همه هستی من پسرم امیررضا و یارسفرکرده ام محمد

وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد

پســــــــرم ،،،،،، پست ثابت
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٥/۳/٢
 

پسرم                                                       

 به تماشا سوگندوبه راز گل سرخ...وبه پروانه که در عشق فنا میگردد...

زندگی زیبا نیست آنچه زیباست تویی...تو که آغاز من و لحظه ی پایان منی


 
 
تابستون و تفریحاتش
نویسنده : سمیرا - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠
 

سلام عزیز دلم .... سلام فرشته کوچولوی مامان

میدونم خیلی دیر شده ولی به خدا فکر نمیکردم دوماهه که وبلاگتو آپ نکردم ... بی حواس شدم مhمان ... من خیال میکردم مرداد ماه وبلاگتو نوشتم ولی متوجه شدم که از تیر ماه تا حالا هیچی ثبت نکردم ... مامانی تنبلتو ببخش

 پسرم اگه بخوام از تابستون امسال بگم خداروشکر خیلی خوب بود .. بعد از ماه رمضون که روزه گرفتن و گرمای هوا اجازه ی هیچ کاری به آدم نمیداد بعد ماه رمضون حسابی دلی از عزا در آوردیم ولی امسال تابستون خیلی گرم بود ...

شاید اگه بخوام زیباترین سفر و رزوهامون بگم مسافرت به مشهد مقدس و پابوسی آقا امام رضا بود ... پسرم من و بابا محمد وقتی شما تو دلم بودی شما رو  نذر امام رضا کردیم و بابا محمدت هم قبل از رفتنش از من خواست که هر ساله تو رو به پابوسی آقا ببرم ومن هم پارسال و هم امسال به عهدم وفا کردم و تا عمر دارم نذر دل پاک بابایی رو ادا میکنم ... امسال با مامان عزیز و خاله هایده و خونوادش و خاله سانا و فاطمه ی دایی اکبر به زیارت آقا مشرف شدیم ... سفری که هر ساله زیباترین خاطره ی تابستون ما رو رقم میزنه ... خیلی خوش گذشت ولی حیف که کم بود ... اونجا پسر خوبی بودی و اصلا اذیتم نکردی فقط از جلوی اسباب بازی فروشیا بچه ها به حالت صف میرفتن که شما مغازه رو نبینی و باز طلب ماشین نکنی ... ولی باز هم تو زرنگتر  بودی و سه تا ماشین از اونجا خریدی و الان کلکسیونی از ماشین ها داری ... چیکارکنم ؟ عشق تو ماشینه پسر شیطون من

 دریا و جنگل هم خیلی رفتیم ... و خیلی خوش گذشت ...

آبجی معصوم و خاله مهری هم چند روز مهمون ما بودن و حسابی خوش گذروندیم .. کسایی که حق مادری به گردنت دارن و روزهایی که من و بابا محمد هر دو مدرسه بودیم و شما شیر خواره بودی پرستاریتو کردن ... و حالا بعد بابا محمد و حتی بعد اسباب کشی ما از رباط کریم هنوز هم منت رو سر ما میزارن و با اومدنشون خوشحالمون میکنن ... خیلی خیلی بهتر از کسایی هستن که بعد بابایی دیگه سراغی از ما نگرفتن ... و فقط ادعای دوست داشتنتو دارن ... تا بابایی بود ، بودن ... ولی بعد بابا تنهامون کردنم ...

پسرم میخوام یه سفارش بهت بکنم ... نمیدونم وقتی وبلاگتو یا دفتری که تموئم این خاطراتو توش مینویسم بهت بدم کجا هستم ... ولی میخوام بگم عشق ماما ن تو تموم زندگیم کاری نکردم از قصد یا عمد که دل کسیو بشکونم ولی انقدر هم شخصیتمو کوچیک نکردم در مقابل کسانی که منو تو رو تنها گذاشتن بزرگی نشون بدم و باز هم تحویلشون بگیرم ... نه مامان ... از توهم میخوام سراغ کسایی رو بگیری که سراغتو گرفتن ... تو ناراحتی و تنهایی کنارت بودن نه کسایی که بودنشون با شرطو شروط بودن پدرت بود ... حالا هر کس میخوان باشن و هر نسبت خونی که میخواد بات داشته باشن ... نمیخوام کینه توزی یادت بدم ولی میخوام بهت بگم برای کسایی ارزش قایل شو که برات ارزش قایل شدن ... دوست  داشتن فقط به زبون نیست ... وگرنه هر بی سرو پایی میتونه بگه دوستت دارم ...

پسرم ....تابستون امسال هم داره تموم میشه و من میمونم و مدرسه و تو میمونی و 5 ساعت بی مادری ... ولی امسال میخوام مهد کودک ثبت نامت کنم و خودت هم خیلی علاقه نشون میدی ... دلم میخواد یه کم زندگی تو جمع و اجتماع یاد بگیر و یاد بگیری چجوری از حقت دفاع کنی و چجوری و کی مهربون باشی ..

این روزها شیرین زبونتر و شکلاتتر شدی .. و تموم روز داری سوال میکنی چرا؟ هر چی میگیم پشت سرش میگی چرا؟ تموم چیزها برات سواله وگاهی اوقات شاید ده بار پشت سر هم سوال میکنی و هر کدوم توضیح میدم از چیز دیگه ای سوال میکنی ... یه موضوع دیگه ای هم که برات مهمه نسبت آدمها به همه ... مثلا یه روز سوال کردی مامان من چی بابا حسن (پدر بزرگ من) میشم ... گفتم شما نتیجش میشی ... گفتی نتیجه چیه ؟ گفتم یعنی نوه ی بچش ... گفتی نوه چیه ؟ گفتم یعنی بچه بچه

و باز دوباره سوال میکردی از کسای دیگه و نسبته با همدیگه ... و با این مدل سوال کردنت همه رو به وجد میاری و باعث شادی همه میشی ...

راستی پسرم یک روزبچه های عمه ی بابا محمد مهمونمون بودن و دمشون گرم که یادی از ما کردن و برای شما یک ماشین شارژی هدیه آوردن ... شما حالا یک راننده ی حرفه ای هستی و کاملا به رانندگی مسلطی ... با اومدنشون خیلی خوشحالمون کردن و خیلی خیلی ازشون ممنونیم که پیشمون اومدن....

بادایی جونت و محمد داداشی شوهر خاله سانا خیلی سرو کله میزنی و هر کاری میکنن تو هم تکرار میکنی ... حتی تو لباس پوشیدنت مثل دایی جونت لباس مسپوشی و عزیز هر چی برا دایی بگیره عین همونو برا تو هم میگیره ...

پسرم دو روز هم با دایی جونت و خاله هات و محمد داداشی سر خاک بابا محمد رفتیم و زود برگشتیم چون کمن دیگه اون خونه و اون محلو نمیتونم تحمل کنم ... اکر هم میرم بخاطر دل پدر بزرگت و مادر بزرگته  نه هیچ کس دیگه ... وگرنه بدون بابا اونجا برام جهنمه و غریبی بدجور آزارم میده ...

از خدا میخوام  انقد مرد باشی و بزرگ ... که سرمو بالا بگیرم و تو چشمای بابات نگاه کنم ... پسرم از تو میخوام جوری باشی و بزرگ شی که باعث افتخار باباییت و من بشی ... پسرم خیلی سخته که ببینمتو حسرت ها ی دلتو بدونم و تحمل کنم ولی به عشق تو و به حرمت عشق باباییت دارم تحمل میکنم و تموم سعیمو میکنم هیچ کم و کسری نداشته باشی و نیاز به هیچ کس پیدا نکنی ... و از تو هم میخوام دستتو فقط پیش خدا دراز کنی نه هیچ کس دیگه ... پسرم روزهای من و تو آروم میگذره و تموم تلاشم اینه که شاد باشی و برام مهم نیست که کور ذهنها و حسودها چی میگن...

امسال هم برات جشن تولد میگیرم چون وصیت پدرته و شادی  حقته ... داری چارساله میشی عشق مادر ... چارساله از بهشت خدا دل بریدی و به آغوشم اومدی ... پسرم همه دنیا رو برا تو میخوام ... الهی به آبروی صاحب اسمت 120 ساله بشی و همیشه شاد و سرحال باشی گل من

خیلی دوستـــــــــــــــت دارمـــــــــــــــــــــــــ عزیــــــــــــــــــــــزم


می دانی ...
چه لذتــی دارد،


رویای داشتن تو


در میان تلخکامی هایم ؟؟


پسرم ساحل دلت را به خدا بسپار خودش زیباترین قایق را برایت میفرستد

                                  سفر قشنگ و رویایی ما به مشهد الرضا

معجزه یعنی ..آغوش تـــــو..که شیرین می کند..دریای شور دلم را 

الهی همیشه بخندین .... عشق منین به خدا

                                           خوشبختی داشتن کسی است…

که بیشتر از خودش

تــــــــــو را بخواهد…

و

بیشـــتر از تــــــــو…

هیـــــــــــچ نخواهد..

و

تــــــــــو ...

برایش تـــــــمام زندگی باشی...دوستت دارم داداشم 

   ا میررضا و ماشینـــــــــــــــــــــــــــــش

 

 مرد مامانه این پسر

یک روز گرم تو جنگل با خانواده ی عمو حسن

                                                                           چارمین سفر به مشهد الرضا ... الهی 120 سال با پاهای خودت بری زیارت عشق مادر

 ساحل زیبای بهشهر

 پسرک عشق ماشین من

آقا جون ... دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم ....

امیررضا و. خاله سانا


 
 
بعد یه تاخیری طولانی اومدیم
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٤/۱۳
 

سلام پسرم.. سلام عزیزکم.

پسر قشنگم شیرین زبونم مامانو ببخش که خیلی دیر دارم دفتر خاطراتتو به روز میکنم ... مامانی انقدر هوا گرم و روزه گفتن سخت که اصلا نه توانی دارم واسه نوشتن و نه حوصله ای ..

من شرمنده تو و تموم دوستای عزیزی هستم که با همه بی وفایی یاد من میکنن و بهم سر میزنن البته این شبکه های اجتماعی موبایل هم سرمونو گرم کردن .

 پسر گلم چی بگم از این روزهای من و تو ... مامان این روزها خیلی هوا گرمه و چون ماه رمضونه روزه گرفتن خیلی سخته . من که از شب تا سحر بیدارم و بعد سحر میخوابم تا ظهر .یه جورایی زندگیم برعکس شده . بعضی موقعا دلم برا اونایی میسوزه که باید هم سر کار برن و مخصوصا کارای سخت و هم روزه میگیرن . خدا بهشون قوت بده . تو هم مثل ما تا صبح بیداری و بعد میگیری میخوابی تا ظهر و غرو.ب هم طبق برنا مه ی هر روزت با عزیز میری بیرون و دوچرفخه سواری میکنی .

خدا رو شکر دیگه کمتر بهونه ی بابایی تو میگیری و کمتر سوال پیچم میکنی . ولی باز هم گاهی اوقات یهو یادت میفته مثل همین دیروز که بهم گفتی مامان میسشه عکس بابا محمدو بدی بهم؟ گفتم : پسرم میخوای چیکار ؟ گفتی میخوام یه کم با بابا بازی کنم . تو گفتی و توی دل من آشوبی به پا شد و خودمو زدم به خوابیدن تا تو اشک تو چشامو نبینی . وقتی متوجه شدم دیدم عکس گوشه ی دیوار و اتوبوساتو گذاشتی دورش و داشتی باهاش بازی میکردی . یا همین امروز وقتی افطار یه جایی دعوت بودیم بهم گفتی مامان .اگه بچه ها مامان نداشته باشن چی میشه ؟ نمیدونستم باید جوابتو چی بدم . گفتم مامان هیچی نمیشه فقط دلشون برا ماماناشون تنگ میشه . آخه پسرم تو با همین وضعیت هم دلت برا بچه هایی میسوزه که مادر ندارن . آخه تو محل ما یه مادری بعد زایمان که دوقلو به دنیا آورد در اثر یک اشتباه پزشکی فوت شد و ما چون حرف اون دو تا بچه ی نوزاد میزدیم تو هم میشنیدی و غصه خوردی . مامانی غصه نخور خدای تو و همه اون بچه ها بزرگه .

اگه بخوام ازین روزهات بگم جز شیرین زبونیات چی بگم . پسرم فقط خدا رو شکر میکنم که خیلی اقایی مودب و مهربون و دوست داشتنی . از من خیلی حرف شنوی داری و دعا میکنم که تا بزرگ بشی هم همین طور باشی. دلم میخواد یه جوری بزرگ بشی که بزرگ شدی نگن ببین پدرش که نبود مادرش هم عرضه ی تربیت بچه رو نداشت . من دلم میخواد باعث افتخارم بشی مامان . دلم میخواد یک روزی برسه با افتخار بگم اینه پسر محمد . همون پسری که دوسالش بود سایه پدر از روی سرش رفت . همونی که بعد محمد شد مرد زندگی من . پسرم میشه باعث افتخارم بشی ؟. میشه باعث سربلندیم بشی؟. پسرم میشه یه روز با افتخار بگم این پسر منو محمده ؟. نگاش کنین .من سربلند از امتحان خدا بیرون آمدم . پسرم بعد خدا همه ی امیدم تویی. پسرم کاری کن و جوری بزرگ شو که سرمو بالا بگیرم . پسرم تو زیباترین هدیه ی خدا بودی تو دنیا برای من .

ماشاله انقدر با ادبی که همه دوستت دارن . برای هر کاری ازم اجازه میگیری . برای کوچکترین کاری که کسی برات انجام میده تنشکر میکنی . تو مهمونیا انقدر خوبی که باعث تعجب همه میشی . پسرم دوستت دارم مرد من . پسر مودبم عاشقتم مامان .

راستی یکی از دلایل دیر آپ کردنم ازدواج خاله سانا بود . خاله سانا 25اردیبهشت ازدواج کرد  . انشالاه مبارکشون باشه و به پای هم پیر شن . اسم شوهرش به قول تو هم نام بابا محمده و به خاطر همین هم خیلی برامون عزیزه . هم اسمش و هم اخلاق و رفتارش مثل بابا محمده . خیلی آقائه و مهربون . با اومدنش به ندگیمون یه شادی بزرگ داد . خیلی وقت بود تو خونه صدای شادی نیومده بود . ولی ازدواج خاله سانا باعث شد در شادی به دل ما هم باز بشه . تو مراسم عقد خاله سانا تو هم سنگ تموم گذاشتی و حسابی رقصیدی . انشالاه خوشبخت بشن .

 اول ماه مبارک هم یه سفری به سمنان داشتیم . خیلی خوش گذشت خیلی . انشالاه بعد ماه مبارک هم یه سفری به مشهد داریم . بابا محمدت نذر کرده بود که شمارو هر سال به پابوس آقا ببریم و من هم هر ساله اداش میکنم تا هم تو بیمه امام رضا بشی  و هم بابا محمدت شاد باشه . پارسال با خاله هایده و دخترش و خاله سانا رفتیم و امسال تعدادمون بیشتره و دو تا کوپه قطار گرفتیم و امسال خانواده ی دایی اکبر و خاله سارا هم به جمع پارسالمون اضافه شدن .

تا تکون میخوری میگی مامان دوستت دارم من هم میگم من بیشتر عزیزم . تو میگی من بیشتر از دنیا دوستت داارم مامانی و. اون لحظه  من فقط شکر میکنم خدارو به خاطر داشتنت. مامان من خیلی خیلی بیشتر از دنیا دوستت دارم . تو زیباترین بهانه ی زنده بودن منی . تو قشتنگترین مخلوق خدایی و من شاکرم پروردگارمو به خاطر وجود پاکت .

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم خیلی زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

 

                                    دایی جون بردت آرایشگاه و ماهتو این مدلی کوتاه کرد .                                     

                                    وقتی تو و دایی جون تازه از آرایشگاه اومدین ... الهی دومادیتون                                                                                                                                                 خوب بشورین ماشینوخنده                                                                                                                                                                                               خسته نباشین .... خوب شستین؟خنده                                                                             امیررضا و عمو اکبر شوهر خاله سارا که خیلی بهش وابسته ای

این هم عقد خاله سانا

 ا 

الهی خوشبخت بشین .... خاله سانا و همسرش به قول تو محمد داداشی

 امیررضا و اتوبوساش

 

 عاشق اتوبوسی ... میگی میخوام درس بخونم دکتر شم اتوبوس بخرمخنده

 

 وقتی ازم خواستی برا تو بابایی شلوارک یه جور بدوزم ... امیررضا و بابایی با شلوارک باب اسفنجیخنده

 جمع خانوادگی خونه ی دایی ابراهیم ...

ژستشون منو کشتهعینک

 


 
 
روزهایی که گذشت
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢
 

سلام پسر قشنگم ...

سلام بلبلم عسلم نفسم........... سلام نور چشمم ...

این روزهایی که پشت سر گذاشتیم روزهای قشنگی بودند ... روز مادر ...روز پدر.... روز معلم ....... ولی...............

پسرم این روزها زمانی برایم خیلی قشنگ بود .... روزهایی رو گذروندم که تا پدرت بود برایم بهانه ی قشنگی بود برای شاد بودن ...                                                                                              

روز زن و روز مادر منتظر بودم تا بیاد و هدیه ای برام بگیره ... ولی نبود.....

.روز مرد بود و روز پدر منتظر بودم بیاید و هدیه ای بدهم ولی نبود.....                    

 روز معلم آمد و منتظر بودم هدیه ای بگیرم و هدیه ای بدهم ولی باز هم نبود ..

. میدانی چه کشیدم ؟میدانی چه زجری دارد درگیری بین این بود ها و نبود ها ... میدانی این روزهای مادرت درگیریست بین ... بودن ها و نبودن ها ...بین هستها و نیستها ... بین شاد بودن و غصه خوردن ....بین خندیدن و گریه کردن ...بین ناز کردن و نیاز کردن ... این روزها شادم میان غم بزرگم و غمگین میشوم بین شادی هایم .... میخندم میان گریه ام و گریه میکنم در اوج خنده هایم ... هم میخواهم بمانم و زندگی کنم چون بهانه ی قشنگی برای زندگی دارم و هم میخواهم نباشم و بروم چرا که دلم بی تاب دیدن پدرت شده است ... این روزها حال خودم دست خودم نیست ... طاقت دوریش را دگر ندارم ... مادر... من داغ دوری ندیده بودم و صبوری نکرده بودم ولی حالا دیگر نه دلم تحمل صبر دارد و نه قلبم تحمل درد .... مادرت گیر کرده بین زندگی و مردگی

مامانی کی میشه بزرگ شی و این وبلاگو بهت هدیه بدم و بخونی و بدونی چه حالی دارم .... ولی تا عاشق نباشی درکم نمیکنی .... تا کسی عاشق نباشه نمیفهمه من و امثال من چی میکشیم ... ببخش عزیز دلم قرار بود دیگه تو وبلاگت از غم و درد ننویسم .. ولی اگه اینا رو میگم میخوام وقتی بزرگ شدی و این وبلاگو بهت تقدیم کردم بدونی که مامانی این روزا چه حالی داره .... عزیزم میدونی چیه ؟ تو دنیای ما آدم بزرگا خیلی چیزا با شما فرشته های زمینی فرق میکنه ... حرفامون کارامون دردامون دلتنگیامون ... اصلا همه ی دنیامون با شما فرق داره .... عزیزم پسرم سنگ صبور کوچکم این روزها دل مامان دوباره بهونه گیر شده آره گلم بهونه ی باباتو داره ... ببخش منو قند عسلم .... ولی دل من خیلی صبوری کرده که باور این همه صبوریش نبود ... خیلی تحمل کرد که باور این همه تحملش نبود.. . پسرم خیلی سخته هیچ کس نمیدونه چقدر سخته ... دلم برا بودنش و دیدنش پر میکشه ... ولی ایستادم جان مادر ... باز هم میایستمئ به خاط تو ... نه .... به خاطر خودم ... چون من هم باید زندگی کنم ... دوست دارم با زندگی کردنم خدارا از خودم راضی نگه دارم نه اینکه با زندگی نکردنم فقط بنده های خدا راضی باشند ... تو شادی مرا میخواهی و من خوشحالی تو را ..... 

مادرت را ببخش برای همه بی حوصلگی هایش ... برا همه فریادهایش ... برا همه نخندیدن ها و اشک هایش .... مادر تو اگر حلالم نکنی چه کنم ؟

دل است دیگر غم عشق دارد ... نمیدانم چه کنم ؟ نمیتوانم فراموش کنم و نمیتوانم بدون یادش ندگی کنم... پس من چه کنم؟

پسرم از این روزهایت چه بگویم؟ جز شیرین زبانیت جز حرفهای بزرگانه ات جز بازی و خنده هایت جز لج کردن و گریه هایت ... گاهی آنقدر با هم دعوا می افتیم و گاهی انقدر همدیگرو میبوسیم که میخندیم ... به قول خودت مادر و پسر دعوا افتادن ....

گاهی وقت ها مجبورم برات مثل آدم بزرگ ها درد دل کنم ... گاهی وقت ها برایت اشک میریزم و ناله میکنم... نمیدونم احساس میکنم با ان که کوچکی درد بزرگ مرا میفهمی ...

 یکشب در رخت خواب که لامپ ها هم خاموش بود رو به من کردی و گفتی : مامان باز هم گریه میکنی ؟ گفتم نه عزیزم ... گفتی دارم اشکاتو میبینم ... گفتی مامان باز هم دلت برا بابا محمد تنگ شد ؟ جوابی نداشتم بدم چرا باید برایت دروغ میبافتم باز خودت گفتی من هم مثل تو دلم برا بابایی تنگ شد ... گفتی مامانی چرا گریه میکنی ما بابا رمضان داریم ... اصلا اون بابای منه ... و این بار گفتم بله عزیزم .... باباته ... گفتی غصه نخور مامان مهربونم یه روز هم میریم  پیش بابا محمد تا دیگه دلت تنگ نشه ولی باید پیر بشیم بعد بریم ... یهو خندیدم ... آخه حرفای خودمو به خودم زدی ... آخه هر وقت میگفتی کی میریم پیش بابایی جواب میدادم وقتی پیر شدی.... و حالا تو با زبان بچگیت مرا متوجه کردی که روز دیدار میرسه چرا گریه؟

پسرم خیلی وابسته ای به بابا رمضان ... هر جا میره باهاش میری ... و جالبه اگه تو هم نخوای بری بابایی صدات میزنه و میبرتت ... بعد از بیدار شدن از خواب برنامه ی روزانت با عزیز اینه که باید با هم برید بیرون و عزیز مواظبت باشه تا توی کوچه دوچرخه سواری کنی ... انقدر خودتو براشون لوس میکنی که گاهی اوقات جلوی اونا نمیتونم برای کار اشتباهی که انجام میدی دعوات کنم هر چند من کارخودمو میکنم چون تربیتت برام عزیزه ولی میفهمم که بابایی و مامان عزیز خیلی خودشونو نگه میدارن تا زمانی که من احیانا دعوات میکنم تحمل کنن ...

تا سه هفته دیگه مدرسه ها تعطیل میشه و تو هم داری روزها رو میشماری تا تعطیل بشم و بهم میگی دیگه تعطیل بشی صبح ها که بیدار شم تو هم پیشمی ؟ و وقتی میگم آره مامان ... دستاتو بهم میزنی و میگی آخ جون

مامان صحبتت کردنت خیلی شیرینه ... هر کس میبینتت عاشق حرف زدنت میشه و بوسه بارونت میکنن ... الهی خودم قربون اون زبون شیرینت

پسرم منوببخش اگه دیربه دیربرات مینویسم ... یه ذره سرم  شلوغه ... برام دعا کن ... فقط دعاکن ... دعاکن  تا دل مادرت آروم بشه...

عاشقتــــــــــــــــــــــــــــم پسرکم

تو شده ای انقلاب زندگی من ... هر آنچه در زندگیم رخ میدهد تاریخ دار شده ... قبل از تو و بعد از تو ... تو مبدا تاریخ منی ...

وقتی آقا کوچولو با مامانش قهر میکنه....

امیررضا و زهرا... خونه دایی ابراهیم عزیزم

امیررضا و بابا رمضان و عزیز ....دریک شب مهم ...

عشق دوچرخه ای گل من

گندم زار بابایی ...

جنگل توسکا چشمه... روز معلم دایی ابراهیم و بابایی برای تبریک و تشکر از من و زندایی عزیزم که ایشون هم معلمه .. ما رو بردن به جنگل برای تفریح ... بابای خوبم و دایی جون ممنونم

 

امیررضا و بابایی در حال رقصیدن در جنگل ... روز معلم 94

فرشته های کوچولو .... توسکا چشمه


 
 
چهارمین بهار زمینیت مبارک .... شکوفه ی بهارم
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٤
 

سلام گل من سلام بهارم .....

چهارمین بهار زمینیت را دیدی عزیزم الهی 400 تا بهار ببینی پسرم

بهار آروم آروم اومد .... و چه ذوقی میکردی که دیگه مامانی مدرسه نمیره و همش ازم میپرسی مامان چند روز دیگه سعتیلی (تعطیلی)وقتی میگم 10 روز دو تا دستاتو نشون میدی و میگی آخدون مامان 10 روز مدرسه نمیره ....

مامانی الهی دورت بگردم ماشالاه انقدر مودب و تو دل برویی که فقط و فقط شاکر خدایی هستم که یاریم میکنه تا بتونم تو رو اونجوری که دوست داره تربیت کنم ... وقتی چیزی میخوای میگی لطفا ....وقتی کسی کاری برات انجام میده میگی متسترم (متشکرم )اگه ازت بیخوام کاری رو انجام ندی فوری تمومش میکنی و حرفمو گوش میکنی ....اگه بدونی برای کاری ازت ناراحتم حتی اگه ناراحتیمو به زبون هم نیارم سعی میکنی یه جوری از دلم در بیاری ....

 یه هفته ای بود که تو شهرمون خورشید ندیده بودیم و تو همش از مامان عزیز سوال میکریدی : عزیز چرا خانوم خورشیده بیرون نمیاد مریضه .. عزیز هم میگفت آره مریضه دکتر گفته نباید بیرون بیاد و تو هر روز به امید خو ب شدن خانوم خورشیده بعد از بیدار شدن یه نگاه به بیرون مینداختی و با حالت شکایت به عزیزت میگفتی :عزیز این خانوم خورشید چرا به حرف مامانش گوش نداد و بدون لباس رفت بیرون و حالا سرما خورد .... و منتظر بودی خانوم خورشید خوب شه تا تو بری بیرون و دوچرخه سواری کنی ... تا بالاخره امروز بعد از یک هفته بالاخره چشممون به دیدن خانوم خورشید روشن شد و تو هم بعد از بیدار شدن همراه بابابا رمضان رفتی کوچه تا بازی کنی ......

یکی از بازی های مورد علاقت اتوبوس بازی با بابا رمضانه .... اون میشه مسافر و تو هم نقش راننده ی اتوبوس  بازی میکنی ..... هر وقت بابا رمضان میخواد سفره رو دستمال کنه (آخه پاک کردن سفره مسئولیتش بیشتر موقعا با باباییه )تو هم میری پشتش سوار میشی و سواری میکنی .... و بابایی هم از قصد پاک کردن سفره رو بیشتر طول میده تا تو بیشتر سواری کنی ....

یکی از برنامه های روزانت بیرون رفتن با مامان عزیزه و تا بیدار شدی میگی عزیز بریم مغازه .... و بیشتر موقعا شیر میخری و میخوری ... خوشحالم که به هله هوله های مضر مثل پفک چیپس و ... علاقه ای نداری و اصلا نمیخوری ...

امسال سال تحویل ساعت دو پانزده دقیقه بود و ماهم به خاطر خستگی زیاد ساعت یازده شب خوابیدیم .آخه تموم روز رو مشغول درست کردن شیرینی و نان محلی و قطاب بودیم و حسابی خسته شده بودیم وشما هم پای ثابت همه ی برنامه هامون بودی ... ولی ساعت موبایل رو زنگ گذاشتیم که برای سال تحویل بیدار باشیم و رسم مردم محل ما اینه که لحظه ی سال تحویل یکی از اعضای خانواده همراه با آینه و آب و قرآن بیرون میره و بعد از سال تحویل میاد تو تا اولین نفری باشه که پا توی خونه گذاشته و قدمش انشالاه مبارک باشه که به زبون محلی بهش شگین میگن یا همون (شگون)و امسال تو خونه ی ما تو شگین بودی ولی ما به چه زاری بیدارت کردیم و راضیت کردیم تا با هم من و تو بیرون باشیم و بعد تحویل سال بیایم تو و خدا رو شکر شما بیدار شدی و با هم رفتیم بیرون و برا همه دعا کردیم و بعد تحویل شدن سال اول تو اومدی تو و بعد من و از بابایی یه عیدی توپ گرفتی آخه شگین ها همیشه دو برابردیگران عیدی میگیرن ...  با هم نشستیم قرآن خوندیم ودعا کردیم و عکس گرفتیم ... انشاالاه سال خوبی برا همه باشه ... انشالاه سالیان سال سالم و سر حال باشی و بهار های زیادی رو تو زندگیت ببینی ....

امسال دومین سالی بود که سالمان بدون بابایی تحویل شد ولی لحظه ی تحویل سال عکس بابایی رو گذاشتیم و مطمئنم که حضور داشت پیشمون ....

چهارم فروردین تولد بابایی بود .... براش کیک تولد گرفتیم و همه رو دعوت کردیم به صرف شام و خدا رو شکر همه اومدن و با خوندن فاتحه ای به بابایی و دعا برای شادیش بهترین هدیه های تولد براش فرستادن و میدونم که بابایی هم بود ولی ما شاید ندیدیمش ولی حضور داشت و حسش میکردم ... ولی جای خالیش بدجور دلمو به درد میاورد و گاهی اوقات از شلوغی خونه استفاده میکردم و میزاشتم اشک بیاد و برای ثانیه ای آرومم کنه .... ای کاش بود تا با هم 37 سالگیشو جشن میگرفتیم ولی مطمئنم که فرشته ها تو بهشت بهترین جشنو براش گرفتن ...

بابا محمد ... بابایی مهربون .... من و امیررضا تولدتو تبریک میگیم ...انشالاه شاد شاد باشی.... 

پسرم ...... برات دعا میکنم تا سال خوب و خوشی رو با هم  داشته باشیم ....

37 سالگیت مبارک بابایی آسمونی و مرد بهشتی 

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا..... حقا که غمت از تو وفادار تر است

به جای بابایی یادگارش شمع تولد خاموش کرد ...

سفره ی هفت سین و سال نو ... بابایی حتما پیشمون بود ....

الهی دومادیت گل من ... قربون تیپت

لحظه ی تحویل سال و خوندن قرآن ... قربون قیافه ی خواب آلودت

وقتی موقع سفره پاک کردن پشت بابایی سوار میشی

تو و عمو اکبر در حال بازی و جالبه که تو عمو اکبرتو میبری

گل پسر در حال کمک کردن ... مشغول درست کردن نان محلی

اینم حاصل زحمتای گل پسر 


 
 
دلم فقط تورو میخواد
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۳
 

سلام عسلـــــــــــــــــــــــــــم ......... سلام نفســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

این روزا انقدر زندگیم با بودنت قشنگ و دلچسبه که تموم غم های عالم در مقابلم به زانو در اومدن . 

 این روزها انقدر از با تو بودن و با تو نفس کشیدن شاکرم که زبونم قاصره  از شکر نعمت قشنگی که خدا بهم داده ...........

این روزها وقتی با تموم وجودت بهم میگی : مامانی دوستت دارم .. مامانی قربونت .... این منم که تا عرش خدا میرم و ناراحتی و غممو فقط توی دلم نگه میدارم 

این روزها وقتی دلم از موضوعی گرفت و صدای شکستن دلمو با تموم وجود شنیدم این تو بودی که با حرفای قشنگت آرومم کردی ... این تو بودی که مثل بابایی آرومم کردی ..... 

امیررضای عزیزم گل نازم .... این روزها هر چه قدر از شیرین بودنت بگم کم گفتم ... وقتی از مدرسه میام و میژری تو بغلم و میبوسی و میگی مامانی خوبم الهی قربونت بشم مامانی بیا ببوسمت تا خستگیت در بره منو به اوج لذت میرسونی....

 پسرم اعداد تا بیست هم میشمری و هم مینویسی ... ساعت رو کاملا درست میخونی .... کار با کامپیوتر کاملا مسلطی و خیلی راحت برا خودت عکس فیلم و آهنگ میزاری ... با کمک کامپیوتر نقاشی میکشی خیلی قشنگ .... یه بار عمو اکبر دفتر حساب و کتاب مغازشو آورد تا به حساب آخر سال رسیدگی کنه در یک فرصت تو دفترش چشم چشم دو ابرویی کشیدی که دیدنی بود و عمو اکبر بیچاره هم چیزی بهت تگفت .......عاشق این هستی که پنج شنبه جمعه بشه و عمو اکبر و خاله سارا بیان تا بااونا به جنگل پارک بری ....  وقتی خاله سارا و عمو اکبر اینجوری از ته دل بهت محبت میکنن و دوستت دارن از ته دلم از خدا میخوام که یه فرشته کوچولو به اونا هم بده تا دلشون شاد شه هرچند اونا انقدر دوستت دارن که یه روز عمو اکبر میگفت نمیدونم اگه یه روز خدا بهمون بچه بده به اندازه ی امیررضا دوسش دارم یا نه ؟ 

عاشق بابا رمضان هستی و اگه بیرون بره انقدر بهش زنگ میزنی تا بیاد و باهات بازی کنه و اونم که انگار منتظره ببینه شما چی میگی تا بی چون و چرا برات بر آورده کنه ... وقتی دیروز دایی جونت بعد دوماه اومد خونه انقدر ذوق میکردی و دنبالش راه میفتادی که خودمونم تعجب میکردیم ... همه جا دنبالش راه میفتی و باهاش میری با هم میخوابین همدیگرو بغل میکنین و انقدر خودتو براش لوس مکنی که اونم دائم قربون صدقت میره و عشق میکنه .

امیررضای من عشق من خدا رو شکر میکنم وقتی قدو بالاتو میبینم وقتی خندیدنتو میبینم وقتی قد کشیدنتو میبینم خداروشکر میکنم اگه عشقی ابدی و ازلی رو ازم گرفت عوضش فرشته ای بهم داد که وقتی میبینمش وقتی میبوسمش یاد مردی میفتم که نمونش و لنگش دیگه تو هیچ دنیایی پیدا نمیشه ... دلم میخواد مردی بشی مثل پدرت ... مهربون و نمونه ... دلم میخواد یه جوری بزرگ بشی و رشد کنی که وقتی بزرگ شدی مایه ی افتخارم بشی ...

یادگار محمدم ...پسرم .....مرد من ......دلم میخواد وقتی کسی میبندت بگه اینه پسر محمد.... اینه یادگار محمد و با دیدن تو هر لحظه و هر دم یاد بابات و اسم بابات زنده بشه ...

پسرم از خدا میخوام کمکم کنه تا سالم و صالح بزرگت کنم تا سرمو جلوی پدرت بالا بگیرم و بگم تو رفتی ولی پسرت رو مثل خودت بزرگ کردم...... مثل خودت مرد .........مثل خودت مهربون ........مثل خود ت با ایمان .........مثل خودت دوست داشتنی و دلسوز .... پسرم از این دنیا مردی و مردونگی یاد بگیر نه پستی و بدی ... ولی همیشه حقتو از هر کس و هر چیز بگیر جرا که خدا گفته حق گرفتنیه نه دادنی ... سعی کن طوری باشی که بر خلاف امر خدا نباشه نه مخالف میل بنده های خدا ... پسرم برای خودت زندگی کن برای خودت مهم باش ... شاد باش بخند نزار غمهای دنیا دنبالت بیفتن ...

امیررضا مامان جان اینو بدون مامانی همیشه و همه جا پشتته اول خدا رو داری بعد هم مامانی رو... پسرم تموم تلاشمو میکنم تا بهترین باشی تا خدا ازتو و من راضی باشه ... تو زندگی برام مهمترین چیزی و هر چیزی که شادی رو ازت بگیره از سر راهم بر میدارم چرا که شادی تو شادی منه ...   

پ ن ... پسرم .... این روزها از بد بودن و دروغگویی آدمی شکستم که حتی ذره ای فکر نمیکردم که این حرفها از دهان اون بیرون بیاد ... همیشه توی دلم میگفتم هر کس هر چیزی بگه این آدم نمیگه چرا که با چشماش دید که من برای زندگیم چه کردم ... برای محمدم چه کردم ... چجور زندگی کردم ... ولی حالا فهمیدم از همه پست تره از همه کورتره ... به قول خودش خدا شاهد همه چی بود و دید من هم واگذارش کردم به همون خدا ولی این بار بعد بابا صدای شکستن دلمو شنیدم .....شنیدم و چیزی نگفتم ... کم آوردم در مقابل این کثیفی ها ... هیچ وقت دلم نمیخواست سرنوشتی که برای من و امثال من رقم خورد برا هیچ زنی پیش بیاد ولی بعد دیدن و شنیدن بعضی کار ها و حرفها گفتم خدا تقاص دل شکسته رو خودت میگیری و جواب دل گرفته رو خودت میدی خدا من کی هستم که بخوام کسی رو نفرین کنم یا دعای بد کنم ولی خدا خودت دیدی خودت دیدی که من همه ی عشقمو پای زندگیم گذاشتم... خدایا خودت دل گرفتمو آروم کن تا این حرفها از یادم بره .... ای کاش هیچ وقت این پیامکا رو نمیدیدم و این حرفها به گوشم نمیرسید ... ای کاش تو عالم بیخبری خودم میموندم و دلمو خوش میکردم که حداقل یکی هست که منو شناخته و از حرف دلم آگاهه .... داغ این حرفها بیشتر از داغ محمد آتیشم زد و داغونم کرد .... خدایا داغ دلمو سرد کن

 پسرم فقط برام تو مهمی و شادی تو ..... پس شاد باش و زندگی کن و بدون من همیشه کنارتم تا روزی که خدا بهم فرصت بده ....

عاشـــــــــــــــــــــــــــــقتـــــــــــــــــــم نفســـــــــــــــــــــــــــــــــــــم

وقتی  با عمو اکبر و خاله سارا رفتی جنگل خلیل شهر

 

امیررضا و خاله سارا

بهانه هم اگر می گیری ...

  بهانه ی مرا بگیر !

  من تمام خواستن را وجب کرده ام

  هیچکس 

 هیچکس به اندازه من

  عاشق تو و بهانه هایت نیست !

عمو اکبر میخواد صورتتو بشوره

 هر پنجره ای زیباست نازنین ....اگر تو میان قاب آن طلوع کنی 

 

  

 عاشق هر دوتاتونم .........

 وقتی خودتو برا دایی جونت لوس میکنی 

 عاشــــــــــــــــقتونم..........

 

امیررضا و بی بی جون (مامانه بابارمضان)


 
 
شاه پسرداریم پسر قندو عسل داریم پسر.........
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
 

 چقدر خوشحالم وقتی یه 5000 تومانی میگیری دستتو توی بازار مثل مردای بزرگ راه میری و قیمت میگیری که آقا این چنده ؟میخوام واسه مامانــــــــــم بخرم ......قلب

 چه دنیای قشنگیه وقتی کسی بهم میگه مثلا سمیر داری میای از اشپز خونه برام آب بیار .برمیگردی میگی :خودتون بلند شین مامانم مدرسه بوده خستست......تعجب

چه ذوقی میکنی وقتی روزهای هفته رو میشمری 5 روز که شد میگی آخ جون مامانم فردا تعطیله و دو رو مدرسه نمیره ..... و این منم که با حرفای تو دلم میگیره که چه مادری شدم که پسرم برای دیدن من توی خونه روز شماری میکنه .نگرانولی باز خودت دلداریم میدی که مامان خب میری مدرسه پول در مییاری و من هر چی دلم میخواد می خرم پس خستــــــــــه نباشی مامانـــــــــــــم .... مژهالهی من فدای اون دل مهربون و زبون شیرینت  

 چقدر کیف میکنم وقتی بهت میگم: امیررضا مامان جان قبل خوابی ج ی  ش بکن بعد بخواب .بهم میگی چشــــــــــــــم عزیزمتعجب

 چه حالی میده وقتی هر کس ازت سوال میکنه امیررضا ساعت چنده؟ تو به ساعت نگاه میکنی و میگی عقربه کوچیکه روی هشته عقربه بزرگه از هشت گذشته پس ساعت هشته و همه رو متعجب میکنی که چطور بلدی ساعت رو بخونی ....متفکر

 خدا رو شکر میکنم وقتی دفتر نقاشیتو میاری پیشم و یه یک میکشی و یه صفر میگی مامان یه یک و یه صفر میشه ده بلدی ؟ یولمن میگم نه مامان ولی حالا از شما یاد گرفتم آفرین پسرم. بعد ذوق میکنی و میگی پس حالا که بلد نیستی بیشتر یادت بدمنیشخند ببین مامان دو تا یک کنار همدیگه میشه آزده (یازده)بعد مینویسی یه یک و یه دو میشه دبازده (دوازده).بعدش هم برام سر مشق میگیری و میگی مامان بنبیش تا آد بگیری اوهالهی قربون این معلم کوچولو برم من .. .

عاشق دایی ابراهیم هستی ... چند شب پیش گیر دادی بهم که مامان زنگ بزن بگو چرا دایی پژو پارس (به دایی ابراهیم میگی دایی پژو پارس چون ماشینش پژو پارسه)چند روزه نیومده اینجا دلم بلاش تند (تنگ)شده .... وقتی دیدی زنگ نزدم خودت بلند شدی و ازم خواستی شماره ی دایی رو برات بلند بخونم و شمارشو گرفتی و به دایی گفتی دایی چجایی؟ (کجایی)بیا دیده (دیگه)دلم بلات تند سده (دلم برات تنگ شده)... دایی کلی قربون صدقت رفت و گفت دایی جون آیفون بزن پشت درمبغل و اون لحظه چه خنده بلندی سر  دادی و زیبایی این دنیا رو با خندت به من بخشیدی وبا صدای بلند میخوندی آخدون دایی داله میاد ....(آخجون دایی داره میاد) زبانقربون دنیای کوچیکت بشم من .  

چه قدر دنیام قشنگ میشه وقتی فاطمه ی خاله هایده بهت میگه امیر جان بیا بریم خونه ی ما تا با هم بازی کنیم .بهش میگی صبر کن از بابام اجازه بگیرم باید اول از بابا رمضان اجازه بگیرم اگه اجازه داد بیام خونتون .... مژهخدارو شکر میکنم که تونستی بابا رمضان مثل بابای خودت قبول کنی ...

 چه لذتی داره وقتی یکی ازت میپرسه امیررضا وقتی بزرگ شی میخوای چه کاره شی ؟ میگی:بابا محمدم دوست داست من دکتر بسم (بشم)من هم دکتر میسم ولی دکتر اطفال .وقتی میگیم چرا اطفال ؟ میگی آخه هم می خوام بچه ها رو آمپول بزنم هم بهشون بادکنک بدم تعجب

 مامان جان عاشق حرف زدنتم عاشق خندیدنتم عاشق بازی کردنتم عاشق اذیت کردنتم عاشق سوال کردنتم .... مامان عاشق ببخسید گفتنتم ....

 

امیررضا ........ عاشقـــــــــــــــــــــــــــتم عاشقــــــــــــــــــــــتم

 

 امیررضا و بابا رمضان در جنگل های برفی در حال رفتن به روستای کوهستانی ... وقتی دیدم روی زمین برفه ایستادیم تا عکس بگیریم آخه امسال اصلا برف ندیدیم .... چه قدر برف بازی کردیم .... خیلی خوش گذشت ... از بابا رمضان و دایی ابراهیم ممنونیم که مارو به این مسافرت یه روزه بردن

 قربون هر سه تاتون .... خیلی خوشبختم که شمارو دارم .... دوستتـــــــــون دارم

امیررضا و  دایی ابراهیم و بابایی

 قشنگی دنیای من همین خنده های شماست ... امیررضا و دایی ابراهیم ومامان عزیز و بابا رمضان و خاله سارا

 امیررضا و بابا رمضان .... در کنار بخاری هیزمی دریکی از روستاهای هزار جریب بهشهر .... یه زندگی پاک روستایی.... چه حالی کردی جمعه که با خانواده ی دایی ابراهیم یه مسافرت یه روزه به یکی از روستاهای کوهستانی هزار جریب داشتیم ...

پســـــــــــرم ...نگاه تو

همان بارانی است که میشوید غبار غم از دلم

همان نسیمی که مرهم میشود برزخم دلم

همان که مرا به معراج عشق می رساند

همان که بهانه بهانه هایم میشود

 دیدن تو زیباترین تکرار زندگی من است

 برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم . . .

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی

 پاییز قشنگ جنگل های خلیل شهر بهشهر .... این عکسای پاییزی رو خاله سارا و عمو اکبر از جنگل های خلیل شهر گرفتن و فتوشاپ هم نیست واقعیه واقعیه

 سالهاست پاییز می آید و میگذردو رنگارنگی را به رُخ میکِشددر این فصل سردِ سقوطِ احساس اما تـــو  همان « یکرنگِ گرمِ  » دیروز ، امروز و فردایی...

 پاییز بهشهر

 خلقت زیبای خدای بزرگ .... 

 دنیای من لبخند توست پس بخند تا زنده باشمماچ

 جمع دختر عموها  در کنار دریای بهشهر(امیررضا بغل عرفان پسر عمه مامانی)

به ترتیب خدیج(دخترعموحسن) - عرفان(پسر عمه نرگس) - خاله سارا - مریم(دختر عموحسن) - مامانی - خاله سانا

 چه دخـــــــــــــــــــــــتریه این پســــــــــــــرزبان

 کی میگه این امیررضاست؟تعجب

مرد مامانه دیگه ... قربون ژست مردونتلبخند


 
 
شوق نفسهای منی خوب من
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸
 

سلام وروجک من ..... سلام تنها دلیل بودن من .... 

مرد مامان چقدر قشنگ بعضی روزها و بعضی ساعت ها میشوی همصحبت مادر .... ساعت های که فقط منم و تو.... چه عاشقانه میشویم من وتو ...

چقدر لحظه هایی را دوست دارم که با زبان کودکانه ات برایم شیرین زبانی میکنی و دل از من مادر میبری...

چه شیرین است لحظه هایی که محکم در آغوشم میگیری و گویی اگر ولم کنی از دستت میروم و میبوسی و مرا غرق در لذت مادرانگی میکنی ...

چقدر ناراحت میشوم وقتی مجبورم به خاطر خودت برای انجام کارهای زشت دعوایت کنم و در دلم آه بکشم که کودکم را آزردم ولی وقتی می فهمی و با کوچکی خودت میگویی مامانی ببخشید اشتباه کردم تمام افسوس هایم جایش را به لبخندی میدهد که برای تو از هر چیزی شیرینتر است .... 

 کوچک رویایی ِ من دنیا اگر خودش را بکشد نمیتواندبه عشق من به تو شک کند.

تمام ِ بودنت را عشق می کنم ...حاجتی به استخاره نیست

عشق ما ... عشق من به تو عشق تو به من یک پدیده است ...

یک حقیقت بی نیاز از استخاره و ُ گمان

صدای قلب تو ... صدای زندگیست.

زندگی را دوست داشته باش نازنین ِ من

زندگی را زندگی کن عاشقانه کودکانه... حتا وقتی بزرگ شدی  کودکانه زندگی کن جانکم

مادرانه ترین لحظه های امروزم

همین لحظه است...همین لحظه که با تمام جان ِ عاشقم دوستت دارم را یواشکی به

تو هدیه میکنم... تو خوب میدانی که من چقدر شاعرانه با تو حرف میزنم...

تو خوب میدانی که...من تا همان لحظه که بمیرم قرار است در کنارت بمانم

نازکم.... به خاطر ِ تو هم شده همیشه آبی می مانم

به خاطر ِ تو هم شده تمام ِ روزهای بعد از این مهربانتر خواهم شد به خاطر تو هم شده غم دلم را برای خودم نگه میدارم ....

دلم میخواهد بهانه بگیری  و  من کلافه شوم ...بریزی ...بپاشی ...و من حرص هایم را سر ِ بیخیالی خالی کنم... قندیلکم

تا بهار چیزی نمانده دعا میکنم برفها زودتر آب شونددرختها زودتر شکوفه دهند و تو زودتر بزرگتر شوی میخواهم به خورشید بفهمانم تو پر نورتری تو زیبا تری

به دنیا بفهمانم تو برای من از هر چیز ِ دیگر مهم تری

 پســـــــــرم...

نوازشت میکنم .....لمست میکنم.... می بوسمت ....موهای نرمت را شانه میکنم صورتت را میشویم و تو شاید نمیدانی این کارها را عشق میکنم ...

و تو شاید ندانی از روزی که به دنیا آمدی تا لحظه ای که از دنیا بروم هر روز عاشق تر از روز ِ قبل میشوم

تو وادارم میکنی تا دوباره به لهجه ی کودکی هایم با تو صحبت کنم.

و روی حیاطی که هنوز کف ِ آ ن خاکیست و آب پاشی شده با تو پابرهنه بدوم تا کف ِ پاهایم گِلی شود.

تو وادارم میکنی با خودم شرط ببندم تمام ِ کوچه های بن بست دنیا را نادیده بگیرم.

و ...وادارم میکنی خنده هایم را از چمدان زیر تخت بیرون بیاورم .

و ...دوباره تمام ِ غصه هایم را تا کنم بگذارم توی چمدان ، زیر تخت.

من حتم دارم

خدا تو را مثل سبزینه ها پاک آفریده است.

 شاید خدا تو را به خاطرِ این به من داد که هم وزن معصومیتت دوستت داشته باشم

شاید باید باهم بعدهای بعد از این بخندیم و برقصیم ....رهای رها

شاید به خاطر این تو یک تکه از من شدی که خدا به من اجازه دادتکه های احساسم را در تو تکثیر کنم.

جانکم ، دلتنگی هایم را ببوس تا تمام ِ گریبانم بوی تو را بگیرد.

تانقش لبهای کودکانه ات با طعم ِ مبهم ِ دنیای یک نفره ات روی پوستم بماند.

یادگار عشق من .... یک تکه از من که نامش دل است دیوانه واردارد تو را هر روز عاشق تر میشود.

می خواهم خدا را ببوسم که تو را در من خلاصه کرد.

میخواهم رج های غصه های خنده دارم را بشکافم و شادی انتظار تو را ببافم

تو جان منی و از جان هم عزیزتری جانکم

 امیررضای من عشق من ... پسر شیرین زبون و ناز من ...

نمیدونم چگونه از روزانه هایت بنویسم تا وقتی برای خودت مردی شدی بدونی که چه روزهای قشنگیت روزهای کودکانه ات ...

چه شیرین و زیبا دل میبری از من و همه ی کسانی که دیوانه وار دوستت دارند.

شیرینی ودلبریت گفتنی و نوشتنی نیست ... ای کاش زودتر بزرگ شوی و مرد شوی و خودت طعم فرزند دار شدن بچشی تا بدانی که دست و قلم مادر را یارای نوشتن کودکانه های تو نیست ...

این روزها آنقدر حرف های قشنگ میزنی که با هر کلمه ات روی لبهایت را میبوسم و تو با همه بچگیهایت میگویی .. مامان چقدر بوسم میکنی ؟....

پسرم ....

اواسط دی ماه مامان شهناز و بابا رضا و عمه فاطی مهمون ما شدن و چند روزی پیشمون بودن ... و تو این چند روز براشون حسابی دلبری کردی ....

دوهفته پیش هم با خانواده ی عمو به خونه ی عمه نرگس رفتیم و حسابی خوش گذشت .. آخه خونشون به لب دریا نزدیکه و تو هم با دیدن دریا کلی خوشحال شدی و ذوق کردی ...

هفته پیش هم عقد داداش محسن پسر دایی مامانی بود و بعد فوت بابایی اولین جشنی بود که شرکت کردیم و شما چه حالی کردی و از همون اول وسط بودی و میرقصیدی ... وسط مراسم هم با دختری دوست شدی و با هم بازی میکردین و خوش بودین ....

 این روها و شب ها گاهی حرف هایی میزنی که دلم را به آتیش میکشی ... یک شب بهم گفتی مامان... گفتم جان ... گفتی مامان خدا تلفن نداره ؟ گفتم چطور مامان؟گفتی آخه میخوام یکی به بابا محمد زنگ بزنم دلم براش تنگ شده .... گفتم مامان خدا تلفن نداره همین جوری باهاش حرف بزن صداتو میشنوه گفتی همه تلفن دارن چطور خدا نداره؟ نمیدونستم چی باید جوابتو بدم ... یه روز که هیچ کس جز من و تو خونه نبود گفتی مامان چرا خدا باید بابایی مارو میبرد پیش خودش ؟ گفتم آخه بابایی خیلی خوب بود خدا اونو برد تا پیش خودش باشه گفتی خدا نمیدونست من و تو هم بابایی رو دوست داریم ؟ گفتم میدونست مامان ولی خدا بیشتر از ما دوسش داشت گفتی ولی ما هم بابایی رو خیلی دوست داشتیم ...

پسرم... من و تو باید به این زندگی و به دنیای بدون بابایی عادت کنیم ... میدونم و میبینم وقتی پدری رو دست در دست فرزندش میبینی چطور نگاش میکنی ولی مامان دل من کم از تو نیست حسرت من کم از تو نیست ... مادر سرنوشت برای من و تو اینگونه رقم خورد .... حسرت های کودکانه ات و سوالهای بی جوابت خون به دل من میکنه ولی شرمنده ام عشق مادر ... نمیتوانم پدرت را برگردانم .. نمیتوانم از خدا پسش بگیم ... اون روزها که بیمار بود میگفتم خدایا اگر آدم بودی انقدر باهات میجنگیدم که محمدمو ازت بگیرم مطمئن باش به تو پیروز میشدم ولی عزیزم او خداست و ما بنده او بزرگ است و ماکوچک    باید حق بندگی به جا آوریم و شاکرش باشیم ... پسرم بابایی رفت ولی خدای ما هست ... میدونم گذشت زمان درد دل مارو کم میکنه و لی داغ دل ما سرد نمیشه پس یاد بابا رو یه گوشه از قلبت بزارو از زندگیت راضی باش ... پسرم شاید زن باشم ولی به قول بابا شیرزنم .. برایت هم پدری میکنم و هم مادری میدانم پدرت نمیشوم ولی عزیزم تمام سعیمو میکنم تا غم بی پدری کمتر بیازراد تورا ...

پ. ن .با همه ی این حرف ها بد میشوم در مقابل همه ی بدی ها ....دیگر جواب بدی را با خوبی نمیدهم ... بد میشوم با همه ی کسانی که بدی کردند برای کسی میمیرم که برای من و پسرکم تب کنند .خبر کسانی را میگیرم که بعد محمد خبری از من و پسرکم گرفتند .... روزگار با همه ی تلخی هایش درس خوبی به من داد .... برای پسرکم هم میگویم همه ی آنچه که بر ما گذشت وهمه ی آنچه شنیدم .. ولی با پسرم به کوری چشم بعضی کوته فکران خوش و شاد زندگی میکنیم تا بدانند دل ما به خدایمان خوش است ... شادی حق من و فرزندم از این روزگار است .... پس بدانند آن هایی که بودنشان تا بودن محمد بود که من پسرکم با یاد محمد و با خاطرات خوشمان زندگی میکنیم ولی یاد خواهم داد به فرزندم که یادکسانی باشد که به یادش بودند یاد خواهم داد به پسرم که تمام حقش را از روزگار بگیرد و به فقط به خاطر دل خودش زندگی کند ... کاری کند که فقط مخالف امر خدا نباشد نه مخالف حرف بنده های خدا ...

این عکس مربوط به آخرین شب یلدا با بابایی مهربون بود یلدای 91

امیررضا و بابا بزرگا..... 

وروجکی لب دریا .....

دلت آبی تر از دریا عزیزم

اینجاهم شب عقد داداش محسن پسردایی مامانی که با دخترخانومی دوست شده بودی

 


 
 
زندگیمون قشنگه ... خدارو شکر + عکسای سفرمشهد
نویسنده : سمیرا - ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢
 

سلام عزیزم .......سلام گل بهارم.......... سلام دلیل زنده بودنم .........سلام بهونه ی نفس کشیدنم ... سلام یادگار عشــــــــــــــــق من...... یادگار محـمــــــدم

سلام امیررضا عسلم نفسم ... مامانی قراربود این وبلاگ و من و بابایی تولد 18 سالگی بهت بدیم و هنوز هم قصدم همینه ... اون روز نمیدونم من کجام و در چه حالی هستم ولی امیدوارم تو در بالاترین و بهترین جا ومقام باشی امیدوارم طوری باشی که پیش بابا محمد سرمو بالا بگیرم و بگم محمد ببین اینه قند عسل ما ببین چقدر مردشده و آقا .. ببین و بهش افتخار کن محمــــــــــــــــــــد

مامانی چقدر خوبه اون روز که وقتی به ملاقات بابایی میرم تو باعث افتخارم شده باشی... حالا هر موقع که این نوشته ها رو خوندی بدون مامان اولش فقط یه عشق داشت و هنوز هم هیچ چیزی نمیتونه جای اون عشق تو دلم بشینه حتی تو .........اون عشق اول و آخر من باباییته ..........بابا محمــــــــــــــــــــد

از سال 81 که برا اولین بار دلم لرزید و عاشق شدم تا لحظه ای که بمیرم یه گوشه از قلبم هست و جاشو به هیچی نمیده...

بعد بابا تو عشـــــــــــق منی همه جـــــــــــون منی نفس منــــــــی

 تو رو دوســـــــت دارم چون از گوشت و خون مردی هستی که دیوانه وار میخوامش     

تو از خون مردی هستی که عاشقی رو آدمی رو زندگی رو مهربونی رو یادم داد ...

تو رو دوســـــــــت دارم چون 9 ماه زیر قلبم بزرگت کردم چون با تو نفس کشیدم ...با تو درد کشیدم ...با تو بیدار موندم و با تو خوابیدم.... چون با تو گریه کردم با تو خندیدم ...با تو تو سوگ بابات نشستم با تو از غم بابات گذشتم....

چون تو بودی چون یادگار محمدم بودی ...

تو رو دوســـــــــت دارم چون عاشقی رو یادم دادی .... چون منو مادر صدا کردی و به عرش رسوندی ...                                                        

 تو رو دوســــــــت دارم چون بهشت رو زیر پاهام گذاشتی ....

تو رو دوســــــــــت دارم چون وقتی در آغوشم میگیری و میبوسی غم عالم از یادم میره ...

تو رو دوســـــــــــت دارم چون وقتی دستای کوچولو و نازتو رو گونه م و سرم میکشی بهم آرامش میدی

تو رو دوســـــــــت دارم چون وقتی خسته و کوفته از مدرسه میام بلند از پشت آیفون میگی مامان سلام خستــــــــــــه نباشی ...

آخ تو رو دوســـــــــت دارم چون همه جا و هر زمان پشتم در میای و مثل یه مرد ازم پشتیبانی میکنی ...

تو رو دوســــــــــت دارم چون میدونم با وجود تو هیچ بی سر و پایی به خودش اجازه نمیده بهم حرفی بزنه و با حرفاش دلمو بشکونه ...

تو رو دوســـــــــت دارم چون یه روزی بزرگ میشی و میشی پشت و پناه من میشی حامی من میشی محمـــــــــــــــــــــــد من ....میشی سنگ صبورم میشی کوه غرورم ....                                                                                  

تورو دوســـــــــــــت دارم چون با تو با خدای تو بایاد بابای تو زنده ام

مامان بد میخوامت بد عاشقتـــــــــــم ... 

روزی که خوندی این دست نوشته ها رو... دست نوشته های یه زن عاشق معشوق از دست داده رو ......بدون مامان به عشق تو برای تو زندگی میکنه..... بدون تو اومدی تا من تنها نباشم ... تو بوی محمد و میدی

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم

این روزهای من و تو گاهی قهره گاهی آشتی.... گاهی دعواست گاهی ناز..... گاهی صدامون بلند گاهی یواشکی و آروم......... گاهی خندست گاهی اشک.......... گاهی نازه و گاهی نیاز ... از چی بگم مامان؟ از لوس بازیات از شیطنتات از حرف زدنات یا از ...

این روزها انقدر ماشالاه شیرین و خواستنی که ناخوادگاه تو دل همه میشینی غریبه و آشنا هم نداره ... همه میخوانت و دوستت دارن .... هر جا بریم اول سراغ تورو میگیرن و تو رو میخوان ....متفکر

هزار الله اکبر خیلی هم باهوشی که گاهی اوقات خودمون میمونیم که این چیزا رو کی و کجا یاد گرفتی؟ ... مامان به زبان محلی مازندرانی مسلطی و گاهی بعضی لغاتشو به کار میبریو باعث خنده ی همه میشی ... خندهوقتی حرف میزنی ناخوداگاه یاد بابایی میفتم وقتی شمالی حرف میزد هممون میخندیدیم ...ناراحت

یه بار رو یه کاغذی نوشته بود 161 و شما اومدی به بابایی میگی بابا نگاه کن اینجا نوشته یک شش یک همه موندیم و تعجب کردیم که چطور نوشته شده ی اعداد میشناسی ؟متفکربعد هم که سریال 125 میده شماره هاشو میگی یک دو پنج و بعد میخونی صد و بیست و پنج حتی میدونی که اون یک یعنی صد دو یعنی بیست و پنج ...

مامانی یه بار که رفته بودی دکتر و تو مطب نشسته بودیم به من گفتی مامان پس کی میریم پیش آقای دکتر ؟ گفتم مامان باید نوبتمون بشه بعد با همون زبون شیرینت گفتی مامــــــــــان :وقتی رفتم تو اول به آقای دکتر میگم سلام خسته نباشی بعد باهاش دست میدم ... مامان با دست راست دست میدم نه با چپ. بعد هم دست راستتو نشون میدی و میگی این دست راستمه باید با این دست بدم هوراو همه بهمون نگاه میکردن و با حرفات هم تعجب کرده بودن هم مبخندیدن ... وتعجب که یه پسر سه ساله چطور راست و چپشو میدونه؟مژه

توی راه هم هر جا که بریم هر عابری که رد میشه یا لپاتو میکشه یا باهات حرف میزنن تا حرف بزنی و با حرف زدنت خنده رو لباشون میشینه ...بغل

مامانی تموم ماشینیا ایرانی رو میشناسی و کار با گوشی های لمسی رو واردی ... البته به خاطر همین اصلا گوشی لمسی نمیگیرم چون نمیخوام زیاد سراغ بازی های کامپیوتری بری البته اگر هم بگیرم باید هر چی بازی توشه پاک کنم ...شیطان

میخواستم برات تبلت بگیرم ولی وقتی دیدم وقتی سراغ گوشی میری اصلا فعالیت بدنی نمیکنی پشیمون شدم و نگرفتم ...نگران

مامان اگه این یه مورد برات نگرفتم فقط برا خودت این کارو کردم چون واقعا اعتیاد آوره ومن دلم نمیخواد  بازی های سالم بچگی رو از دست بدی.وقتی با گوشی خاله سارا بازی میکنی همچین استادانه بازی میکنی که واقعا خودمونم میمونیم چطور بلدی؟متفکر

پسرم عشق ماشینی تموم اسباب بازی هات تو ماشین خلاصه میشه یعنی باورت نمیشه کمدت سبد اسباب بازیهات همه پر از ماشینه ....کلافه

مامانی هر چی که بخوای خودم برات میخرم ولی دلم نمیخواد بچه ی لوس و بی ادبی باشی. آخبه خاطر همین وقتی یکی دوبار توی مغازه ها برا ماشین و اسباب بازی گریه کردی اصلا بهت محل ندادم تا متوجه بشی قرار نیست هر چیزی رو با گریه به دست بیاری ... و جالبه بعد که آروم شدی خودت میای میگی مامان بخشید دیگه پسر بدی نمیشم و اذیتت نمیکنم و من میبوسمتماچ و با هم آشتی میکنیم ...

گاهی اوقات خیلی لج میکنی ولی فقط گاهی اوقات بهت بها میدم و بیشتر موقعا سعی میکنم هیچ عکس العملی نشون ندم قهرهر چند گریه ی تو داغونم میکنه ولی گاهی اوقات باید پا رو دلم بزارم و گریه تو تحمل کنم تا بفهمی کارت بد بوده ... خیال باطلوقتی میفهمی انقدر قشنگ میای و میگی مامان اشتباهی کردم یعنی اشتباه کردم ببخشید که من هم فوری دو تا گوشام دراز میشه زبانو میبوسمت ...ابله

دلم نمیخواد حالا چون این اتفاق افتاده کسی با محبت اضافه و بی مورد باعث بشه بد تربیت بشی تو خونه هم همه میدونن وقتی دارم باهات صحبت میکنم نباید پشتت در بیان و حرفی بزنن ... برا همین خدا رو شکر خیلی ازم حرف شنوی داری و اگه جایی نتونم بهت حرفی بزنم با نگاهممشغول تلفن میفهمی که اوضاع از چه حاله و رعایت میکنی و  خدا رو شکر میکنم که مثل خیلی از بچه های دیگه الکی جیغ و داد و گریه های سرسام آور و لجبازی های اعصاب خورد کن نداری و همه به خاطر همین دوستت دارن فقط بزرگترین مشکلت اینه که کسی نمیتونه ببوسدت و نازت کنه و فرار میکنی .ابرو

پسرم به پزشکی هم خیلی علاقه داری وقتی خاله سانا میخواد پانسمان پاشو عوض کنه مثل یه پزشک قهار میای و باند و گاز و بتادین و براش میاری و همچین قشنگ کمکش میکنی که همون لحظه از ته دلم از خدا میخوام باباییت به آرزوش برسه و تو یه دکتر بشی... آخه بابا محمد خیلی دوست داشت دکتر بشی و تو هم واقعا علاقه به برنامه و کاراهای پزشکی داری ....تشویق

شب یلدای امسال چهارمین شب یلدات بود مامان الهی که 400 تاشو ببینی و صحیح و سالم باشی امسال شب یلدامون خیلی خوش گذشت دایی ابراهیم و دایی اکبر من و خونوادشون اودن پیشمون و هر چند تعدادمون زیاد نبود ولی کلی حال داد.نیشخند

پ.ن. شکرانه: خدایا شکرت میکنم به خاطر همه چی ... به خاطر زندگی قشنگی که داشتم و دارم ... به خاطر هشت سال زندگی با یه مرد بهشتی ... به خاطر یه فرشته ی آسمونی که منو مامان خطاب میکنه ... به خاطر خانواده ای که همه پشت و پناه منن ... به خاطر خانواده ای که بعد محمد نزاشتن از پا در بیام و تنها بمونم به خاطر خانواده ای  که نزاشتن دست پی کسی دراز کنم خانواده ای که با هم میخندیم با هم دعوا میکنیم بحث میکنیم ولی هیچ وقت نمیزاریم غم بهمون پیروز بشه ...خانواده ای که باعث میشن من و بچم از ته دل بخندیم باعث میشن یادمون بره چه مصیبتی دیدیم ... به خاطر داده و نداده هات ... به خاطر داغی که به دلم گذاشتی تا بهم بفهمونی که بی محمد هم بهانه ای قشنگی برا زندگی دارم .... خدایا شکرت میکنم به خاطر همه خندیدنام اشک ریختنام دلتنگیام ...چون همه ی اینها رو تو خواستی ... خدایا شکرت .... خدایا خودت میدونی چقدر دلتنگ محمد هستم ولی تو یادم دادی زندگی رو پس زندگی میکنم چون تو رو دارم ....

دوستای گلم شرمنده ام قرار بود عکسای آتلیه سه سالگی رضا رو بزارم ولی هنوز نرفتم فایل عکسارو بریزم تو فلش فقط چاپشون کردم .ولی عکسای خام و کار نشده و فتو شاژ نشده رو براتون گذاشتم .. شرمنده امخجالت ولی قول میدم در اولین فرصت بزارمشون ... این بار عکسای سفرمون به ترکمن صحرا که برا عید قربان رفته بودیم و شب یلدا رو میزارم ... 

الهی یه روز عکسای دومادیتو بزارم مرد مــــــــــــــــامـــــــــــــــــانماچماچ

 

بابایی و عمو رمضان دوست صمیمی و مهربون بابایی که خیلی دوسش داریم... در حال خورد کردن جیگر ... عید قربان ترکمن صحرا 

امیررضا و مهرانه نوه ی عمو رمضان( ترکمن صحرا)قلب

گل پسر و ناز دختر در حال رقصیدن .... الهی عروسی جفتتون چشمک

و باز هم سه وروجک خواستنی امیررضا و علی اصغر و امیررضا کوچولو

سفره ی ساده اما پر مهر خانوادگی ما در شب یلدا 94

امیررضا در کنار دایی ابراهیم مهربونم و بابایی و اکبر اقا شوهر خاله ساراقلب

قربون این مدل نشستنتماچ

جمع خانوادگی ما کوچیک اما عاشقونه قلبقلب

از بس هله هوله خورده بودیم داشتیم میترکیدیمسبزسبز

بعد از سه ماه از سفر مشهد بالاخره عکسا به دستم رسید و با شرمندگی زیاد میزارم ... خیلی سفر خوبی بود و حسابی خوش گذشت ... خدا کنه باز هم امام ما رو بطلبه و توفیق زیارتش نصیبمون بشه....

مامانی و امیررضا منتظر برا اومدن قطار .... ایستگاه راه آهن

امیررضا دم در سوئیت ... در حال رفتن برا زیارت اقا.... قربون اون ژست مردونت

زهمیشه از حرمت، بوی سیب می آید  // صدای بال ملائک، عجیب می آید!        سلام! ضامن آهو، دل شکسته من   //  به پای بوس نگاهت، غریب می آید


دعای من مادر برای تو عزیز دلم .....خداونــدا تو پیرش کن    زیارتـــــها نصیبش کن

اینم پسرک ما وقتی از یک مانکن دختر خوشش میاد متفکرمتفکر


 
 
باورم نمیشه نیستی... باورم نمیشه رفتی
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٩/۱
 

محمدم..........................................................................     ...سکوت عجیبی دارد اینجا ......            

.فقط من مانده ام و خیال بودنت و خنده هایت  .....             

و با نوشته هایم ......                                    

... که با دلم چه کرده ای؟... با من چه می کنی؟ ...

دلم برایت تنگ شده است ....وقتی میخواهمت ....وقتی بلند بلند میخوانمت و نیستی

تنهایی عجیبی ست ...دیوانه ام میکند گاهی ...

می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ....

                                   .کاش اینجا بودی درست روبروی من ....                                             

سکوت میکردیم و من در آن سکوت جرعه جرعه از نگاهت سیراب میشدم

کاش میدانستی دلتنگی با دلم چه ها میکند؟ 

کاش میدانستی دلم گرفته ....خیلی دلم گرفته.....

 انگار عمریست آسمان گرفته و باران نمی بارد .....انگار این بغض لعنتی نمی خواهد بشکند 

با کدوم گریه و زاری میشه از یاد تو رد شد ؟... با چه درسی میشه بی تو زنده بودن رو بلد شد؟


 
 
این روزهای ما
نویسنده : سمیرا - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/۱٥
 

سلام شاه مامان.... سلام عسل مامان.... سلام مرد مامان.... سلام به روی ماهت مامانی

آخ میدونم خیلی دیر اومدم منو ببخش خجالت... به خدا وقت نمیکنم .... نصف روز مدرسه و بقیه هم با وجود تو میگذره و ماشالاه انقدر ناز و ماهی که وقتی برام نمیزارینیشخند

پسرم ... رضای من ... یادگار محمدم ... مرد من ... مامانی قربون اون شیرین زبونیات ... قربون مهربونیات ... نمیدونم چجور شکر خدا رو به جا بیارم که یه دسته گلی مثل تو بهم داده ... پسرم تو یه مرد کوچولویی ... اخلاقت رفتارت حرف زدنت انقدر ناز و مردونست که همه رو به سمت خودت جلب میکنی ... هزار ماشالاه انقدر شیرین زبون و باهوشی که اینها رو جز نظر و لطف خدا چیزی نمیدونم ... مرد سه ساله ی من الهی که سیصد ساله بشی و من با دیدنت کیف کنم ... با نفست نفس بکشم ... مامانی منو با مهربونیات به اوج میبری به اون بالا بالا ها ... به بالاترین حسی که خدا داده ... حس قشنگ مادری ... حسی که با وجودش سرشار از شور و شعف میشم ... منو میبری تا پیش خدا و بهم میفهمونی که خدا هست هنوز خدا منو میبینه هنوز ....

رضای من عشق مامان ... وقتی به حرفام گوش میکنی ...وقتی بهت چیزی میگم و میگی چشم... وقتی با اخمم میفهمی که کارت بده و نباید انجامش بدیمشغول تلفن ....وقتی میدونی از رفتارت ناراحت شدم و سعی میکنی از دلم در بیاری متفکروقتی با زبون شیرینت در مقابل کارای بد میگی ببشخیدخجالت .... منو تا اوج ابرا میبری ... به خودم میبالم با این پسر ... به خودم افتخار میکنمبغل با این دسته گلی که روز به روز قد میکشه وجلوی چشمام مردی میشه تا با صدای نفسات آروم بگیرم و غم دلم  یادم بره ... چه لحظه هایی که با وجود شیرین زبونیات اصلا یادم میره چه مصیبتی سرم اومده ... انگار همه ی خوشی های دنیا مال منه ... انگار هیچ غمی ندارم ... و واقعا هم ندارم ... مامانی من تو رو دارم و همین برای خوشحالیام بسه ... الهی شکر.... الهی شکر که جز این نمیدونم چی بگم و چه کنم ...

محرم امسالا هم اومد ...اولین محرم بدون بابا ... ولی بابا بود ...کنارمون بود... خوابشو دیدم ...خوشحال بود میخندید .... تاسوعا نذر بابایی رو ادا کردم و گوسفند کشتم و به بچه های مدرسه ناهار دادیم ... گوسفندی که بابایی قبل به دنیا اومدنت نذر کرده بود ... سال 89کنار هیئت با دل شکسته گفت الهی اگر سال بعد این موقع مار و لایق یه فرشتت دونستی یه گوسفند قربانی عزادارای ابالفضل میکنم ... وخدا چه خوب شنید صداشو و دو ماه بعد تو فرشته ی کوچولوی ما تو شکم مامانی اومدی و سال 90 خودت هم تو اغوشمون بودی .... نذر بابایی ادا کردم و وقتی سر گوسفند بریده شد حضور بابایی رو حس کردم بود .... بود کنار من و تو ... دیدمش .... مثل بابا خون گوسفند به پات مالیدمو از خدا فقط سلامتی تو و همه بچه ها رو خواستم و قبولی نذر محمدم .... امسال تو زنجیر زن کوچولوی آقا بودی وقتی بچه های مدرسه زنجیر زنی کردن تا مسجد تو هم ته صف بودی انقدر ناز و کوچولو بودی که خانم مدیر مهربون عکسی ازت گرفت و به یادگار گذاشت ...همایش شیر خوارگان امسال هم با هم رفتیم ... هر چند شیر خواره نبودی ولی نذر علی اصغر حسین بودی ... با هم رفتیم لباس علی اصغر پوشیدی و سربند بستی ... وقتی مداح برای بچه های حسین میخوند و من اشک میریختم بغض کرده بودی و اشکامو پاک میکردی ...پسرم محرم امسال خون به جگرم بود ولی سعی کردم فقط برا حسین گریه کنم ... مصیبتی که سرمون اومد خیلی کمتر از مصیبت خاندان حسینه ... الهی که خدا عزاداری های همه رو قبول کنه و فقط یک قطره اشکمون شفاعتمو.ن کنه تو قیامت ...

امیررضا ... مامان ... اتفاق دیگه ای که تو این مدت برامون افتاد و خدا رو شکر به خیر گذشت جراحی پای خاله سانا بود ... کف پای خاله سانا کیست آورده بود جراحی شد که الحمدلله خوش خیم بود ولی این جراحی شد بازیچه تو و اون ... وقتی میخوای خالتو اذیت کنی میری سمتشو میگی خاله دالم میام پاتو لدد تونم و تو دیخ بزنیشیطانخاله دارم میام پاتو لگد کنم  و تو جیغ بزنیاونم هی جیغ میزنه که رضا نیای طرفم تو هم هی گارد میگیری و از خنده روده بر میشی ... یا میگی خاله لفتم دششویی ایس تردم تا تو زمین بخولی و پستک بسنیشیطان(خاله رفتم دسشویی خیس کردم تا تو زمین بخوری و پشتک بزنی) ...خیلی بلایی وروجک ...خندهخنده

شمارش اعدا تا 5 خوب بلدی و با انگشتات نشون میدی ...اسم بیشتر ماشین ها رو میدونی حتی اگه از دور ببینی ... طوری که همه تعجب میکننخیال باطل ... حتی گاهی اوقات ما باید ماشین نزدیکمون باشه تا بشناسیم ولی تو از فاصله ی دور اسمشونو میگی با ذکر جزئیات مثلا سمد سولن (سمند سورن)... پلاد (پراید)... پیتان ... نیسان .... پجوپالس(پژوپارس) .... ایبا (تیبا)... ریو ... همه ی رنگا رو میشناسی ... با گوشی های لمسی به طور استادانه کار میکنی و بعضی چیزا رو که ما هم نمیدونیم تو میدونیسوال حدود 8 تا شعر رو بدون غلط میخونی ... مثل یه توپ دارم قلقلیه ..پایزه پاییزه .. رفتم لب رودخونه .. آقا پلیس بیداره ... تشویقسمت چپ و راستو میشناسی و نشون میدی ...ابله وقتی این کارا رو میکنی و این شعرا رو میخونی فقط توی دلم شکر خدا رو به جا میارمو سجده ی شکر میکنم که پسری سالم بهم داده قلب... الهی که پیر شی پسرم ...

عید غدیر امسال هم رفتیم بر سر مزار بابا محمد و چند روزی مهمون خانواده ی بابایی یودیم .. آخه مامان شهناز سیده و باید میرفتیم ... خیلی خوش گذشت ماشالاه انقدر باادب و خوش اخلاق بودی که همه خوششون اومد ماچ... ممنونم پسرم الهی که تا بزرگ بشی همین طور مودب و آقا باشی ... هر وقت میریم اونجا یه غم پزرگ دلمو میگیره آخه اونجا بی بابا خیلی تنهام ولی تو متعلق به اونجایی ... با رفتنمون همه خوشحال میشن با دیدن تو روح دوباره میگیرن ... آخه تو یادگار محمدی ... تو پسر اونایی... جای محمدی ... و برای دل شکسته ی من دعای یه مادر و پدر دلشکسته برای تو بسه ... وقتی بابا رضا و مامان شهناز برات دعا میکنن وقتیتو میری پیششون انگار محمدشون اومده و خوشحال میشن من هم از غم دلم به کسی نمیگم میگم غم من مهم نیست شادی دلای شکسته ی اونا مهمتره دل شکسته ی من مهم نیست هر چی میخواد بشه بشه هر کس هر کاری میکنه و هر چی میخواد بگه بزار بگه من نبایدپیش وجدانم شرمنده باشم و نیستم ... خدا رو شکر

اینجا تو شمال با این زندگی جدید عادت کردی و دیگه خونه ی بابا رمضان وخونه ی خودت میدونی ... و هر جا که میری دلت میخواد بیای تو این خونه و من از این موضوع خیلی خوشحالم وقتی بابا رمضان بابا صدا میزنی وقتی بابا رضا رو بابا صدا میزنی من فقط شکر خدایی رو به جا میارم که فرزندم هنوز مردایی رو داره که بابا بگه ... وقتی کسی به شوخی سر به سرت میزاره وقتی میگی به باباییم میگم که منظورت بابا رمضانه خدا رو شکر میکنم که بابا رمضان تونسته برات مثل باباییت باشه و جای اونو برات پر کنه ... هر چند انقدر خانواده بهت محبت میکنن که نمیزارن غم بی پدری اذیتت کنه ... آخه خیلی شیرین زبون و ماهی ... وقتی امروز برا مراسم سوم امام حسین رفتیم خونه ی بابا حسن (بابا بزرگ مامانی )گفتی پس اینجا خونه ی کیه ؟گفتیم خونه ی بابا حسن بابای عزیز ...گفتی پس خودش کو ؟خاله زینب بهت گفت خاله بابا حسن هم رفته پیش خدا ...سریع گفتی یعنی بابا حسن هم پیش بابا محمده ؟گفتیم آره بعد گفتی پس تا الان 4 نفر پیش خدا هستن بابا محمد بابا حسن مامان زهرا و دایی(دایی مامانی)همه تعجب کردن متفکرخاله زینب گفت خاله جون خیلیای دیگه پیش خدا هستن مثل دایی بابا محمد بابابزرگ بابا محمد و خیلیای دیگه و تو هم سری گفتی اوه و انگشتاتو نشون دادی و گفتی چقدر زیاد ... خنده

میدونم سرتو درد آوردمخمیازه و بعدا که بخونی میگی این مامان چه مردم آزاری بوده ها ننوشته ننوشته حالا که نوشته نمیخواد تمومش کنهخجالت ولی هنوز حرفام تموم نشده ولی دیگه حضور ذهن ندارم برا نوشتن ...چشم. انشالاه عکساتو حتما میزرام بلبلکم ...


 
 
سه سالگیت مبارک یکی یه دونه ی من
نویسنده : سمیرا - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٦/٢۱
 

سه سال گذشت و چه زود گذشت

سه سال گذشت از همسایه بودن دیوار به دیوار قلبم...از موسیقی زیبای نبضت و وطنین شور انگیز نفست که در من زنده میکند طعم شیرین زندگی را .....

نگاهت میکنم و در زیبایی چشمانت بزرگ شدنت را مرور....مرور میکنم همه ی لحظه هایی را که در آغوش کشیده و تو را بوییده ام....

مرور میکنم همه ی دقیقه هایی را که انتظار میکشیدیم تااز خواب برخیزی و زندگیمان را با لبخند نازنینت هزاران بار با طراوت تر سازی.....

باز هم نگاهت میکنم و زیر لب زمزمه میکنم چه زود بزرگ شدی جان مادر....

چه زود گذشت روزهای بزرگ شدن دردانه ی مادر

تو بزرگ شدی و من دلتنگ روزهای کودکیت.....روزهایی که به غیر آغوش من ماوایی نداشتی

یادش به خیر وقتی پدرنازنینینت دست و پای کوچک و نحیف تو را در دستانش

میگرفت واز اینکه پایت به اندازه ی انگشت کوچک دستش بود لبریز احساس وصف نشدنی پدر بودن میشد....

وقتی صورتت را در سرما میپوشاندوچشمانت را زیر نقاب پارچه ای بیرون میگذاشت و در کوچه ها و خیابان های شهر راه میرفتیم و هر دو شادمانه میخندیدیم و هر ثانیه و هر لحظه خدا را به خاطر این هدیه ی زیبایش شکر میگفتیم ...

به یاد می آورم نوازشهای شیرینش را وقتی میخواست بدنت را روغن بزند تا خشکی پوستت کمتر آزارت دهد....

به یاد می آورم اولین گریه کردنت را وقتی در اغوشم گذاشتند ... زردی هنگام تولد و دلهره هایش را ...دل درد های مکررت را ...اولین خندیدنت...نشستنت...ایستادنت ...راه رفتنت... و ......

مرور میکنم چشم انتظاریم برا ی اینکه مار ا با شیرینی خاص خودت بابا و مامان خطاب کنی ....

رویش دندان های صدف گونه و زیبایت ... جدای از سختی دردهایی که کشیدی و ما را اندوهگین میساخت برایمان معجزه ای بس شگرف بودوحالا دهان زیبایت را دندانهایی زیباتر پر کرده اند و تو را شیرین تر....

مرور میکنم همه ی آن روز های تلخی که درد پدر مهربانت را دیدی ولی با سن کمت دم بر نیاوردی و آرام در آغوشم مینشستی تا باز پدرت را خوشحال و سرحال ببینی ...

مرور میکنم همه ى ان شادی های لحظه ای و تلخی ها را و شکر میکنم خدایی را که من و تو را در مقابل این همه درد صبور و مقاوم کرد

 وه چه زود گذشت ....

حالا بزرگتر شده ای و مردتر ...حالا میدانی که کار بد را نباید انجام دهی ... میدانی اگر کارت اشتباه بود بگویی ببخشید...حالا بزرگتر شده ای و دوست داری خودت غذا بخوری ... لیوان برداری و از یخچال آب بنوشی...دوچرخه ات را برداری و بعد از اجازه گرفتن کمی در کوچه باز ی کنی ... حالا برایمان شیرین حرف میزنی ...شعر میخوانی قصه میگویی و زیباست وقتی گاهی شب ها برای مادرت با زبان خودت لالایی هم میخوانی ... حالا عصبانیتت دیدنیست ... خندیدنت خندیدنیست ... بغضت سوزاندنیست ...اشکت گریاندنیست ...

و تو نمیدانی چقدر شیرین است وقتی لبهای شیرینت را روی صورتم میگذاری و محکم در آغوشم میگیری وباعشق میبوسی....

آری پسرم....

حالا بزرگتر شده ای .....بزرگتر شده ای و آزادی را از من مطالبه میکنی و استقلال طلبیت را زیرکانه به رخم میکشی...آزادی و وازادگی قرین زندگیت باد پسرم ....

نازدانه پسرم ، بنگر به تکاملت ، آنگاه که تو مردی شوی تا تکیه مادر به دستان تو باشد ...
بنگر و این روزهای شیرین را برای مادر جاودانه کن ...
آرزویم اینست که تکیه گاه مادر شود ، بالا بلند مردانه ی تو ...

 گل مادر

حالا مرد من شده ای و وقتی با تو در کوچه و خیابان راه میروم همان حسی را دارم که روزی با پدرت میرفتم ... حالاشده ای زیباترین یادگار محمدم و کسی که نفس کشیدنش ...راه رفتنش .. حرف زدنش هر لحظه و هر ثانیه مرا به یاد مردی می اندازد که داغش جگرم را سوزاند ولی وجود تو به یادم آورد که همان خدایی که محمدم را گرفت قبل از آن تو را به من هدیه داد تا بگوید که رهایم نکرده است ... تو محمد منی هر کس هر چه میخواهد بگوید... من بعد پدرت دوباره روی پاهایم ایستادم بعد پدرت دوباره خندیدم شادی کردم با هم آهنگ گذاشتیم و برایم رقصیدی .... وحتی لحظه ای فکر نکردم که بعضی بی خردان چه خواهند گفت ... بگذار بگویند که حتما نسوختم که باز هم میخندم ...بگذار بگویند نسوختم که هنوز هم با پسرم به تفریح و گردش میروم ... بگذار بگویند سرخوش است که غم به چهره ندارد .... برای من حرفهای این و آن مهم نیست ....برای من چرت و پرت هایشان ارزشی ندارد ... برای من تو مهمی ... تو که با خنده ام بی بهانه میخندی....با شادیم شادی.... وقتی جنگل یا دریا یا پارک میبرمت با نگاهت با چشمانت با مهربانی بچه گانه ات به من میقهمانی که چقدر خوشحالی ...

دردانه ی من هر ستمی در این دنیا را تحمل می کنم

و غم و دلتنگی را از یاد می برم

به خاطر تو دل خوشی هایم را یکی یکی قاب می گیرم

برای اینکه ببینی بر طاقچه دلم می گذارم ..

به خاطر تو همه چیز حتی گذشته را فراموش کرده ،

دلم را از وجود تو لبریز می کنم و لحظه هایم را به تو هدیه می دهم ..

به خاطر تو دوست داشتن را یاد گرفته

هر ثانیه در نگاهت " دوستت دارم " را نجوا می کنم ..

به خاطر تو عاشق می شوم ، از آن تو شده ،

در روزهای زندگی دوباره تکرار می شوم

به خاطر تو گریه کردن را از یاد برده

و خنده را برای همیشه صحنه چشمانت می کنم ..

تنها به خاطر تو !

از غصه هایم می گذرم

من که کسی را ندارم ، به تو دل می بندم و تا ابد کنارت می مانم

 جان مادر ...

حالا هم هر کس هر چه می خواهد بگوید ... من برایت بدون پدرت جشن تولد گرفته ام ... کیک خریده ام ... اتاق را تزیین کرده ام ... آهنگ شاد تولد ضبط کرده ام ... و همه را دعوت کرده ام به صرف شام تا بیایند و ببینند پسر محمد مردی شده ... سه ساله شده ... اگرچه پدرش نیست ولی مادری دارد که نمیگذارد حسرت شادی تولد به دلش بماند ...

من حضور پدرت را حس میکنم ... او همین جا کنار توست ... وقتی شمع تولدت را خاموش کردی ... او هم بود ... برایت دعا کرد ...میدانم ..... من او را حس میکنم ...

او از من خواست نگذارم که تو در غم و غصه بزرگ شوی...من هم نمیگذارم ... دلم در هجران پدرت سوخت ولی سوختنش را نمیگذارم تو ببینی ... تو باید شاد باشی و بخندی ... به پدرت قول دادم و برایش قسم خوردم که لحظه ای غمگین نباشی ... گفت بگذار فرزندم شادی های این دنیا را ببیند و بگذراند ... غم را برایش بزرگ نکن ... جلویش اشک نریز و حرفی از من نزن ... میدانم که بعضی اوقات جلوی تو از دستم در میرود و اشکم جاری میشود.... ولی به پدرت قول دادم و روی قولم میمانم... برایت بزرگترین شادی ها فراهم میکنم ... بهترین لباس ها و اسباب بازیها ..... نمیگذارم حداقل حسرت این وسایل را داشته باشی ...نمیگذارم بگویند چون پدر نداری چیزی کم داری... هرچند تمام دنیا در مقابل داشتن پدر بی ارزش است ولی رفتن و نماندن پدرت کاری خدایی بودو باید راضی باشیم به رضایش .... از آینده ات هم خیالم راحت است....هم خانه داری و هم سرمایه ... میدانم که نمیتوانم جای خالی پدرت را پر کنم ولی جانم را میدهم تاتو جان بگیری ... بزرگ شوی و مرد ...

 محمدم ممنونتم عزیزم که باز هم به خوابم آمدی ... هر وقت دلم برایت تنگ شد آمدی ... این بار هم شب قبل از جشن تولد رضا هم بعد آن ...لباس زیبا و سفیدی پوشیده بودی ... آری تولد پسرت بودو آراسته کرده بودی خودت را ...  ولی من از تو شاکی بودم آمدم و گفتم محمد کجایی ؟ دلم برات تنگ شده ... دستانم را گرفتی و گفتی من همه جا باهاتونم ... من همه جا پیشتونم ... ممنونم عزیزم .. ممنونم

 

اینم اتاق که فاطمه ی دایی اکبر تزیینش کرد ..انشالاه عروسیش جبران کنیم

 

کیک تولدت که به خواست خودت باب اسفنجی سفارش دادم دردونه ی من

 

دلت آبی تر از دریا عزیزم... به کامت شادی دنیا عزیزم...الهی دائما چون گل بخندی...شب و روزت خوش و زیبا عزیزم

  

بهشت فاصله ی پلک بالا و پایین من است ...وقتی به تو نگاه میکنم نازدانه ی من

 

هر چی که دوس داری بگو حرفای قلبتو بزن...دلخوشی هات مال خودت درد دلات برای ما


چه عشقی میکنه دایی جونت باهات, وقتی میگه عشق دایی کیه کیه؟ میگی منم منم                             

 

امیررضاو خاله سارا و عمواکبر(که خیلی بهشون وابسته شدی عزیزم )

(نمیذاریم تنگ غروب دلت بگیره از کسی ...تا وقتی ما کنارتیم به هر چی میخوای میرسی )

 

 امیررضا همرا داداش امیرحسین ...زهرا و ضحای نازنینم

          

اینم امیررضا بغل دایی اکبر و عمو حسن ....

 

امیررضا و دایی محمد علی

 

دایی ابراهیم و سه وروجک ناز ....امیررضای خاله اعظم(دختر خاله مامان )علی اصغر  داداش مهدی (پسردایی مامان )و عشق من ....

دایی جونت و داداش عارف (پسردایی مامان)در حال آوردن کیک تولدت


 
 
از میان همه عشاق نشان کرد مرا....... و عکس
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦
 

سلام عزیزدلم .... سلام مهمون کوچولوی امام رضا .... سلام کبوتر قشنگ زندگی من

پسرکم ...نازگلکم....  همه هستی من ... یادگار عشق آسمونی من ... یادگار محمدم ... الان که این مطلبو برات به یادگار میزارم در چند متری حرم امام رضا هستیم ... از کنار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج برات مینویسم ... امیررضای من پسرکم نمیدونم چطور و چگونه امام رضا ما رو طلب کرد تا در چشم به هم زدنی بلیط بگیریم و بیایم پابوسیش... اونم شب تولد خواهرش معصومه ... تو این شب عزیز ما مهمون صحن وسرای رضا شدیم ... زیارتت قبول مرد مامان .... زیارتت قبول عشق من ...

وقتی برای سلامتیت نذر کردم نمیدونستم درست در اوج ناامیدی من یهو در یه ثانیه 4تا بلیط قطار خالی بشه و ما بتونیم با قطار بیایم مشهد ... این جز نظر امام رضا چیزی نیست ... پسر عزیزم ...این بار اومدیم بدون بابا .... یادته اسفند 91 آخرین سفری بود که بابابایی اومدیم ... یادته چقدر خوش گذشت ...  نمیدونم چرا امام رضا جوابم نداد چرا محمدمو شفا نداد ... آخه مامان میگن آقا کسی دست خالی بر نمیگردونه.... ولی نمیدونم چرا منو تو رو تو داغ بابایی گذاشت ... وقتی داخل حرم رسیدم بغضم شکست ... به آقا گفتم تو که ضامن آهو شدی چرا ضمانت محمدمو نکردی ...گفتم آقا بی کسی منو میبینین ؟  شما میدونستین که من عاشق محمدم بودم ... میدونستین با نفساش نفس میکشیدم .... من شما رو به مادرتون زهرا قسم دادم ..... به پسرتون جواد قسم دادم ... چرا شفاعتمون نکردین ؟ چرا داغ محمد به دلم گذاشتم ؟ولی مامانی همون جا به آقا قول دادم ... بهش گفتم اگه خدا این جوری راضی بوده من کی هستم که شکایت کنم ... اگه حرفی میزنم از دل تنگمه... از دلی که برا مردش تنگ شده ... شما به دل نگیرین ... شما ازم دلخور نشین .... سمیرا صبوری میکنه ... سمیرا زندگی میکنه ... چون خدا رو داره چون شما رو داره چون رضا رو داره ... پسرم رضای من ... من راضیم به رضای خدا ... من زنده ام به عشق تو ... مامانی تو هم بی قرار نباش مامان همیشه و همه جا باهاته .... به قول خودت که دیشب تو هتل میگفتی بابا از آسمون نگامون میکنه ... میگفتی مامان بابا پیسمونه ...وقتی از حرم اومدی بیرون سر به آسمون کردی و گفتی سلام بابایی ...اینجایی؟... بعد خودت جواب خودتو دادی که مامان بابا اینداست (اینجاست)نیدامون میتونه(نگامون میکنه)آره عزیزم بابا همه جا با ماست ...وقت خواب بهم گفتی مامان میسه ما هم بلیم پیس بابا ؟گفتم پسرم یه روزی هممون میریم ولی الهی 120 سال باشی و بعد بری .... گفتی مامان خاله سارا هم ببریم ؟... گفتم عزیزم همه یه روزی مهمون خدا میشیم .... قربون دل کوچولوت بشم ... الهی که به آبروی امام رضا 120 ساله شی و همیشه شاد زندگی کنی ....

پسرم هر زمان و هر مکان که دست نوشته های مامانی رو خوندی بدون مامان تو داغ عشق بابا سوخت ولی وجود نازنین تو این داغ رو برام سبکتر کرد و امیدم شدی که بدونم خدا مهربونتر از اون چیزیه که فکرشو کنی ... پسرم منو بابا تو رو با ضمانت امام رضا از خدا هدیه گرفتیم پس ازت میخوام طوری باشی و جوری زندگی کنی که من شرمنده ی امام رضا و بعد شرمنده ی بابا نباشم ...

زیباترین هدیه ی عمرم ... من بوی محمدمو از نفس های تو میگیرم ...برایم موهبتی الهی هستی که همین جا از خورشید هشتم میخوام و قسمش میدم به جوادش که از این به بعد جز شادی و خوشی در زندگی نبینی و عمر باعزت داشته باشی

پ . ن . دوستای عزیزم شرمندتونم که نظراتتون تایید نکردم ... انشالله در اولین فرصت تایید میکنم ...

با کمی تاخیر عکسای یک ماه پیش میزارم ...انشالله عکسای مشهد تو پست بعدی میزارم...

آخرین عکس تو خونه ی خودمون....

محمدم چه دلگیره خونه بی تو .... آخرین عکس از خونه ای که عاشقونه توش زندگی کردیم

تو هم مثل مامان عزیز نشسته و با چادر نماز میخونی عزیزکم ...

امیررضا و بابا رمضان لب دریای زاغمرز


 
 
شیرین زبونی های تو و زندگی جدید من و تو
نویسنده : سمیرا - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٦
 

سلام پسرکم... سلام مرد مامان ... سلام شیرین زبونم سلام پسرک مهربونم

میدونم الان هم تو هم دوستای عزیزم خیلی از دستم ناراحتین ...ولی به خدا من شرمنده ام...این مدت خیلی سرم شلوغ بود و هیچ دسرسی به اینترنت نداشتم ... ببخشید این روسیاهو..........

حالا بعد این همه مدت نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم .... بزار از همون آخرین پست بگم ...

پسرکم بعد تعطیل شدن مدارس رفتیم شمال خونه بابا رمضان (بابای من ) تا هم یه کم آرامش بگیرم هم حالم که یه کم مریض شده بودم خوب شه ...اخه دیگه بابا نبود تا منو دکتر ببره و من دیوونه مثل بچه ها که باید یکی دوا درمونشون کنه باید یکی باشه تا برم دکتر و برا همین رفتم شمال چون اونجا همه کنارم هستن .... هم کنار تو هم من ... اونجا غم محمد کمتر آزارم میده کمتر اشکمو در میاره ...

امیررضا ی عزیزم مامان جان وقتی کار انتقالی مامان درست شد بعد ماه مبارک اومدیم رباط کریم خونه ی خودمون و وسایلمونو برا همیشه جمع کردیم و رفتیم شمال ... مامان نمیدونی چی کشیدم ...نمیدونی وقتی وسایلمو جمع میکردم چی تو دلم میگذشت ... خونه ای که توش خدا قشنگترین هدیه رو بهمون داد ... خونه ای که منو بابایی با عشق توش زندگی کردیم خالی شد ... مامانی وقتی وسایلو بار ماشین کردیم وقتی تو خونه ی خالی ایستادم این اشک چشم بود که اومد و داغ دلمو فریاد زد وقتی به گوشه گوشش نگاه کردم وقتی یاد کارا و شادیهامون افتادم اشک چشمام تنهاییمو داد زد ... رضای من پسر من همه کس من دیگه تنها ی تنها شدیم ... خالی بودن خونه داغ بابا رو برام تازه تر کرد من ایستاده بودم و برای همه خوشیهام گریه میکردم و تو ایستاده بودی و مادرتو نگاه میکردی ... قول داده بودم جلوت گریه نکنم...مادر منو ببخش آخه اون خونه .... منو بابایی دلامونو توی اون خونه گذاشتیم ... میدونم همه جا بابا باهامون بود کمکمون کرد تنهامون نذاشت ... خودش اینو گفت ...

مامانی حالا من و تو یه زندگی جدید و شروع کردیم خونه ی بابا رمضان ... اونجا بابایی یه اتاق در اختبارمون گذاشت یعنی یه اتاق مخصوص منو تو .....نه اینکه زندگی جدا داشته باشیم نه .... ما کنارشونیم ولی یه اتاق رنگ زد رنگ آبی پرده هاشو عوض کردیم ... کمد سفارش دادیم ... تخت جدید گذاشتیم ... و اون اتاق مخصوص منو تو شد ... از حالا باید زندگی دوباره ای رو شروع کنیم ... مامانی هر جا که باشیم بابا کنارمونه کنار منوتو .... من هم تا زنده ام کنارتم... تو فقط شاد باش و از زندگی استفاده کن...

حالا بزار از خودت بگم ... پسرکم تو تا قبل از ماه رمضان فقط چندتا کلمه میگفتی ... ولی با شروع ماه مبارک انگار یهو معجزه شد تو جمله بندی کردی اونم چه جمله هایی و چه حرفایی ... آخه وروجک تو اینا رو از کجا یاد میگیری ...مثلا وقتی بابایی ماشینشو از نمایندگی سایپا تحویل گرفت و پلاکش بعد دو روز اومد پلاک گرفتی تو دستتو به بابایی گفتی :بابا پاسو بلیم پلاتو نصب تونیم ....آخه ناقلا تو کلمه ی نصب و کی یاد گرفتی؟ آخه چمیدونی نصب یعنی چی؟

مامانی به خانواده ی من خیلی وابستگی پیدا کردی مخصوصا به خاله سارا و شوهرش اکبر آقا و دایی اکبر من ... یه روز صبح بیدار شدی . یه سره میگی منو ببلین پیس دادا اتبر (منو ببرین پیش دایی اکبر )و بابایی بیچاره هم شمارو سوار ماشین کرد برد پیشش دیدیش و اومدی ... هر وقت بهت میگم پسر کی هستی ؟میگی مامان سمیرا بابا محمد دادا اتبر و خاله سارا ... میگم پسر مامان عزیز و بابا رمضان نمیشی ؟میگی پسر اونا که بابله ... ای قربون اون عقلت بشم من که انقد حواست جمعه که دایی جونت بابل هست .... مامانی قبل این که زبونت باز بشه یه چیزایی دست و پا شکسته از بابایی میگفتی ولی از وقتی میتونی حرف بزنی با سوالات گاهی اوقات داغ دلم تازه میشه مثلا یه شب موقع خواب به من میگی مامان میگم جانم میگی بابا لفته آسمون؟(بابا رفته اسمون)میگم آره عزیزم بابا پاهاش درد میکرد خدا اونو برد پیش خودش تا درد نکشه میگی مامان بدو بابام بیاد(بگوبابام بیاد )بدو درد بتسه ولی بیاد (بگو درد بکشه ولی ییاد)خودم پاسو میمالم (خودم پاشو میمالم )عصاسو میدم فقط بدو بیاد (عصاشو میدم فقط بگو بیاد)....تو میگفتی و ما گریه میکردیم مامان نمیدونستم چی بهت بگم چجور آرومت کنم فقط گفتم مامان بابا تو آسمون منو تو رو میبینه همه جا باهامونه....بعد وقتی دیدی با حرفات من گریه میکنم دستاتو به سمت آسمون تکون میدی و میگی الام بابا خوبی؟بعد برا اینکه من آروم بشم میگی مامان دریه نتن بابا خوبه اون دیده رفته (مامان گریه نکن اون دیگه رفته )الهی من قربون دل مهربونت بشم ....

مامان قراره بریم مشهد پابوس آقا ... آخه یه نذری کرده بودم و باید اداش میکردم ...ولی این  دفعه منم و تو مطمئن باش بابا هم کنارمونه هرچند شاید ما حسش نکنیم ....

پسرکم ...با حرفای قشنگت با شیرین زبونیت آروم دلم شدی تو حرف میزنی و من میخندم تو حرف میزنی و دلم آروم میشه ولی گاهی اوقات حسرت میخورم که ای کاش باباییت بود تا میدید ولی مطمئنم شاید ما نبینیمش ولی اون هست و میبینه ... تو همه امید من برا زنده بودنی .... تمام آرزوم اینه که درست تربیت بشی تا شرمنده ی باباییت نباشم .... منو با همه خستگیهام ببخش ...

پسرم زندگی به تو همان چیزی را میدهد که به آن می اندیشی .... پس زیبا بیندیش


 
 
حرفای مامان
نویسنده : سمیرا - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/٢/٢٧
 

پسرکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....

کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...

پسرکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...

پسرکم تو بهترینی.

همیشه با این باور زندگی کن...

خودت را فراموش نکن... .

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....

اما به یاد داشته باش....

کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

پسرک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردی برخیز....

اشکالی ندارد....

بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی

کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....

زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!

به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

پسرکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....

برای مادرت توپادشاه هستی....

گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟

اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....

گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!

احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...

آری .... پسرکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی

هیچ گاه فراموش نکن

پسرم فراموش نکن تنها بهانه ی زنده بودن یک زن در این دنیایی.... پس شاد باش و بخند

امیررضا در امامزاده صالح قربون دعا کردنت

حیاط بابا رمضان در شمال ... خودم فدات

امیررضا و امیرحسین(پسرخاله ی مامانی)و زهرا (دختر دایی ابراهیم)

 


 
 
همه کارمعلم کار عشق است .........
نویسنده : سمیرا - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/۱٦
 

محمد بهشتیم ... معلم آسمونی ..... بابای عزیزم . همه ی همکارای دلسوزم روزتون مبارک

سلام عزیز دلم ...پسر نازم... مرد مامان ...عسلم ....نفسم... همه جون من ...هستی من... امیررضای من ....سلام مامان

پسر قشنگ مامان عزیز دلم ...گلم قربون مهربونیات عزیزم .... میبوسمت پسرم .امروز اومدم روز معلمو به بابایی مهربونت به بابارمضان و به همکارا و معلمای دلسوز سرزمینم تبریک بگم .کسایی که میسوزن تا بسازن میسوزن تا تو وامثال تو خوب بزرگ شین و برای این مملکت مفید باشین .کسایی که با حداقل حقوق میسازن ولی باز هم با عشق میان و به بچه های این سرزمین آموزش میدن ... پسرم امروز بچه های کلاسم مثل هر سال سنگ تموم گذاشتن و با هدیه هاشون شرمندم کردن .... همین جا از همشون ممنونم

امیررضای عزیزم دیگه ماشالاه مرد شدی و انیس دلم شدی ... صبح ها که بلند میشی میای و میبوسیم و دستاتو دور گردنم حلقه میکنی و همچین فشارم میدی که گاهی اوقات فکر میکنم چقدر ماشالاه زور داری ... وقتی ساعت 5 میشه با خاله سانا میاین مدرسه و دستامو میگیری و جلو همه همکارام همچین بوسم میکنی که همه میخندن و میگن انگار چند ساله منو ندیدی ولی تموم خستگی کاریم با این شیرین کاریات از بین میره ... پسرم نمیدونی شب و روز زبون به شکر خدا باز میکنم که تو پیشمی و همدم تنهاییامی .. مامانی خدا میگه دعای یک مادر در حق بچش مستجابه و دعای من مادر برای تو ثمره ی عشقم یادگار محمدم پاره جگرم فقط سلامتی و شادیته اینکه دیگه رنگ درد و غم نبینی ... اینکه داماد بشی و به یه جایی برسی تا من جلوی پدرت روسیاه نباشم ... مامان بدون من به عشق تو زنده ام و نفس میکشم بدون تو تنها دلیل زنده بودن منی ...  از شیرین کاریات هر چی بگم کم گفتم فقط نمیدونم چرا حرف نمیزنی فقط چند تا کلمه میگی .. ولی ماشالاه زبر و زرنگی و همه چی متوجه میشی و گوش میکنی ... حرکاتت رفتارات مهربونیات مثل مردای بزرگه با زبون خودت شعر میخونی و قصه میگی ... راستی مامان یه نقاشیایی میکشی ... الهی خودم قربونت بشم پسر هنرمندم انقدر برات چش چش دو ابرو کشیدم که حالا خودت یاد گرفتی انقدر قشنگ میکشی که گاهی اوقات حس میکنم برا یه بچه ی 2 ساله نیمه این خیلی خوبه که بتونه یه صورت با چشم و ابرو و مو و دست و پا بکشه ولی تو میکشی ماشالاه مامان ...فقط زبون نداری ....گاهی اوقات اذیتت میکنیم و میگیم امیررضا زبون نداره حرف بزنه فوری زبونتو در میاری و نشون میدی که یعنی اینم زبونم ... هر چی بهت تخم کفتر دادیم هم افاقه نکرد حرافت کرد ولی به زبون خودت نه به زبون ما فرهنگ لغت مخصوص دار ی مثلا به ماشین میگی بیب بیب به قطار میگی بوبو ایس ایس به خروس میگی دوف به شکلات میگی ایگعه به آب میگی ایننه علوس (عروس)...ممون(میمون)و....

مامان این وبلاگو من برای تو وخاطرات تو درست کردم که بیماری بابایی و رفتنشش شد بخشی از خاطرات زندگیت ولی از حالا باز هم میخوام فقط از خودت توی این وبلاگ بگم و درد دلا ی خودمو تو یه وب دیگه نوشتم اینجا برای توو شادی های توئه.. مامانی دیگه غم دلمو تو وب تو نمینویسم و فقط از خودت مینویسم ولی وقتی بزرگ شدی و این وب خوندی بدون مامانت تا ابد داغدار باباییه ولی برای اینکه دیگه تو وبت حرف غم  و غصه نباشه درد دلام تو اون وبلاگ مینویسم اگه خواستی بخون به شرطی که قول بدی اشک نریزی و غصه نخوری تا مامان خوشحالتر باشه ...

مامانی پسر قشنگم خودت میدونی تموم دلبستگی این دنیام تویی پس بخند و شاد باش تا دنیا به روی من هم بخنده

دوستای گلم از این به بعد غصه های دلم تو وب دیگه ای که هنوز محمد زنده بود درستش کردم مینویسم . چند پست اولش سیر بیماری محمده و رمز داره ... چون خوندنش ممکنه ناراحتتون کنه رمز دارش کردم و رمزش همون رمز عکسمه . اونجا فقط منم و محمد و خدای ما ... دوست دارم اونجا هم با من باشید ولی اگه غصه دارتون میکنه نه ... دلم نمیخواد به خاطر نوشته های من به خاطر غم من چشمای خوشکلتون اشک بریزه ... من راضی شدم به رضای همون خدایی که محمدمو بهشتی کرد و منو عاشق .... بچه ها زندگیم خدا رو شکر رو رواله و راضیم .... آرومترم خیلی آرومتر... روزا میرم مدرسه و کارامو میکنم و با رضا میریم پارک و شهر باز ی وفقط شبا رو برا خودم نگه داشتم و دلتنگیامو اشکامو حرف زدنم با محمدم ... دیگه جلو رضا گریه نمیکنم آروم شدم ... گریه هامو فقط برای خدا میکنم . دلتنگیامو برا خدا میگم .... هر چند وقت محمد میاد به خوابم و جالبه هر بار هر سوالی ازش داشتم جواب داد و خیالم راحت کرد ... بچه ها گاهی اوقات حس میکنم محمد نمرده فقط محوشده چون انگار همیشه باهامه وقتی باهاش درد دل میکنم و نظر میخوام میاد به خوابم و جوابمو میده .... و چون خودش بهم گفت که خوبه خوبه و جاش خوبه آرومترم ... گفت یه روزی تو هم میای پیش من .... پس غصه نخور ... منم کمتر غصه میخورم چون محمدم حالش خوبه خوب شده . دوستای عزیزم منو یه عمر شرمندتون کردین ... فدای دلای مهربونتون .

 

 

بالا رفتن از در یخچال

امیررضا وعمو اکبر(شوهر خاله سارا در حال درست کردن کباب)

دایی جون و امیررضا عید 93

دقایقی قبل از سال تحویل 93

نفسی من

الهی کت و شلوار دامادیت مرد من


 
 
92 با همه غم هایش رفت ولی جگرم سوخت
نویسنده : سمیرا - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۳/۱/٢۳
 

سلام گل پسرم سلام قند عسلم سلام نفسی من .

سلام به همه دوستای گلم

سال 92 با همه ی غم ها و دردهاش گذشت ......سالی که عزیزترین آدم زندگیمو  گرفت و تنهای تنهام کرد .... ولی گذشت با همه درداش گذشت ... سالی که پا به پای محمدم درد کشیدم پا به پاش بیدار موندم با اون خندیدم و گریه کردم ... با هم دردل کردیم و اشک ریختیم ... سالی که قطره قطره آب شدن عشقمو دیدم و کاری نتونستم بکنم ....  روزهام با استرس و شب هام با کابوس گذشت .... ولی هیچ وقت از معجزه ی خدا نا امید نشدم ... هیچ وقت از لطف خدا قطع امید نکردم دکتر ها آب پاکی روی دستم ریختن ولی امیدمو نتونستن ازم بگیرن ... چه شب ها که با محمدم تا صبح در بیمارستان دردل کردیم و همدیگرو آروم کردیم اون به من آرامش  میداد و من به اون امیدکه محمدم خوب میشی عزیم تو خوبه خوب میشی و باز هم سایه بالای سر من و رضا میشی ... شب هایی که دستامو تو دستاش میگرفت و فشار میداد

گذشت با همه خاطره های تلخش .. با همه دردش ... فقط من موندم و بی کسی و تنهایی .... من موندم درد بی محمدی .... من موندم یه یادگار از عشقی که میدونم تا ابد یه جای قلبم جا خوش کرده و ذره ذره آبم میکنه ...  من موندم روزهای بی محمد شب های بی محمد ... من موندم و حرف زدن با عکسش ....

عهد کردم با خدایی که خودش محمدو بهم  داد و در اوج عاشقی ازم گرفت تا امتحانم کنه با  درد فراق با...درد عاشقی ...که آرومم کنه چوم میدونم و ایمان دارم که خدا جواب صبر و تحملمو به بهترین شکل میده ....

تو همه ی این 5 ماه روزی نبود بدون اسم محمد بخوابم شبی نبود با محمدم حرف نزنم و پلکامو ببندم .... شب به امید دیدنش خوابیدم و روز به امید برگشتش نشستم ... ولی نیومد ... محمدم نیومد... فقط اومد و بهم گفت گریه نکن.. اشک نریز ..تنها نیستی... من همه جا باهاتم.. اومد و بهم گفت خوبه خوبم ...جام خوبه... اشک تو ناراحتم میکنه ا...ومد و بهم گفت همه جا پشتتم ...با توو رضا میام هرجا برین مواظبتونم ... اومد و دستامو گرفت موهامو بوسید .. اشکامو پاک کرد دستاشو بوسیدم موهاشو بوسیدم نفساشو بو کشیدم پناه بردم به آغوشش ولی چشمامو باز میکنم و میبینم همه ی این ها خواب بود رویا بود...

خندیدی و گفتی این هم سرابی بود ... این آمدن رفتن یک لحظه خوابی بود

هر وقت با اشک چشم خوابیدم اومد ... اومد باهام حرف زد اومد و آرومم کرد .... آخ محمد کجایی ؟ هیچ کس نمیتونه دردمو درمون کنه .... محمد ناراحت نشو ولی هر روز و هر شب آرزوم مرگه ...چون اگه بمیرم میتونم دیگه برا همیشه پیشت باشم ...محمدم مرد من عشق من ...میام تا از دردم ننویسم نمیشه... میام از دلتنگی نگم نمیشه... میام تا کسی با حرفام ناراحت نشه نمیشه .... محمد وقتی تو کوچه خیابون راه میرم میگم توپیشمی ...وقتی رضا رو به پارک میبرم میگم تو پیشمی... مثل دیوونه ها باهات حرف میزنم رضا با تعجب نگام میکنه مردم تعجب میکنن... شایدم فکر میکنن دیوونم و برا شفام دعا میکنن... نمیدوننن که این دیوونه  در فکر شفا نیست ... این دیوونه تو فکر روز دیدارش با مردشه با عشقشه ...

رفتی و عطر تو در بسترم مانده .............تنها زتو نامی در دفترم مانده 

روزی که برگردی ای نازنین من .............کنج قفس بی تو مشتی پرم مانده

محمد همین دیروز تو خیابون  وقتی سرمو گرفتم بالااحساس کردم تورو دیدم جیغ زدم محمدم .... مردم نگام کردن از خجالت  سرمو زیر انداختم حالا وقتی دوباره نگاه کردم دیدم یه آقایی هم هیکل و هم تیپ تو بود با یه لباس مثل لباسای توو من دیوونه فکر کردم تویی ...حتی یه لحظه به فکرم نرسید که تو دیگه نیستی ...... رسما دیوونه شدم ....

گفتم که پابندم ...کوه دماوندم... میرفتی و از تو ...من دل نمیکندم .. رفتی و من تنها با یاد تو ماندم....

ولی سال جدید اومد بدون تو اومد ... به دل من نگاه نکرد ... به چشم انتظاریم نگاه نکرد .... لحظه ی تحویل سال کنارت بودم عکس روی قبرتو بوسیدم دستامو دست رضا  دادم و. به خودم قول دادم گریه نکنم...ولی باز بد قولی کردم محمد... وقتی سال تحویل شد اشک امانم نداد رضا رو بغل کردم و اشک ریختم ..... بهت گفتم عزیزم دعام کن محمدم برا من و رضا دعا کن ... گفتم محمدم تو رو جون رضا من ببر پیش خودت ....محمدم جون رضا برام مردن آرزو کن .... ولی حیف هیچ چیز دست خودم نیست نه درد و مریضی تو دست من بود نه رفتنت و تنهاشدنم .... خدا یادم داد تقدیر آدم ها دست اونه ..... بهم گفت آروم باشم من هنوز زنده ام هنوز دارم نفس میکشم رضا هست یادگارت هست چرا با اشکام اونو داغون کنم اونو ناراحت کنم اون هنوز بچست اون به یه مادر شاد احتیاج داره.... محمد وقتی سال جدید اومد تصمیم گرفتم زندگی کنم به خاطر رضا چون با تمام وجود دیدم وقتی من میخندم رضا بی بهانه میخنده... وقتی من شادم رضا بی بهانه شاده... وقتی باهاش بازی میکنم رضا چه سرحاله وقتی دو تایی با هم کشتی میگیریم مثل همون کشتی هایی که تو باهاش میگرفتی صدای خنده ی رضا تو کل خونه میپیچه .... محمد تصمیم گرفتم غم نبودن تو رو فقط به دلم بگم ...اشکامو تو خلوتم بریزم... رضا با گریه من بغض میکنه... با اشک  من اشک میریزه .... محمد مطمئنم که تو هم همینو میخوای ... بزار هر کس هر چی فکر میکنه بکنه ...برام مهم نیست... دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست ...فقط رضا مهمه و زندگی رضا  و شادی رضا ... محمد من تا ابد داغدار توام ولی تو تنهاییم نه تو زندگیم ... چون زندگی من رضاست ... کوچکترین چیزی که رضا رو ناراحت کنه از سر راهم بر میدارم ... برامم مهم نیست چی باشه ...برا من رضا مهمه ... حرف و حدیث دیگران قضاوتهای یه سری آدم عقده ای اصلا مهم نیست .... زندگی حق رضاست نمیخوام کسی و چیزی این حقو ازش بگیره ..

.آرامشم در این روزها مدیون همان انتظاری ست که دیگر از هیچ کس ندارم

روزگارا... تو اگر سخت به من میگیری ...با خبر باش که پژمردن من آسان نیست... گر چه دلگیر تر از دیروزم ...لیک باور دارم... دلخوشی ها کم نیست ....زندگی باید کرد

پسرم دسته گلم عزیزم با تموم وجودم پشتتم ... مامانی تا وقتی هستم برات از هیچ چی کم نمیزارم ... نمیزارم غم بی پدری ناراحتت کنه ... برات هم مادر میشم هم پدر .... یادته محمد همش میگفتی زن من زن نیست شیر زنه یه پا مرده کارایی میکنه گاهی اوقات مردها هم نمیتونن ... حالا من همون زنم همونی که تو میگفتی شیر زن دوباره روی پاهام میایستم نمیزارم کسی شادی زندگیمو ازم بگیره چرا که شاد بودن تنها انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت من راضی شدم به رضای خدا ...

در سکوت دادگاه سرنوشت ... عشق بر ما حکم سنگینی نوشت ...گفته شد دلداده ها از هم جدا ... وای بر این حکم و این قانون زشت

امسال عید هم گذشت و سال 93 هم اومد .... خوب بود چند روز اول مردم برای احترام و تسلیت میومدن هم تو محل محمد وهم تو شهر خودمون تو شمال ... بعد اون دو سه روز اول ایام عید خیلی به من و رضا خوش گذشت مخصوصا تو شمال ... رضا کلی برا خودش حال کرد ...  مخصوصا تو قطار موقع رفت و برگشت این بچه من عاشق قطاره و بهش میگه بوبو ایس ایس ... موقع رفتن به شمال وقتی از قطار پیاده شدیم همش میگفت کی میریم بوبو ایس ایس ... منم برا اینکه دیگه زیاد بهونه نگیره بهش گفتم مامانی چرخای قطار پنچر شده دارن درستش میکنن درست که شد میریم و اونم بهم اخم میکرد انگار میدونه سره کارش گذاشتم ... ولی خب عسلم باور کرد و تا روز آخر بهونشو نگرفت ... عاشق بیرون وفتن و تو باغ رفتنه ... وقتی رفتیم جنگل کلی حال کرد .... و چه دنیای قشنگی میشه وقتی میخنده و شاده ... حاضر نیستم این شادی رو با چیزی عوض کنم ... میدونم رضا با این همه محبتی که دور و برشه غم بی پدری رو کمتر احساس میکنه انقدر ماشالاه خوب و شیرینه که همه دوسش دارن و بی منت محبت میکنن ...  وقتی از شمال اومدیم گندم ها رو خیس کردم و نذر سمنورو ادا کردم .... و دقیقا همون شب محمدم به خوابم اومد شبی که فرداش سمنو رو بار میزاشتیم ... خیلی خوشحالم که محمد تنهام نمیزاره و اینو خودش بهم گفت ...

وقتی  به پارسال این موقع فکر میکنم میبینم چطور تحمل کردم چطور رو پام وایستادم ... منی که تحمل کوچکترین درد محمدمو نداشتم چجور تاب آوردم... ولی فهمیدم همه ی این ها محبت خدا بوده به من که تحمل کردم ... چقدر بااسترس رفتم مدرسه چقدر خوب بعضی آدما رو شناختم ... آدمایی که شرایطمو میدونستن و باز هم با حرفاشون و کاراشون نمک روی زخمم میپاشدن... کسایی که باید تو اون شرایط همراه و همدمم بودن بیشتر داغونم کردن .... با چرت و پرتاشون با دری بری هاشون ... با بهانه های الکیشون کسایی که دیدن برا محمدم از جونم گذشتم و حالاخودشونو به کوری زدن کسایی که میدونستن و دیدن من و محمد همو میپرستیم ولی حالاخودشونو به نفهمی زدن ... البته دیگه هیچ حرف و هیچ کار کسی برام مهم نیست من کار خودمو میکنم ...منم دیگه اون سمیرای آروم نیستم ... اون سمیرا  رفت چون نمیخواد کسی با حرفاش و کاراش زندگی رو ازش بگیره حالا من موندم و آرامش رضا که برام از هر چیزی مهمتره دیگه این سمیرا آروم نمیشینه تا کسی بخواد با کوچکترین حرفی ناراحتش کنه چون نمیخوام بچم با ناراحتی من اذیت میشه ... وهمین طور  تو  کارم کسایی که مشکلمو میدونستن و باهام راه نمیومدن تا من بیشتر اذیت بشم   .... میدونستن و چپ و راست بهم گیر میدادن و اذیتم میکردن ... آدمایی که به جای اینکه کمکم کنن تا بتونم این بار سنگین تحمل کنم بدتر پشتمو خالی کردن و فکر کردن من زیر این بار خم میشم ولی نشدم به خواست خدا از پس همه چی بر اومدم و جز شرمندگی چیزی براشون نموندووالبته کسسایی که هیچ وقت تنهامون نزاشتن و هر کمکی میتونستن کردن و منو شرمنده کردن ......و حالا هم میشم همون زنی که محمد میخواست ... وقتی از کسی دلگیر بودم یا از حرف کسی ناراحت میشدم بهم میگفت حرفتو جلوش بزن و جواب بده تا بعدش اینجوری عذاب نکشی حالا منم همونی میشم که محمد دوست داشت حالا این منم که باید با ناملایمات زندگی بجنگم و میجنگم و رضامو به خواست خدا به ثمر میرسونم و از خدا میخوام کمکم کنه تا از پس مشکلاتم بر بیام و رضا خوب تربیت بشه ..........

پسرکم مرد مامان خوشحالم که تو پیشمی و هر لحظه و هر ثانیه شکر میکنم خدایی رو که تو رو بهم هدیه داد تو بزرگترین شادی زندگی منی ... مامانی برای تو از هستی م میگذرم تا بزرگ شی و مرد شی و باباییت دوست داشت دکتر شی همش بهت میگفت سامی کوچیکه ... همون دکتر سامی خودشو میگفت چون واقعا دکترشو دوست داشت آرزو میکنم که هر چی که میشی باعث افتخار پدرت بشی تا من هم با خیال راحت به دیدارش برم ولی تا اون وقتی که هستم تنهات نمیزارم حتی برای یک شب .. تو نفسمی... جونمی همه کسمی ... پسرم ممنونتم به خاطر وجود پاکت ...ممنونتم به خاطر شادی و خنده ای که با کارها و زبون شیرینت روی لبم مینشونی ... پسرم اگه روزی خوندی این دست نوشته ها رو بدون مامان فقط به عشق تونفس میکشه و زنده ست .... امیررضا تنها بهانه ی زنده بودنمی مامان  

به خاطر طولانی شدن این پست عکسا رو تو ادامه مطلب گذاشتم

ببخشید سرتونو درد آوردم ...


 
 
بهار.... نیا........امسال دیگر منتظرت نیستم
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦
 

به بهار بگوید منتظرش نیستم....... بگویید شکوفه ندهد........ به هوا بگویید همان سرد بماند........ به آسمان بگویید ابری باش و ببار ......          

.نمی بینی غم دارم ؟ نمیبینی منتظرم؟ منتظر مسافر دورهایم

منتظر محمدم .....منتظر یک نگاه چشمان معصومش هستم ...

بهار نیا .... بهار دیگر از زیباییت چیزی نمیبینم ...  

دیگر از بوی شکفتن شکوفه ها خوشم نمی آید ...                

بهار نیا ... محمدم نیست تا برایش از زیبایی های بهار بگویم ...

دیگر نیست تا تا با هم در کوچه ها و خیابان های شهر راه بروم و او دستانم را محکم بگیرد و برایم حرف بزند ...

بهار نیا من دیگر از تو بدم می اید ... بهار من محمدم بود بوی خوش زندگیم محمدم بود ... بهار ....زیباترین زیبای عمرم محمدم بود .......مرا به زیبایی تو چه نیاز؟

بهار نیا که با آمدنت دلم را به غم میکشی .....بگذار در سرمای نبودن محمد بمانم..... بگذار به جای آسمان آبیت آسمان دلم ببارد ... ....

بهار نیا ... من تو را با محمدم دوست داشتم ......حالا چرا بی محمدم می آیی ؟ بهار دیگر منتظرت نیستم ..

. من منتظر یک گلم که دوباره برایم بشکفد و برایم بخندد و از بوی خوشش مست شوم و گرمایش را به اعماق قلبم بفرستم ...

بهار به چه امیدی برایم می آیی ؟ دیگر نیا ..... یا محمدم را با خود بیاور ... یا مرا مهمان محمدم کن

محمد عزیزم با رفتنت دلم زمستانی شد و من افسوس می خورم چرا با رفتن تو بهار می آید ..... به نظر معامله خوبیست ..........امید آن دارم تا بهار گلی بر چهره ام بنشاند چه امید مبهمی گردش روزگار خطا ندارد ......زمستان هیچ گاه بهار را نمیبیند ... بهار من با تو رفت محمدم

8 بهار را در کنارت گذاراندم محمد..... دستانم را در دستت می گرفتی و سالمان تحویل میشد ... امسال دستانم را در دستان یادگارت میگذارم وبه شکرانه ی این هدیه ی عظیم که مونس تنهاییهایم شده بعد از تحویل سال نماز شکر میخوانم و سجده ی بندگی به جا می آورم ... محمدم تو رفتی ولی برایم کسی را گذاشتی که تمام مهربانی های تو و محبت های تو را به ارث برده و به جای تو قرار دل بی قرار من شده ... شکر می گویم خدایی را که تو را بهشتی کرد و مرا با عشق تو آزمود تا هم من بشناسم او را و هم تو .... محمد غصه ی مار ا نخور ... میگذرانیم این دنیا را بی تو .... میخندیم گاهی از سر دلتنگی میگرییم ... گاهی هوس بودنت میکشدمان ولی تو خوش باش محمد.... نگران این دنیای ما نباش .... من و امیررضا خوشیم .... دلتنگی تو آزارمان میدهد ولی خدا را داریم و خوشیم ...

سلام پسرم سلام دسته گلم سلام عزیزم ... قربون شکل ماهت بشم که با وجودت گرمای پدرت را حس میکنم ... محمد رفت ولی تو را دارم برایت جان میدهم تا جان بگیری ..... مادرت را با همه ی بی حوصله گی هایش خستگی هایش نبودن هایش ..بد اخلاقی هایش ببخش و تحمل کن ... فرزندم برای تو نفس میکشم برای تو زنده ام برای تو مانده ام .... امیررضای من ....مادر ... تو تنها بهانه ی زنده بودن منی .... پسرم ... نفسم یادگار محمدم برایت از جانم میگذرم .... تا مانند پدرت شوی ... مثل او  مرد باشی مهربان باشی ... از همه مهمتر انسان باشی

دوستان عزیزم .... همه ی شماها که در این مصیبت تنهایم نگذاشتید ... از هر آشنایی برایم آشنا تر بودید در حالیکه نه دیدید مرا و نه میشناختید .... آن قدر دلم از نامردی ها گرفته آنقدر پستی دیدم و دروغ شنیدم که مرگ محمدم را هزاران باره شکر کردم که نبود تا ببیند این کثافتی ها را ... تا نبود بشنود دروغها را ... دوستان مهربانم..... متاسفانه هنوز زنده ام ونفس میکشم و بی محمدم سر میکنم ... ولی در این روزها از پستی و بد بودن بعضی ها شکستم و خورد شدم ....... ولی می خواهم بمانم و شاد باشم وزندگی کنم تا بدانند و ببینند محمد من رفت ولی خدای من هست ... امیررضای من هست .. .. من خدا را دارم

محمدم میدانم که میدانی و می شنوی این حرف ها و دروغ ها و کثیفی ها را ...... به تو قول دادم در این دنیای پست بایستم و با همه ی ناملایمات بجنگم و میجنگم .محمدم میجنگم برا ی فرزندم برای خودم .... محمدم تو شاهد همه چیز هستی و میبینی و میشنوی .... ولی برای تو پسرم نوشته ام و صدایم را ضبط کرده ام تا بدانی در این روزها و این ساعت ها بر مادرت چه می گذرد ...

پ ن 1 ) برای یک خواننده ی بی ادب م. ا ..... نمیدونم کی هستی و چی میگی ولی میدونم انقدر نفهمی و عقده ای که حتی به خودت زحمت ندادی تیتر وبلاگمو بخونی و بدونی من این وب برای پسرم درست کردم نه اون چرت و پرتایی که تو گفتی ... بیماری محمد و رفتنش بخشی از این خاطرات بود که پیش اومد ... برایت دعا نمیکنم تا اونچه که من و امثال من کشیدیم بکشی تا بفهمی سوختن یعنی چی ؟ولی دعا میکنم همون خدایی که این سرنوشت را برای من و امثال من رقم زد خودش پاسخ این بی حرمتی ها و چرندیاتت رو بده ....

پ ن 2) دوستای عزیزم شرمنده ام اگه نمیتونم بهتون سر بزنم آخه من از اینترنت پر سرعت استفاده نمیکنم ... منو حلال کنین خیلی با اینترنت مشکل دارم به خدا همین آپدیت کردم وبلاگ هم کلی اذیتم میکنه بس که هی قطع و وصل میشه ... منو ببخشین

امیررضا تو باغ بابام در شمال21 بهمن 92

امیررضا و دایی ابراهیم (دایی مامانی ) که عاشقشه ....  لب دریا24 بهمن 92

امیررضا و دایی جونش و عرفان پسر عمه مامانی. دایی با دست شکسته بغلت کرده

قربون اون ژست گرفتنت.....


 
 
عکس... اگه کیفیت عکسا پایینه ببخشید
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

من خاطرت را میخواستم نه خاطره ات را ... .

این روزها هیچ چیز سر جایش نیست جز تو ... پدرم چه زیبا جا گرفته ای در دلم

خیالت همیشه هست اما امروز دلم خودت را میخواست نه خیالت را...

 

گر چه دوری از کنارم ...یاد تو در دل نشسته ....

وقتی رضا میشه دختر مامانش...


 
 
عکسی ازمن و محمد ... شرمنده ام فقط به بعضی هامیتونم رمز بدم...ازم دلگیر نشین
نویسنده : سمیرا - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
← صفحه بعد