همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

پانزده ماهگی و بهانه های کوچک شادی ما
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸
 

سلام ماه من .... سلام دسته گلم                                    

فردا 15 ماهه میشی ماه من .... 15 ماهگیت مبارک پسر مامان

 امیررضای مامان منو ببخش پسرم که دیر اومدم ...اینقدر این روزا سرم شلوغه که حتی فرصت یه استراحت هم ندارم ... خدا رو شکر خدا شب رو برا خوابیدن گذاشت ... وگرنه ما باید چی کار میکردیم نمیدونم؟

بگذریم میدونم خیلی دیر اومدم ولی اومدم از گل پسر 15 ماهه ام بگم ... اومدم از بهانه های شادیم بگم ... این روزها شادم خدا رو شکر ... شادم چون یه فرشته کوچولویی تو خونه دارم که با کوچکترین حرکتش خنده رو لبهامون میاره...

شادم وقتی از مدرسه میام و این موجود کوچولو میدوئه و میاد به پاهام میچسبه و با زبون شیرینش مییگه ماما میی یعنی مامان بغلم کن ...

شادم وقتی خسته ام حتی حال راه رفتن ندارم دستمو میگیره و پتو رو نشونم میده میگه سواریم بده و اون لحظه تموم دردا یادم میره و رو پتو میزارمشو میکشمش ... شادم برا اینکه اگه روزی صد بار سبد اسباب بازی هاتو خالی کنی باز هم میام و میزارمش سر جاش ...

خوشحالم که وقتی میام و با هزار زحمت آشپز خونه رو مرتب میکنم بازم وروجکم میاد میره سراغ کابینت و هر چی توشه میریزه بیرون ....

تا عرش خدا بالا میرم وقتی یهو میاد و سر رو پاهام میزاره و خودشو برام لوس میکنه .... تموم دنیا برا منه وقتی گشنش میشه میره تشک خودشو با هزار زحمت برام میاره و بعدش برا منم بالشت میاره که دراز بکشم و بهش شیر بدم و یه  وقت اذیت نشم

آخ که تموم دردام یادم میره وقتی وقتی میخواد بوسم کنه و به جای بوس به اون هشت دندون نازش گازم میگیره ...

خدایا شکرت برا این هدیه ی قشنگت خدایا شکرت برا همه ی این خسته شدنا خدایا زبونم قاصره از تشکرت خدایا ممنونتم

آره گل پسرم این روزا خونه ی ما همش وصف شیرین کاری های توئه... الهی فدات بشم که اینقدر ماشالاه زرنگ و با هوشی بعیده کاری بکنیم و شما چند لحظه بعد تکرارش نکنی یا اینقدر تمرین میکنی تا یادش بگیری

مثلا چند وقت بود میدیدم یه دسمال میزاری روسرتو راه میری و هی اون دستمالو رو سرت میچرخونی برا خودمونم سوال بود چرا ؟تا این که دیدیم انگشتتو گذاشتی رو دستمال و کردی تو گوشت و همزمان انگشتاتو و سرتو تکون میدی و ما تازه فهمیدیم که جناب عالی داری ادای بابایی رو در میاری که وقتی از حموم میاد و سرشو با حوله خشک میکنه و بعدشم گوشاشو ....

یا وقتی جارو برقی روشن میکنم بیشتر مواقع اونو با پاهام روشن و خاموش میکنم و دگمه سیم جمع کن میزنم و شما چند روزه داری تلاش میکنی ادای منو در بیاری و با اون پاهای کوچولوت خاموش روشنش کنی هر چند پاهات کوتاهه و نمیرسه  هی زمین میخوری ولی بازم بلند میشی و تکرارش میکنی ...

چند روزه کنترل تلویزیون باطریش ضعیف شده و هر دفعه که میخوایم شبکه عوض کنیم باید اونو چند ضربه به مبل بزنیم تا باطریش یه تکونی بخوره و بگیره حالامیبینم شما هم کنترلو میگیری دستت و اول میگیری سمت تلویزیون بعدشم مثلا نگرفته دقیقا عین ما چند ضربه به مبل میزنی و دوباره میگیری سمت تلویزیون ...

چند شب پیش دیدیم صدات در نمیاد و گوشی مامان رو گرفتی و هی میخندی ما هم چه ذوقی کردیم که پسرمون بالاخره چند دقیقه سر جاش نشسته نگو شما داشتی با یکی از دوستای دوران دانشگاه مامانی حرف میزدی و میخندیدی ....

جدیدا خیلی دلت میخواد باهات بازی کنیم یه چشمک به ما میزنی و ما هم دلمون میره اون وقت میدویی و فرار میکنی تا ما هم دنبالت کنیم و مثلا نمیتونیم بگیریمت و هی میخندی ....

عاشق حرف زدن با تلفنی همچین با گوشی صحبت میکنی و دستاتو مثل آدم بزرگا حرکت میدی که انگار واقعا یکی پشت خطه و هی مدل حرف زدنتو عوض کنی گاهی با آدم خیالی پشت خط دعوا میکنی و سرش داد میزنی گاهی میخندی و گاهی خیلی قشنگ حرف میزنی ...

وقتی نماز میخونم فقط تا احرام ببندم مهر دارم بعدش دیگه از مهر خبری نیست حالا آقا امیررضا کجا برده خدا عالمه ... راستی مامانی دندون پنجمت 30آبان دندون ششم 5 آذر دندون هفتم 14 آذر و دندون هشتم 18 آذر بیرون اومد مبارکه عزیز دلم

مامانی عاشورای امسال شمال بودیم و شمام اونجا هم آقا بودی و اذیت نکردی ... فقط صبح ززود بیدار میشدی و می رفتی سراغ پدر جون که بیا با هم رو سرامیکای خونه راه بریم نمیدونم چرا فقط پدر جونو قبول داشتی ؟ دایی جون هم که عاشقته شبا زودی از مسجد میومد تا فرصت بازی با تو رو از دست نده بیچاره هر وقت میخواست غذا بخوره جناب عالی با دست و پا میرفتی تو بشقابش حالا چرا سر غذافقط سراغ اون میرفتی و بعد که بزرگ شدی ازت میپرسیم ... عزاداری هات قبول مرد کوچولوی ما ...

مامانی این پست خیلی طولانی شد و شیرین کاری هات ماشالاه اینقدر زیاده که نه وقتشو دارم بنویسم نه جونشو فقط میگم گل پسرم این روزا برا بابایی دعا کن دیگه درد امونشو بریده و من دیگه طاقت دیدن درد کشیدناشو ندارم دعا کن زودتر خوب بشه

خمر من و خمار من باغ من و بهار من          خواب من و قرار من بی تو به سر نمیشود

اینجاخونه پدر جون داشتی ناهار میخوردی چادر زیرت هم چادر خاله سارائه... ماست رو صورتت هم دایی جون مالیده

آرزو دارم بزرگ که شدی مثل دایی جون زنجیر زن امام حسین شی مامانی...دایی در حال زنجیر زدن

اینجا هم دگه میخواستیم بیاییم تهران منتظر اتوبوسیم .... دایی جون دل ازت نمیکند

اینجا هم تو زود پز گیر کردی ... گفتم اول عکستو بگیرم بعد نجاتت بدم...