده ام هنوز دارم نفس میکشم رضا هست یادگارت هست چرا با اشکام اونو داغون کنم اونو ناراحت کنم اون هنوز بچست اون به یه مادر شاد احتیاج داره.... محمد وقتی سال جدید اومد تصمیم گرفتم زندگی کنم به خاطر رضا چون با تمام وجود دیدم وقتی من میخندم رضا بی بهانه میخنده... وقتی من شادم رضا بی بهانه شاده... وقتی باهاش بازی میکنم رضا چه سرحاله وقتی دو تایی با هم کشتی میگیریم مثل همون کشتی هایی که تو باهاش میگرفتی صدای خنده ی رضا تو کل خونه میپیچه .... محمد تصمیم گرفتم غم نبودن تو رو فقط به دلم بگم ...اشکامو تو خلوتم بریزم... رضا با گریه من بغض میکنه... با اشک  من اشک میریزه .... محمد مطمئنم که تو هم همینو میخوای ... بزار هر کس هر چی فکر میکنه بکنه ...برام مهم نیست... دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست ...فقط رضا مهمه و زندگی رضا  و شادی رضا ... محمد من تا ابد داغدار توام ولی تو تنهاییم نه تو زندگیم ... چون زندگی من رضاست ... کوچکترین چیزی که رضا رو ناراحت کنه از سر راهم بر میدارم ... برامم مهم نیست چی باشه ...برا من رضا مهمه ... حرف و حدیث دیگران قضاوتهای یه سری آدم عقده ای اصلا مهم نیست .... زندگی حق رضاست نمیخوام کسی و چیزی این حقو ازش بگیره ..

.آرامشم در این روزها مدیون همان انتظاری ست که دیگر از هیچ کس ندارم

روزگارا... تو اگر سخت به من میگیری ...با خبر باش که پژمردن من آسان نیست... گر چه دلگیر تر از دیروزم ...لیک باور دارم... دلخوشی ها کم نیست ....زندگی باید کرد

پسرم دسته گلم عزیزم با تموم وجودم پشتتم ... مامانی تا وقتی هستم برات از هیچ چی کم نمیزارم ... نمیزارم غم بی پدری ناراحتت کنه ... برات هم مادر میشم هم پدر .... یادته محمد همش میگفتی زن من زن نیست شیر زنه یه پا مرده کارایی میکنه گاهی اوقات مردها هم نمیتونن ... حالا من همون زنم همونی که تو میگفتی شیر زن دوباره روی پاهام میایستم نمیزارم کسی شادی زندگیمو ازم بگیره چرا که شاد بودن تنها انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت من راضی شدم به رضای خدا ...

در سکوت دادگاه سرنوشت ... عشق بر ما حکم سنگینی نوشت ...گفته شد دلداده ها از هم جدا ... وای بر این حکم و این قانون زشت

امسال عید هم گذشت و سال 93 هم اومد .... خوب بود چند روز اول مردم برای احترام و تسلیت میومدن هم تو محل محمد وهم تو شهر خودمون تو شمال ... بعد اون دو سه روز اول ایام عید خیلی به من و رضا خوش گذشت مخصوصا تو شمال ... رضا کلی برا خودش حال کرد ...  مخصوصا تو قطار موقع رفت و برگشت این بچه من عاشق قطاره و بهش میگه بوبو ایس ایس ... موقع رفتن به شمال وقتی از قطار پیاده شدیم همش میگفت کی میریم بوبو ایس ایس ... منم برا اینکه دیگه زیاد بهونه نگیره بهش گفتم مامانی چرخای قطار پنچر شده دارن درستش میکنن درست که شد میریم و اونم بهم اخم میکرد انگار میدونه سره کارش گذاشتم ... ولی خب عسلم باور کرد و تا روز آخر بهونشو نگرفت ... عاشق بیرون وفتن و تو باغ رفتنه ... وقتی رفتیم جنگل کلی حال کرد .... و چه دنیای قشنگی میشه وقتی میخنده و شاده ... حاضر نیستم این شادی رو با چیزی عوض کنم ... میدونم رضا با این همه محبتی که دور و برشه غم بی پدری رو کمتر احساس میکنه انقدر ماشالاه خوب و شیرینه که همه دوسش دارن و بی منت محبت میکنن ...  وقتی از شمال اومدیم گندم ها رو خیس کردم و نذر سمنورو ادا کردم .... و دقیقا همون شب محمدم به خوابم اومد شبی که فرداش سمنو رو بار میزاشتیم ... خیلی خوشحالم که محمد تنهام نمیزاره و اینو خودش بهم گفت ...

وقتی  به پارسال این موقع فکر میکنم میبینم چطور تحمل کردم چطور رو پام وایستادم ... منی که تحمل کوچکترین درد محمدمو نداشتم چجور تاب آوردم... ولی فهمیدم همه ی این ها محبت خدا بوده به من که تحمل کردم ... چقدر بااسترس رفتم مدرسه چقدر خوب بعضی آدما رو شناختم ... آدمایی که شرایطمو میدونستن و باز هم با حرفاشون و کاراشون نمک روی زخمم میپاشدن... کسایی که باید تو اون شرایط همراه و همدمم بودن بیشتر داغونم کردن .... با چرت و پرتاشون با دری بری هاشون ... با بهانه های الکیشون کسایی که دیدن برا محمدم از جونم گذشتم و حالاخودشونو به کوری زدن کسایی که میدونستن و دیدن من و محمد همو میپرستیم ولی حالاخودشونو به نفهمی زدن ... البته دیگه هیچ حرف و هیچ کار کسی برام مهم نیست من کار خودمو میکنم ...منم دیگه اون سمیرای آروم نیستم ... اون سمیرا  رفت چون نمیخواد کسی با حرفاش و کاراش زندگی رو ازش بگیره حالا من موندم و آرامش رضا که برام از هر چیزی مهمتره دیگه این سمیرا آروم نمیشینه تا کسی بخواد با کوچکترین حرفی ناراحتش کنه چون نمیخوام بچم با ناراحتی من اذیت میشه ... وهمین طور  تو  کارم کسایی که مشکلمو میدونستن و باهام راه نمیومدن تا من بیشتر اذیت بشم   .... میدونستن و چپ و راست بهم گیر میدادن و اذیتم میکردن ... آدمایی که به جای اینکه کمکم کنن تا بتونم این بار سنگین تحمل کنم بدتر پشتمو خالی کردن و فکر کردن من زیر این بار خم میشم ولی نشدم به خواست خدا از پس همه چی بر اومدم و جز شرمندگی چیزی براشون نموندووالبته کسسایی که هیچ وقت تنهامون نزاشتن و هر کمکی میتونستن کردن و منو شرمنده کردن ......و حالا هم میشم همون زنی که محمد میخواست ... وقتی از کسی دلگیر بودم یا از حرف کسی ناراحت میشدم بهم میگفت حرفتو جلوش بزن و جواب بده تا بعدش اینجوری عذاب نکشی حالا منم همونی میشم که محمد دوست داشت حالا این منم که باید با ناملایمات زندگی بجنگم و میجنگم و رضامو به خواست خدا به ثمر میرسونم و از خدا میخوام کمکم کنه تا از پس مشکلاتم بر بیام و رضا خوب تربیت بشه ..........

پسرکم مرد مامان خوشحالم که تو پیشمی و هر لحظه و هر ثانیه شکر میکنم خدایی رو که تو رو بهم هدیه داد تو بزرگترین شادی زندگی منی ... مامانی برای تو از هستی م میگذرم تا بزرگ شی و مرد شی و باباییت دوست داشت دکتر شی همش بهت میگفت سامی کوچیکه ... همون دکتر سامی خودشو میگفت چون واقعا دکترشو دوست داشت آرزو میکنم که هر چی که میشی باعث افتخار پدرت بشی تا من هم با خیال راحت به دیدارش برم ولی تا اون وقتی که هستم تنهات نمیزارم حتی برای یک شب .. تو نفسمی... جونمی همه کسمی ... پسرم ممنونتم به خاطر وجود پاکت ...ممنونتم به خاطر شادی و خنده ای که با کارها و زبون شیرینت روی لبم مینشونی ... پسرم اگه روزی خوندی این دست نوشته ها رو بدون مامان فقط به عشق تونفس میکشه و زنده ست .... امیررضا تنها بهانه ی زنده بودنمی مامان  

به خاطر طولانی شدن این پست عکسا رو تو ادامه مطلب گذاشتم

ببخشید سرتونو درد آوردم ...