همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

چهل روز در فراغت سوختم.... ..محمد
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٤
 

سلام محمدم ....سلام عزیزم ....... سلام مرد آسمونی من

با امروز چهل و اندی روزه که دیگه رفتی . چهل روزه چشم به در دوختم تا بیای . چهل روزه منتظرتم .... همه میگن بس کن ولی نمیشه .همه میگن آروم شو ولی نمیشه . محمد ....عزیزم.... مهربونم... هنوز باورم نیست که رفتی هنوز باورم نیست که آسمونی شدی و همنشین اولیای خدا شدی ... خودت بگو من چی کار کنم . خودت بگو این دل لعنتی رو چجور آروم کنم . محمد به دلم هم دروغ بگم. به خودم هم دروغ بگم . نمیتونم عزیزم نمیتونم عشق من تو کمکم کن .

خوابتو دیدم چند بار ولی شب رحلت پیامبر نمیدونم خواب بودم یا بیدار . ولی هر چی بود که کنار تو دراز کشیده بودم . دستامو گرفتی و بلندم کردی منو بردی از رو آسمون از بالای خونه ها از رو ابرا مثل پرواز بود . منو بردی کربلا بردی زیارت امام حسین . یادمه همه ی اون زیارت هنوز تو یادمه لحظه ای که چسبیدم به ضریح آقا یادمه . یادمه که مردم هم بودن ولی جایی که من زیارت کردم خلوت خلوت بود . وقتی زیارتم تموم شد منو برگردوندی سر جام همون جایی که با هم خواب بودیم . سرتو گرفتم تو بغلم موهاتو نوازش کردم ذستامو محکم گرفتی و نازم کردی بغلم کردی بوسم کردیی دستاتو دور کمرم حلقه کردی . تو چشمام نگاه کردی و گفتی سمیرای عزیزم من خیلی دعا کردم من خیلی نذر کردم هر کاری کردم نشد . این قسمت ما بود . محمد باهام حرف زدی . نمیدونم چرا ؟ شاید چون همیشه بهت گفتم محمد چرا تنهام گذاشتی چرا از پیشم رفتی ؟ آره سبکتر شدم ولی دلم میخواست هیچ وقت از این خواب بیدار نمیشدم و همچنان تو بغلت تو آغوش گرمت بودم همچنان باهات حرف میزدم . ولی بیدار شدم از اون خواب قشنگ بیدار شدم .

محمدم بازم بیا تو خوابم محمد دلم برات تنگه . دلم داره از دوریت میترکه .

محمدم خیالت  راحت . نگران ما نباش داریم زندگی میکنیم . رضا آروم تر شده هر چند وقت یه بار میاد عکستو میگیره و میبوسه . این دل منه که آروم نمیشه .

هر هفته میام پیشت هر هفته میام خونه ای که برا خودت تنها خریدی و من با خودت نبردی . هر چقدر هم که برف و یخ باشه من میام پیشت . ولی تو خونتون مثل دیوونه هام . جای خالیت تو خونتون داره بد جور عذابم میده . محمد هر کاری میکنم یادم بره نمیشه . آخه من اصلا روستای شمارو نمیشناختم تو منو بردی اونجا . یادته محمد وقتی عقد کردیم منو بردی بالای یه کوه نزدیک خونتون و دستتو دورم حلقه کردی و گفتی :سمیرا اصلا میدونستی یه همچین جایی هم روی کره ی زمین وجود داره؟گفتم نه . گفت از حالا تا همیشه پیشتم . باهاتم .پشتتم . نگات کردم و گفتم تو که هستی اینجا احساس غریبی ندارم . ولی حالا محمد من غریب شدم . منو آوردی و خودت رفتی حالا این سمیرای بدبخت به چه امیدی بیاد اینجا ؟خودت بگو .... جمعه که مراسم چهلمت بود . بعد مراسم همه رفتم سر خاک ولی من نرفتم گفتم همتون برید الان تو شلوغی من نمیتونم با محمدم حرف بزنم . همه که برگشتن خونه . من رفتم با امیررضا . سه تاییمون برا اولین بار تو این چهل روز تنها شدیم باهات حرف زدم عکس روی سنگ بوسیدم .گریه کردم ولی سبک نمیشدم . دلم آروم نمیگرفت .

باشه محمد نبودنتو تحمل میکنم ولی عادت نمیکنم . به خاطر رضا به خاطر امانتت. محمد تو هم تنهام نزار محمد من از تنهایی میترسم . باز هم کمکم کن تا صبورتر بشم . تا نشکنم .

محمدم..........از وقتی نیستی با تهنایی خلوت کرده ام .....دلتنگ که میشوم سایه ات را ....با اشک چشمانم آبیاری میکنم.....خاطراتت بی وقفه ورق میخورند........تمام شب هایم را به رویایت باخته ام.....و دیگر پنجره ها به هوای سلام کسی نمیگشایم.....نگران هیچ چیز نباش محمدم ... من همین قدر هم که مرده ام تنها به اشتیاق توست

قرار بود تو این وبلاگ خاطرات پسرمو بنویسم ولی دلتنگیهام نمیزاره .

امیررضا پسرم مرد کوچولوی مامان .... تو منو ببخش ... تو حلالم کن مامان ... اگه بی حوصله ام ... اگه گاهی اوقات جلو اشکامو نمیتونم بگیرم و تو رو هم ناراحت میکنم .... مامان عاشقیم که در فراق معشوقم میسوزم ... نمیدونم کی میخونی این نوشته های مامانی رو ... ولی هر موقع خوندی مامان ازم بگذر .... به جای اینکه خاطرات تو رو بنویسم از دل گرفته ی خودم میگم ... الهی قربونت برم که انقدر مودبی ... انقدر هوامو داری ... خیلی وابسته به من شدی ... شبها موقع خواب همچین بغلم میکنی و بوسم میکنی که همه حسودیشون میشه .... ... مامانی ده روز مونده بود دوسالت پر شه یعنی 20 شهریور از شیر گرفتمت یعنی دیگه عملا مرد شدی . زیاد هم اذیت نکردی ... تا یه هفته از حرصت جی جی مامانی و دستامو گاز میگرفتی و بقیه حرصت هم سر عمه مرضیه بیچارت خالی میکردی تموم دستاشو کبود کردی بودی ولی بعد خوب شدی آروم شدی . همون موقع هم جیشتو گفتی و از پوشک هم گرفتمت . تکی به خدا مامان ...

تا الان دو تا عشق تو زندگیم داشتم محمد و امیررضا ... محمد عشق اول و آخرم بود و هست ولی حالا دیگه فقط تو رو دارم برا عاشقی کردن .همه ی عشقم به پای تو میریزم..... برام بخند تا بخندم بخند و شاد باش تا زنده باشم ... مامانی نمیزارم غم بی پدری اذیتت کنه . نمیزارم ذره ای احساس کمبود کنی ... نمیزارم غمی داشته باشی .... من به باباییت قول دادم .... از خدا میخوام کمکم کنه تو مثل بابا تربیت بشی ... یه مرد واقعی که لنگش تو دنیا خیلی کمه ....

دوستت دارم ...مرد کوچکم

 


 
 
پشت مرا داغ غم تو شکست ... عهد مرا با غم صد ساله بست
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٤
 

رفتی ز دیده و لیک نرفتی از دل برون           من تیره روز و خانه ز مهتاب روشن ست

چه غمگینم

خداوندا چه خواهد شد؟

نمیدانم که آرامش چه وقت آید به بالینم

نمیدانم سکوت شب چرا

خنجر شدست بر پشت و بر سینم

کدامین زورق از امواج سرگردان دریاها

 برایم مژده ای آرد؟

 در این غم هم

               امیدوارم

                                 در این برهه

                                              تو را دارم

سلام محمدم .....سلام مرد بهشتی من .......

دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم ..دلم داره از دوریت میترکه محمد..........

بیست و چهار روزه دیگه ندیدمت ..دیگه صداتو نشنیدم .ولی نفس کشیدم ولی زنده ام ....

عشق من . نمیدونم از حالم خبر داری یا نه ؟..نمیدونم گریه های شبونمو میبینی یا نه ؟.... نمیدونم از دلتنگیم با خبری یا نه؟ ......ولی محمد .......حالا خودم بهت میگم ... عزیزم بیست روزه هی گوش به زنگم تا برام زنگ بزنی ... چشمام به دره تا کلید بندازی و بیای .... محمد ..... حتی نمیتونم درد دلمو بنویسم . یادته هر وقت میرفتم مدرسه با همه ی دردت زنگ می زدی و میگفتی بیا غذا بخور ... میگفتی من میدونم تو ناهار نخورده رفتی مدرسه بیا ناهار بخور دوباره برو ... محمد بیست روزه دیگه کسی بهم زنگ نزد بیام غذا بخورم..... دیگه کسی زنگ نزد .... محمد هر کسی در خونه رو میزنه میگم محمده لابد کلید یادش رفته .... هر وقت گوشیم زنگ میخوره و پیام میاد میگم محمده پیام داده . ولی تو نیستی محمد .... پشت هیچ خط تلفنی تو نیستی ... پشت هیچ در بسته ای قامت بلند تو نیست ... .......چشمام به در خشک شده محمد .. بعضی شبا وقتی همه خوابن عکستو میگیرم و سرمو میکنم زیر پتو و گریه میکنم .... محمد تو که طاقت نداشتی گریه هامو ببینی ... حالا چطور تحمل میکنی اشک بریزم.....چطور طاقت میاری بی تابیمو ببینی ؟ ....

 محمد هنوز دلم نیومده به کشو لباسات دست بزنم ...میگم میای و ازم لباس میخوای .... محمد دلم نیومده به کتابات دست بزنم میگم میای و دنبالشون میگردی.... هر جا که پا میزارم... به هر چی نگاه میکنم تو هستی .... محمد به من بگو چه کنم؟ به من بگو چه طور آروم بشم ..میگن خاک سرده چرا من سرد نمیشم ؟ چرا مثل سنگ نمیشم .... دروغه بگم نمیخندم ... دروغه بگم حرف نمیزنم ... نه عزیزم من میخندم حرف میزنم .... مدرسه میرم کارامو میکنم ... ولی انگار همش دارم دنبال یه چیز میگردم انگار چیزی گم کردمو پیداش نمیکنم ...عزیزم محمدم پشتم خالی شده بی تکیه گاه شدم .... محمدم همه هستن بابام داداشم داییام بابات داییت ... هیچ کس تنهام نزاشته ولی تو برام همه چی بودی تو با  همه فرق داشتی برا من که زنم مرد زندگیم همه کسمه محمد بی کس شدم ...

 محمد این هفته بی تو رفتم محلتون .... محمد من کی تنها خونتون رفتم .... محمد تو خونتون مثل دیووونه ها شده بودم وقتی زیر کرسی بودم یاد اون روزا بودم که با هم بودیم یاد مسخره بازیهات... یاد شوخیهات ... یاد سر به سر گذاشتنات ...یاد نوازشات ... محمد یاد دستای گرمت .... ولی این بار تو نبودی کسی نبود بغل دست من دستاشو دورم حلقه کنه و حرف بزنه و بخنده محمد ساکت ساکت بودم تنها بودم تنهای تنها .... هرچند همه سعی میکردن کاری کنن من کمتر جای خالیتو حس کنم ولی نشد محمد کی جای تو رو برام میگیره ... محمد دلم داره میترکه .... کی دیگه دست رو سرم بکشه .... محمد دلم برا دستای گرمت تنگه .... دلم برا مهربونیات تنگه ... محمد دلم برات تنگه .......

محمد اولین بار بود که بی تو میومدم روستاتون.... من اومدم و تو نبودی تو که همیشه دلواپسم بودی چجور طاقت آوردی تنها بیام و تنها برم...  محمد سختم بود به کسی زنگ بزنم بیان دنبالم هر چند همه بهم محبت کردن و بی هیچ منتی اومدن دنبالم ولی خودت میدونی چقدر معذبم ... تو میدونستی که من تو محل شما فقط با تو تنها نیستم و احساس غریبی نمیکنم ولی این دفعه غریب بودم خیلی ....

همه چیز و همه کس هستن .... همه چیز میبینم ... همه زیباییارو میبیینم ....ولی خیلی سخته که همه چیز میبینم ولی تو رو نمیبینم

صدای بارونو میشنوم صدای باد میشنوم صدای مردم میشنوم ولی خیلی سخته همه ی صداها رو میشنوم ولی صدای تو رو نمیشنوم

همه ی بوها رو حس میکنم ولی چه قدر سخته که بوی تو رو حس نمیکنم

محمد دلم برا درد دل کردن باهات تنگه ... محمد بیا تا باهات حرف بزنم ...بیا غم و غصه هامو بهت بگم ... بیا ببین رضا چه شیرین زبون شده ...بیا ببین چه قدر مودب شده .... بیا ببین سمیرا چقدر پیر شده ... بیا ببین که مرده ی متحرک شدم ... بیا ببین چه حالی دارم .... بیا

محمد ... رضا هر چند دقیقه یه بار میره عکستو میاره و میگه آقا رفت ... میگم آره ....میگه نیست ...میگم نه رفته تو آسمون برامون خونه بسازه ....دستشو میزاره رو پاهاشو ومیفهمونه که پاهاش درد میکرد . میگم مامان جون بابایی خوب شده دیگه پاهاش درد نمیکنه و با پاهاش رفته پیش خدا ... به من اشاره میکنه و عکستو نشون میده و میگه تو این عکسو میبینی گریه میکنی و ادای گریمو درد میاره .... بعد عکستو میبوسه و دوباره میزاره تو کمد .... محمدم با این کاراش دیوونم میکنه ... داغ دلمو تازه میکنه ...

محمد پریشب تو کیفت دنبال عکست میگشتم یهو یه سیدی پیدا کردم برا سال 87 بود اردوی معلمان ... فیلمو گذاشتم و دیدم .... دیدم و گریه کردم چقدر خوب بودی چاق بودی ... باورم نشد این همون محمد منه ... دلم ترکید و های های گریه کردم ... محمد همه دوستات همه همکارات الان هستن و تو نیستی محمد من با دلم چه کنم ... تو بگو چه کنم ؟ ....... چه طور آروم بگیرم ....

راستی محمد رفتم سر کشوی لباست از خدا خواستم که ای کاش یه لباس نشسته ی تو باشه تا دوباره بوی تنت و حس کنم هر چی کشوتو زیر و رو کردم نبود دلم شکست ... آخه همه لباسات شسته بود .... دنبال یه لباس تو کشوی خودم بودم که یه زیر پوشت تو کشوم دیدم آرزو کردم گفتم نشسته باشه ولباسو باز کردم دیدم نشستست ... باورت میشه محمد بوی تنتو میداد ... بو کردم از ته دلم... انقد بو کردم که حس کردم  تو پیشمی ... بو کردم و بوی تنتو به قلبم فرستادم ... آخ محمد اون لباس حالا شده باعث آرامشم لباسو تو نایلون پیچیدم که بوش در نره . هر وقت دلتنگی میاد سراغم میرم بوش  میکنم و حس مسکنم پیشمی ... میبنی دنیام چقدر کوچیک شده که بوی تو آرومم میکنه ...

محمدم ممنونتم که میای تو خوابم ... اومدی و آرومم کردی ولی باز هم بیا محمد ... باز هم بیا من به همین دلخوشم ...

محمد از دلتنگیا هر چی بگم کم گفتم و میدونم تو از همه چی خبر داری از خدا بخواه دلمو آروم کنه تو رو به همه ی عشقمون قسم آرومم کن ........ جای توبرای همیشه توی قلب منه و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه جاتو بگیره .... فقط دلم میخواد زودتر بمیرم و بیام پیشت تا دوباره ببینمت ...... مرد من عزیزم محمدم تا ابد دل تنگتم .......

محمدم تو زمینی نبودی ... این دنیا جای تو نبود .... این دنیا جای فرشته ها نیست .... این دنیا ظرفیت تو رو نداشت ....

رسید از سمت دلتنگی

پیامی عاقبت از تو

شنیدم که نمی آیی

من و فردای دور از تو:

 تو از فردا خبر دادی

از آزادی کنار تو

از آغوش پر از مهرت

وجود گرم و ناز تو

نمیدانی چرا تنهام؟

نمیدانم چرا تنها:

همیشه مونسم بوده

خیال بوس گرم تو

دوباره خیس چشمانم

دوباره آسمان ابریست

نمیدانم چرا ابرا

نمی گرین برای تو...!