همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

یازده ماهگیت مبارک فلفلی مامان
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٩
 

سلام شکوفه ی بهارم سلام نفسم سلام عشقم سلام میوه ی شیرین باغ زندگیم سلام امیررضای مامانی و بابایی

امروز 29 مرداد عید فطر و مصادف شده با تولد 11 ماهگیت ماه زندگی ما مبارکت باشه مامانی

عسلکم گلکم شیطونکم آخی مامانی چقدر نازی تو........ چقدرکارای بامزه میکنی تو مامان فدات شه پسرم دیگه مرد شدی آقا شدی باورم نمیشه فقط یه ماه دیگه تا یه سالگیت مونده ......چقدر زود گذشت این قدر سرگرمم کردی که روزا و شبا از دستم در رفته الان یازده ماهه که شدی چشم و چراغ خونمون شدی عزیز دردونمون شدی یکی یه دونمون.....

عزیزکم چقدر زندگیمون با وجود تو قشنگتر شده و هر روز که میگذره شیرین تر .....روز به روزدیوونه ترمون میکنی .......عاشقترمون میکنی....... زیباترین هدیه ی خدا بعد خدا من و بابایی میپرستیمت  خیلی ماهی عزیزم خیلی شیرینی پسرم هر روز هم خوشمزه تر میشی شیطون تر میشی . الهی مامان دورت بگرده گل پسرم نمیدونی چقدر خاطرتو میخوایم چقدر دوستت داریم به قول بابایی زندگیمون شدی وقتی بازی میکنی و می خندی ما هم از ته دل میخندیم وقتی مریض میشی ما هم مریضیم آخه خونه با خنده های تو صفا داره .

گل مامان عشق مامان همه هستی مامان یازده ماهه که از بهشت خدادل بریدی و شدی بهشت زندگی من و بابا قربون قدمات عزیزکم که با اومدنت شادی اومد به دلامون الهی120ساله شی

مامانی یه ماه دیگه یه ساله میشی میخواستیم برات جشن تولد بگیریم ولی حالا قصد کردیم بریم مشهد و شیرینی تولدتو بین زائرای امام رضا پخش کنیم .آخه تو یه هفته مریض شدی گلاب به روت اسهال شدی و هر چی دکتر میبردیم خوب نمیشدی ما هم نیت کردیم خوب شدی برا تولدت بریم امام رضا خدا کنه امام رضا هم ما رو بطلبه .

اما بگم از شیرین کاریهات : پسرم امان از شیطنتات ماشالات باشه پسر تو خسته نمیشی دائم داری ورجه وورجه میکنی به همه جاسرک میکشی وقتی میرم تو اشپز خونه دنبالم میای و میری سراغ کابینت و قابلمه ها . حالا هم که می ایستی و میری سراغ گاز آخه خطر داره پسر . هر کاری هم میکنم تو تکرار میکنی وقتی نماز میخونم میای روبروم میشینی و زل میزنی به من وقتی میام پشت کامپیوتر حتما باید بیای بغلمو خرابکاری کنی میری سراغ بوفه میز تلویزیون کشوهای دراور کشوی میز کامپیوتر ...به هیچ چی رحم نمیکنی .

تو بازی ها بازی کلاغ پر و اتل متلو خوب بلدی وقتی میگم کلاغ.....پر..... سریع انگشت اشارتو میزاری رو زمین وقتی هم میگیم اتل متل پاهاتو دراز میکنی و دستاتو میکشی رو پاهات وقتی میخوای بوس بدی انگشت اشارتو میاری بالا سمت لبامون میگی ببوسین ...آخ من فدای شیرین کاریهات ....وقتی بابایی میگه امیررضا بیا کشتی (با ضمه)سریع خودت میای تشکو پهن میکنی و خودتو پرت میکنی روشو و غلت میزنی ....

الالن دوماهه همه چیو میگیری و می ایستی ولی بیشتر از دو قدم نمیتونی بری و میافتی زمین .

وقتی صبح از خواب بیدار میشی میای بالا سر من و بابایی و با انگشتات پلکامون باز میکنی که یعنی بیدار شید من بیدارم ... بابا بچه بگیر بخواب ... بعدش میری سراغ تلویزیون و کنترلشو میگیری سمتش و میخوای روشنش کنی ولی نمیدونی کدوم دگمشو باید یزنی و هر چی تلاش میکنی روشن نمیشه .

امان از لحظه ای که سفره پهن کنیم به چه سرعتی خودتو میرسونی و جمعش میکنی چقدر هم ذوق میکنی .....برا همین منو بابایی باید صبر کنیم تا جنا بعالی بخوابی ما غذا بخوریم ...

خلاصه پسرم خیلی شیطونی وقتی صدات میادیا زیر میز تلفنی یا میز کامپیوتر یا زیر تخت ....آخه بچه اون زیرا چیکار داری این همه اسباب بازی داری بازم میای سراغ قابلمه و قاشق و چنگال و بشقاب ... با وسایل خودت بازی کن چه کار به وسایل من داری

ماشالاه خیلی باهوشی میری سراغ گوشی منو استادانه باش بازی میکنی یکی دو بار هم با گوشیم به چند نفر تماس گرفتی آخریش هم زندایی بابایی بود نشسته بودیم که دیدیم صدای الو الو میاد آخه گذاشته بودی رو بلند گو گوشی گرفتم دیدم زندایی پشت خطه باش صحبت کردم بعدش هم دایی علی گوشی گرفت و با بابایی صحبت کرد میدونی دایی به بابایی چی میگفت میگفت دایی جان جلو پسرت بگیر که دیگه مزاحم زن مردم نشه خیلی خندیدیم خوب پسر راست میگه رنگ نزن دیگه ........

پسرم الانه که بیدار شی و بیای سراغ کامپیوتر

امروز اولین عید فطر زندگیته الهی 120 تاشو ببینی عمرم

 وای بیدار شدی

وای مامانی بیا کمک....... گیر کردم نجاتم بده

ای بابا پس مامانی چجوری اینو روشن میکنه ......

اینم کاور لباسشویی مامان ... حالا مامان هی جیغ بزنه بالاخره کارشو ساختم ... حالا برم دستامو بشورم

مامانی به جای این که عکس بگیری بیا هلم بده ...

وا.... مامانی چرا برعکس شده؟

 

حالا یه کم مودب بشینم نگن این بچه چقدر شیطونه

راستی به در خواست بعضی دوستام و همکارام دوباره خاطره ی زایمانمو تو این صفحه گذاشتم .... ببخشید اگه برا یه سری از دوستام تکراریه  


 
 
خاطره زایمان و اومدن زود هنگام گل وجودم
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸
 

سلام پسرکم سلام نفسم سلام عشقم سلام تمام وجودم گل زیبای دلم امروز اومدم خاطره اومدن شما پسر عجولو بنویسم و بعد یکی یکی خاطرات مهم دوران بارداری .

29 شهریور من و شما تازه وارد سی و شش هفته و پنج روز شده بودیم یعنی هنوز سه هفته تا اومدن شما مونده بود ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم و بابایی رفت اداره تا کارای مربوط به منو انجام بده و من مامان داشتیم صبحونه میخوردیم که بابایی زنگ زد و گفت که برا آزمایشای استخدام باید برم منم به کمک مامان لباس پوشیدمو آژانس گرفتم و با بابایی به اداره آگاهی برا تشحیص هویت و عدم سوئ پیشینه و بعدش به درمانگاه فرهنگیان برا انجام آزمایشات رفتیم .

ماجرای خنده داری که  پیش اومد این بود که دکتر میخواست برام رادیولوژی بنویسه و ازم سوال کرد باردار که نیستی و منم با تعجب نگاش کردمو گفتم چرا هستم و تو دلم خندیدم و گفتم فکر کنم دکتر چشاش ضعیفه که با این شکم تشخیص نداده من باردارم 36_11_6.gifخندهبه هر حال اون روز آزمایشارو انجام دادیم و حدود ساعت یک به خونه اومدم و بابایی برا بقیه کارا به ادره رفت ولی من خیلی خسته شدم مخصوصا با تکونای ماشین کمر درد بدی گرفتم .

وقتی اومدم با مامان نهار خوردیم و گفتیم یه چرتی هم زنیم چون واقعا خسته بودم و از شدت کمر درد دولادولا راه میرفتم حول و حوش ساعت 3 خوابم برد و ساعت5/5 بیدار شدم و یادم افتاد نماز نخوندم بلند شدم و رفتم دستشویی تا وضو بگیرم که شما پسرک شیطون با یه لگد محکم به خونه ابیت اونو پاره کردی و گفتی دیگه نمی خوای اون تو بمونی خیلی ترسیدم 10_12_9.gifسریع اومدم بیرون و به مامان گفتم و به بابایی زنگ زدیم که سریع خودشو برسونه و به خانم صادقی مامای خانم دکتر معینی هم زنگ زدم و36_13_1.gif گفت که سریع خودمو به بیمارستان آتیه برسونم مامان سریع لباسای منو تو رو جمع کرد و من هم دراز کشیدم تا آب کمتری ازم بره و شما تو خشکی نیوفتی .

وقتی بابایی اومد با آژانس به سمت تهران و بیمارستان آتیه حرکت کردیم و از شانس بدمون تو ترافیک وحشتناکی هم گیر افتادیم ولی قربون بزرگی خدا برم با اینکه میدونستم برا اومدن شما خیلی زوده ولی هیچ  ترسی نداشتم آخه هنوز سه هفته تا پایان سفرت مونده بود ساعت 8 شب به بیمارستان رسیدیم .

تو تموم مدتی که توی راه بودم اشکم میومد آخه باورم نمیشد انتظارم سر اومده و پسر کوچولوم داره میاد خدایا چرا اشکم بند نمیاد چرا گریم می گیره 36_1_4.gifگریهخدایا کمکم کن وقتی به بیمارستان رسیدیم به بلوک زایمان راهنماییمون کردن و من رفتم تو و محمد رفت تا کارای بستری رو انجام بده  ومامان هم پشت در به تسبیح و صلوات مشغول شد میدونستم خیلی استرس داره ولی به روش نمیاره آخه شما اولین نوه اش بودی بعد از چند سال انتظار . وقتی رفتم تو لباسای مخصوص دادن بپوشم و یه پرستار مهربون هم اومد تا صدای قلب شما رو بگیه و من برای آخرین بار صدای قلب نانازتو از تو شکمم شنیدم Kissesبعدشم یه پرستار دیگه کارای دیگه رو انجام داد و به خانم دکتر معینی هم زنگ زدن و ایشون هم گفتن که دارن میان .تو فاصله ای که خانم دکتر بیاد من تنها روی تخت دراز کسیده بودم و دعا میکردم برا همه اونایی که منتظر یه فرشته کوچولو هستن برا خواهرم که 10 ساله در انتظاره دعا میکردمو اشک میریختم ناراحتخدایا یعنی امیر رضا داره میاد خدایا این هدیه رو خودت دادی و تو تموم مدت باردای از تموم خطرات نجاتش دادی خدایا خودت میدونی که برا اومدنش زوده ولی هر چی خواست تو باشه همونه تو خواستی این فرشته امشب از بهشتت به این دنیا بیاد پس کمکش کن تا صحیح و سالم پاهای کوچولو به این دنیا برسه خدایا خودت میدونی که چقدر آدم چشم انتظار اونن خدایا کمکم کن تا بارموسالم به زمین بزارم تا شرمنده این همه آدم چشم انتظار نشم خدایا کمکم کن تا فرزندمو صحیح و سالم به این دنیا بیارم تا شرمنده محبتهای محمد نشم خدایا تو شاهد بودی برا اینکه فرشته کوچولوم سالم بیاد نه ماه سر جام خوابیدم و تموم زحمتام به دوش محمدم بود خدایا کمکم کن تا رو سفید بشم خدایا امشبو زیباترین شب زندگی من و محمد قرار بده تا لایق اسم مقدس مادر و پدر بشیم به  ما اطمینان کردی و یکی از فرشته هاتو توی دلم گذاشتی حدایا مارو مامور نگهبانی از این فرشتت کردی خدایا جز تو همدم و همرازی ندارم هر وقت دلم گرفت هر وقت از حرفای آدما دلم شکست هر وقت از پچ پچ ها و حرفای در گوشی و حتی بعضی مواقع از دعاهاشون خسته میشدم به تو پناه می آوردم خدایا چه خوب دل شکستمو دیدی و حرفامو شنیدی حالا انتظارم داره به سر میاد تا چند دقیقه دیگه خانم دکتر میاد و من نمیدونم وقتی چشمامو باز کنم چی در انتظارمه خدایا تو تموم زندگیم به تو تکیه کردم حالا هم با توکل به تو میرم هر چی صلاحمه همون بشه که تو خیر و صلاحمو بهتر از هر کسی میدونی

آره پسرکم با خدای خودم درد دل کردم و خودم و تو رو به اون سپردم که پرستار اومد و گفت خانم دکتر اومده و باید بریم و منم گفتم تا محمدمو نبینم هیچ جا نمیام اونم منو سوار ویلچر کرد و تا دم در برد با چشمای گریون از محمد و مامان خداحافظی کردم و خواستم به همه زنگ بزنن تا برا سلامتی گل وجودم دعا کنن و به اتاق عمل رفتم خدایا شکرت چرا هیچ ترسی ندارم چرا با اون که اتاق عمل ترسناکه من نمیترسم چون اصلا جون خودم برام مهم نیست و فقط میخواستم که تو سالم بیای و به کمک پرستار رو تخت دراز کشیدم و شمای وروجک تا دراز کشیدم شروع به ورجه وورجه کردی انگار میخواستی بگی مامانی من هیچیم نیست نگران نباش که خانم دکتر اومد با دیدنش تو اتاق عمل اینقدر ذوق کردم که انگار مامانم پیشمه خانم دکتر با مهربونی چند تا سوال ازم کرد و بعد پزشک بیهوشی و دیگه هیچی نفهمیدم که با یه درد شدید و با یه جیغ در ناحیه شکمم به هوش اومدم و متوجه شدم دارن شکممو تخلیه میکنن .

وقتی تقریبا به هوش اومدم متوجه شدم کجام دست به شکمم کشیدم و دیدم خالی شده مسافری که نه ماه مهمون این دل ناقابل ما بود حالا کجاست داد میکشیدم و فقط میگفتم بچم بچم که مامانمو بالای سرم دیدم و بش گفتم مامان بچم کو ؟چی شد؟ بچمو میخوام تو رو خدا مامان بچم سالمه؟ که هی مامان بیچاره و پرستارا میگفتن بچه سالمه غصه نخور و منم میگفتم شما دروغ میگین آخه همش فکر میکردم چون زود اومدی گذاشتنت تو دستگاه که خدا رو شکر مشکل نداشتی مامان جان داداشم بگو بچم سالمه و اون بیچاره هی قسم میخورد تا بالاخره به بخش اومدمو تقریبا به هوش اومده بودم به پرستار میگفتم بچمو میخوام و اون میگفت صبر کن هنوز حالت خوب نیست درد داری گفتم نه بچمو بیارین دردم خوب میشه این قدر بیتابی کردم تا اینکه پرستار زنگ زد بخش نوزادان و با خنده گفت بابا نوزاد این خانومو بیارین این الان خودشو میکشه  که پرستار بخش نوزاذان گفت دارن تن کو چولوتو لباس میپوشن و الان میارن .

آخ خدا پس چرا نمیان چرا پسرمو نمیارن با اون حال نزار فقط چشمم به در بود با اینکه Kissesبه زور چشمامو باز نگه میداشتم ولی تموم سعیمو میکردم تا چشام بسته نشه که با اون حال دیدم یه پرستار با یه کالسکه آبی رنگ که یه فرشته خدا توش بود داره میاد و گفت بیا خانومی اینم پسرت که اینقدر بیتابی میکردی چشمامو اشک گرفته بود بشون گفتم بزاریدش تو بغلم و پرستار آروم بلندت کرد و دستای منم باز کرد و گذاشتت تو آغوشم آخ خدایا شکرت این پسر منه سالمه فرشته کوچولوی منه نگات کردم بوییدمت بوسیدمت هی میگفتم جانم عزیزم خوش اومدی پسرم قدم رو چشمام گذاشتی خدایا ممنونتم خدایا شکرت چه لحظه قشنگی وقتی به چشمات نگاه کردم دنیا رو دیدم عشقو دیدم جلال و جبروت خدا رو دیدم اصلا خدا رو دیدم اشکای لعنتی امونم بدین من سالهاست منتظر این لحظه ام امونم بدین تا فرشته کوچولومو خوب ببینم فرشته ای که سالها پیش خدا بود با بقیه فرشته هاش خوش بود اما حالا اومده با اجازه خدا اومده تا شادم کنه تا منو لایق اسم مقدس مادر کنه خدایا به انداره تموم قطره های بارون شکرت خدایا به اندازه ی ریگهای بیابون شکرت پسرم ممنونتم خوش اومدی.

آره عزیزم انتظارمنم به سر اومدو شما آسه آسه اومدی ولی تا عمر دارم همچین لحظه ای رو فراموش نمیکنم . چشمکپسر نازم وزن شما موقع تولد2930 وقدت 49 و دورسرت 5/34 و قشنگترین لحظه زندگی ما یعنی زمان تولدت ساعت 21 و 5 دقیقه و 2 ثانیه بود

پسرم اون شب خیلی بت سخت گذشت نه من میتونستم بت شیر بدم نه تو بلد بودی سینمو بگیری الهی بمیرم لابد خیلی اذیت شدی ولی هر چی بود گذشت و شمام یاد گرفتی چطوری شیر بخوری منم یاد گرفتم چطوری بت شیر بدم پسر کوچولوی من شما تا روز هفتم تولدت به خاطر زردی بستری بودی و من هم پیشت بودم اما خدا رو شکر بالاخره مرخصت کردن و تو یه بعد از ظهر قشنگ 04/07/1390 در حالیکه جلو پامون یه گوسفند قربونی شد پا به خونه گذاشتی تا چراغ خونمونو روشن کنی عزیزم بازم میگم خوش اومدی

عسلم              

 امیررضا بعد تولدش

فردای تولد

پسرکم وقتی تو دستگاه بود برا زردی

 

عسل من در یه ماهگی


 
 
دلم اهل شکایت نیست
نویسنده : سمیرا - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
نامه ای برای فرزندم ..... و جدیدترین عکسها
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٥/٦
 

پسرم عزیز تر از جانم روح و روانم

امروز دلم گرفته از ادمایی که ... گل پسرم امروز اومدم از دلم بگم از قلبم بگم از قلبی که فقط به عشق شما میتپه و اگه تو و بابایی نبودین این دنیا رو نمیخواستم ... مامانم برا بعضی ها دل شکستن خیلی راحته ...خورد کردن شخصیت آدما خیلی راحته ... حرف های طعنه دار زدن خیلی راحته ... عزیزم هیچ وقت دلم نمیخواست تو وبلاگت از ناراحتی هام بگم از غصه هام بگم... میخواستم فقط از خودت بگم و میگم از آدما نمیگم از دل شکستنا نمیگم ... ا زخودت میگم و خودم ... از اینکه مادرتم ... از این که عاشقتم ...از اینکه برات میمرم ... عزیزکم ...از روزایی میگم که در انتظارت بودم ... از روزایی که منتظر دیدن شکل ماهت بودم ... اینا رو میگم تا بدونی و بدونن که یک مادرم ... هیچ کس هم به اندازه  ی من دوستت نداره و نمیخوادت ... عزیزکم ...جون دلم ...  وقتی بعد از مدتها انتظار خداوند منت بر سرم نهاد و تو را در دلم گذاشت به خود میگفتم ایا من هم یک مادرم و بارها به این موضوع فکر کردم ولی وقتی فهمیدم یک مادرم که :

زمانی که در دلم بودی بارها از درد دندان نالیدم و شب ها از دردش آه کشیدم ولی بغضم را فرو خوردم و لب به هیچ دارویی نزدم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که عطر و ادوکلن و آرایش را به کناری نهادم و از آراستگی ام گذشتم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که وقتی روز به روز شکمم بزرگتر شد و اندامم بی قواره تر ناراحت که نبودم ,شاد هم بودم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که شب ها نمیتوانستم بخوابم و هی از این پهلو به آن پهلو میشدم و باز و باز و دوباره و چند باره تکرارش میکردم و خسته نمیشدم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که روز به روز در درونم رشد کزدی و بزرگ تر شدی و لگدهایت جانانه تر شد و محکمتر و من آخ هم نمیگفتم بلکه به قربان دست و پای بلوریت میرفتم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که از لگدهای نازنینت کلیه هایم متورم شد و درد در تمام وجودم میپیچید و من باز هم به قربان صدقه ات میرفتم تا تو سالم بمانی .

وقتی فهمیدم یک مادرم که برای سلامتی ات از شادابی و تفریحم گذشتم و تمام حرف ها و حدیث ها را به جان خریدم و در بستر خوابیدم تا تو سالم بمانی .

و... وقتی فهمیدم یک مادرم که برای آرام کردنت از آرامش شب و روزم گذشتم و همه ی خستگی ها و نخوابیدن ها را به جان خریدم تا بزرگ شوی و جلوی چشمانم قد بکشی عزیز دلم ...

و شاید تو بعدها در ذهن کودکانه ات از من بپرسی که مادر چرا میگویند بهشت زیر پای توست ؟ ........ و من همین حالا به تو میگویم که ای جان مادر وقتی خداوند تو را به من هدیه داد بهشت خدا در دستانم بود و تو در وجودم , ولی وقتی به این دنیا قدم گذاشتی بهشت را با همه ی بزرگی اش بر زمین نهادم تا تو را عاشقانه در آغوش بکشم و حالا بهشت زیر پای من است ولی تو در دستانم و من حتی  بعد زا مرگم هم لحظه ای بهشت خدا را بدون تو نمیخواهم .

وحالا این منم مادرت کسی که برای تو از دین و دنیاش میگذره تا تو باشی تا تو بخندی گریه کنی حرف بزنی و من هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت بشم من همه ی افتخارم در این دنیا اینه که به واسطه قدمهای کوچکت به این مقام رسیدم .

 ولی جان مادر چرا  ؟...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تموم حرفای دلم و دلتنگیم که چرا این مطلب و گذاشتم تو پست بعدی با رمز میزارم ... دوستای گلم ... همون رمز قبلی

عاشق دست خوردنتم شیطونکم...

مامانی شما اهنگو بزار دس دسیش بامن... نانای نای

تاب بازی هم چه حالی داره ... مامانی هلم بده محکمتر...بغل

آخ جون برنامه کودک ...

این مامانی هم چپ و راست ازم عکس میگیره ....بزا بخندم قشنگ بیفتم

به چی خیره شدی عسل من؟

آخ جون بازم ددر... بزا عینکمو بزنم ....