قالب وبلاگ

همه هستی من, پسرم امیررضا
وقتی بعد از مدتها انتظار پاهای کوچکت به زمین خدارسید ودر جدا شدن از بهشت خدا گریه بلندی سردادی نمیدانستی که با اولین گریه ات دنیا به من خندید و نام زیبای مادر بر من نهاد 
نويسندگان

سلام پسر نازم

امروز 23 اردیبهشت میلاد حضرت فاطمه و روز مادره  ......

چه واژه مقدسیست مادر ... پسرم  هنوز باورم نمیشه که منم مادرم .....هنوز باورم نیست که این اسم مقدس روی من هم هست ....خدایا آیا لایق این اسم هستم ........ پسرم ممنونتم که با اومدنت منو به این مقام رسوندی .. چقدر سخته مادر بودن و چقدر شیرین .... چقدر شیرینه که فکر موجودی همیشه تو ذهنته که از گوشت و خونته .موجودی که نه ماه توی دلت باهات بود ...موجودی که خنده ها و گریه هاش آهنگ زندگیته ....آخ خدا حالا این منم همون بنده ی رو سیاهت و تو چه بزرگی در حقم کردی که با همه  رو سیاهیم منو به این درجه رسوندی و من چه بنده ی بدی که هنوز نتونستم به عهدام وفا کنم  خدایا ممنونتم  ممنونتم .امسال اولین سالیه که مادرم خدایا شکرت شکرت

پسرم میدونی مادر یعنی چی ...یعنی عشق یعنی خواستن زندگی برا فرزندت و هیچی برا خودت ...یعنی دل نگرانی ..یعنی فکر کردن و دلشوره داشتن ....یعنی تموم دنیا رو برا فرزندت خواستن ... یعنی پاکترین عشق روی این زمین  یعنی درد ویعنی ....پسرم نمیدونم کی این نوشته ها رو میخونی . ولی هر وقت که میخونی اینو بدون که مامانت تو رو از هر چیزی بیشتر میخواد .بدون مامانی برا رسیدن به تو از همه چیز گذشته ..اینو بدون برا اینکه تو بیای تو زندگیش همه چی رو به جون خریده فکر نکنی منتی سرت میزارم که به بزرگی خدا نه .فقط میخوام بگم من خودم این سختی ها رو خواستم من خودم این دردا رو به جون خریدم ...من خودم خواستم برای تو از خواب شب و آرامش روزم بگذرم هیچی ازت نمیخوام مادر بجز یه چیز ...وقتی پارسال این روزا تو ذهنم میاد اینکه چطور حتی نمیتونستم از این پهلو به اون پهلو بشم حتی نمیتونستم غذا و آب بخورم وبابایی چطوری مثل پروانه دورم میچرخید از خودم خجالت میکشم مامانی فقط یه چیز ازت میخوام عزیز دلم احترام بابایی رو نگه دار که به خدا قسم با همه ی عشقم به تو اگه صدا رو صداش بلند کنی ...اگه رو حرفش حرف بزنی ..نمیبخشمت ... پسرم من مادرم و از تموم حقام میگذرم ولی نمیتونم از بابایی بگذرم فقط باباییتو عزیز داشته باش ....

پسر گلم حالا از امروز برات بگم .... وقتی از مدرسه اومدم بابایی در حالیکه تو تو بغلش بودی با یه شاخه گل خوشکل ایستاده بود و یه کارت هدیه .... میدونی روی کارت هدیه چی نوشته بود .یه شعر از زبون تو

مادر .کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم ...... لالاییهاتو دوست دارم....بغض نگاتو دوست دارم ...

ممنونم پسرم هم از شما هم از بابایی برا من بهترین هدیه وجود ناز توئه ..پسرگلم فقط اینو بدون  از همه شور و شوق جونیم میگذرم تا تو بزرگ شی تا همچنان مادر صدام کنی و من .....

پسرم حالا که این وبلاگ محل درد دلم شده میخوام یه جمله به مامانم  بگم ........مادرم ممنونتم هیچ چیزی جبران زحمتاتو نمیکنه ولی همین جا دستاتو میبوسم گر چه ازت دورم امروز هم خوشحالم و هم غمگین خوشحالم که یک مادرم و غمگینم چون تازه فهمیدم مادر بودن چقدر سخته و من این همه سال قدر دان زحمتات نبودم اگر چه ازت دورم ولی مامان حلالم کن ...روزت مبارک

 

پسرم تو حیاط آقا جونش (بابای مامانی) ...شمال

وقتی یه گل پسر شست پا میخورهتعجب

قربون لم دادنتخوشمزه

مردی شده دیگه این پسر .....ماشالله.....

گریه نکن .تازه داشتم میگفتم مرد شدی ....آخ

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام پسر گلم  امروز اومدم تووبلاگت روز معلمو به همه همکارای دلسوزم , همسر مهربونم وبابای فداکارم تبریک بگم همه آدمایی که با فداکاری به بچه های این سرزمین رسم زندگی می آموزند .......

تقدیم به همه ی معلمای مهربون سرزمینم

کسی انگار نمی خواست معلم بشود .............

اسم من گم شده است .........

نردبانی شده ام صاف به دیوار ترقی .........

تا که این نسل و آن نسل ............

پای بر پله ی من سوی فردا بروند .........

و غریبانه فراموش شوم .............

اسم من گم شده است ............

              ....................................................................................

گل اگر در فصل گل بوییدنی است ........ ای معلم دستهایت تا ابد بوسیدنی است

               ..................................................................................

مامانی امسال پسرای گلم بچه های کلاسم اشکمو در آوردن و سوپرایزم کردن وقتی وارد کلاس شدم و در کلاسو باز کردم فشفشه و برف شادی و نقل روی سرم پاشیدن و همشون بادکنک به دست روی میزاشون بودن و میگفتن :

خانوم روزت مبارک خانوم خیلی دوستت داریم

بچه ها منم دوستتون دارم عاشقتونم فدای قلب پاکتون

راستی پسرم باباحسن هم از پیشمون رفت دلم براش تنگ میشه و هیچ وقت مهربونیهاش و زحمتاش از یادم نمیره خدا حافظت بابا حسن

اینم چند تا عکس از بچه های کلاسم کلاس 2/2 .... 12/2/1391

الهی همیشه شاد باشین عزیزای دلم

اینم پسرای گلم کلاس 2/2

خودتون گلین الهی عمرتون مثل گل نباشه متشکرم بچه ها

اینم آخرین عکسی که با, باباحسن گرفتی پسرم... عید 91 خداحافظ بابا حسن

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام پسرم سلام مامانی سلام قشنگم

امروز 29 فروردین هفت ماهه شدی .هفت ماهگیت مبارک ..... گل بهارم

امیررضای مامان ........ پسر لوس مامان .........

آخ که چقدر با بودنت دنیام قشنگتر شده .... پسر با مزه ی من .....من این همه سال چجوری بدون تو زتدگی میکردم ..... پسرکم با اومدنت عاشقی رو یادم دادی .........

الهی مامان فدای  خنده هات  که باقهقه ت هر چی نارحتی باشه از یادم میره ...الهی که همیشه بخندی عزیز دلم

آخ مامان فدای اون بازی کردنت بشه ... شیطونکم ........ با روروئک مثل برق میری و مامان به گرد پاتم نمیرسه ..... چقدر زود ازت عقب موندم ...خودمونیما مامان پیر شده ...آخ که وقتی با روروئک از دست مامان در میری و بلند میخندی و احساس پیروزی میکنی نمیدونی جه کارم میکنی ..مامانی نمیگی دوباره قورتت میدم ........

اخ فدای اون د    د   کردنت بشم بلبلم  پسرم شدی همه ی زندگیم  فدات بشم الهی جگر گوشم عشقم به تو وصف شدنی نیست

 راز این گفته فقط باد صبا میداند ..............دارمت دوست به قدری که خدا میداند

الهی که 120 ساله بشی و مامان با دیدنت هر روز عاشقتر

 

عاشقتم مامان ......

وای چه دختری شده این پسر .... امان از دست مسخره بازی های دایی جونت پسرمو چیکار کرده ......

نوش جونت مامان .........

 

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان سمیرا ]

قربون تیپ و قیافت کلوچهههههههههههه

امیر رضا و بابایی مهربونش ......قربون هر دوتاتونقلب

الهی یه روز حموم دومادیت شاه دونه ی منزبان

امیررضا و سفره هفت سین .اولین عید عمرت الهی 120 تابهار ببینی پسرمماچ

امیررضا و بی بی جون قلب

پسرم خسته شدییول زیاد خوندی ولش کن .........ابله

خاطرات شمال محاله یادم بره ......امیررضا و آقاجونش و باباییش در شمال عینک

دیگه بزرگ شده پسرم........ از حموم نمیترسهتشویق

 

بابایی در حال هم زدن سمنو نذری..... نذر گل پسرمونهخوشمزه

 

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام شکوفه ی بهارم .... سلام نفسم ...... سلام به روی ماهت

امیررضای قشنگم ...پسرک شیطون بلای مامان ...29اسفند 6 ماهه شدی

فرشته ی آسمونی من ششمین ماه زمینی شدنت مبارک

پسر عزیزم روز ی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی آرامش بخش روح و رون کسانی میشوی که با بودن تو دنیا برایشان زیباتر خواهد شد . با تو بودن آرامش تمام دنیای ماست و وجود کوچکت بهترین تکیه گاه برای بودن . تو با وجود پرمهر و نگاه معصومت دنیایی از پاکی و فا برایمان به ارمغان آوردی .

قشنگترین هدیه ی خدا با هر تبسمت هزاران بار میشکفیم و با هر تپش قلبمان هزاران بار نامت را میخوانیم و به خاطر وجود نازنینت سجده ی شکر میگذاریم . هدیه ی ما به تو قلبی است پر از عشق و محبت میخواهیم بدانی که زیباترین بهانه ی زندگیمان هستی و تنها دلیل زنده بودنمان .

29 هر ماه زیباترین روز خداست پسر نازم اگر برای همه دنیا یکی باشی برای من و بابایی تموم دنیایی تا زنده ایم و زندگی میکنیم دوستت داریم......

پسرم ...امیدم...عشقم ...نفسم .....عمرم ...نور چشمم...اصلا همه کسم همه چیززندگیم ...بالاخره بهار اومد بهارو دیدی ؟اولین بهار زمینی زندگیتو دیدی؟قشنگه؟الهی 10000000000 تا بهارو ببینی مادر....... ولی من شش ماهه دارم هر روز بهار میبینم ......شش ماهه با نفسات زندگی کردم .......شش ماهه با گریه و خندت عشق کردم ...... شش ماهه که قدم رو چشمم گذاشتی و من ... من روسیاه مادر شدم ...... شش ماهه که خدا پاکترین عشق زمینی رو نصیبم کرد و من .... هر روز عاشقتر میشم ....و من ...... هر روز شاهد بزرگ شدن یکی از فرشته های خدا در دامنم هستم .آخ مامانی یادته روزی که به دنیا اومدی حتی نمیتونستی شیر بخوری .قدرت تکون دادن دستای کوچولوتو نداشتی .ولی حالا دور اتاق غلت میزنی و خودتو به من میرسونیتشویق ...چه کیفی میده...... ای خدا ممنونتمممممممم . بغل هر کسی که باشی تا من و بابایی رو ببینی میخوای خودتو پرت کنی و به ما برسی ابله آخ مادر می افتی پسرم عزیز دلم تو نیا ما خودمون میایم و میگیریمت و اگه بغل ما باشی و یکی بیاد دستاشو باز کنه تا بگیردتت پشتتو میکنیقهر و محکم بازوهای ما رو چنگ میزنی و سر رو شونمون میزاری که یعنی بغل هیچ کس نمیام . الهی دورت بگردم جوجه ی من که با این کارات هر روز بیشتر از دیروز دیوونم میکنیچشمک ..اخه مامان نمیگی خل  میشم میمیرم زبان... چند وقتیه دست دادن یاد گرفتی هر کس دستشو دراز کنه و بگه امیررضا دست بده مثل یه مرد بهش دست میدی ای قربون اون دستای نازت بشه مامانبای بای ... حرف زدنتم که دیگه حرف نداره  من فدای اون غرغرکردنات بشم ...ولی گل پسرم هنوز از مروارید تو دهنت خبری نیست بجنب داره دیر میشه ها ...مامان شهنازت ایام عید برات اش دندونی پخت تا راحت تر دندون در بیاری دستش درد نکنهماچ اخه داری خیلی اذیت میشی گلم لثه هات خیلی میخواره و اعصابتو خورد میکنه .ایشالله که زودی در بیاد تا راحت شی. اوه

پسر نازم سال 1391 که من این همه منتظرش بودم هم اومد .آخه پارسال این روزها تو تو شکمم بودی و مامانی لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه میشمرد تا برن و من به لحظه  ی دیدارت نزدیکتر بشم . پارسال میگفتم کی میشه عید 91 بیاد تا تو رو توبغلم داشته باشم و حالا اومد و من زیباترین بهار عمرمو دیدم خدایا شکرت هر چند با وجود نازنین تو تموم عمرم بهار ه .....

 راستی 4 فروردین تولد بابایی هم بود . بابایی مهربون و دلسوز من و امیررضا دیوونه وار عاشقتیم الهی 120 ساله شی و سایت تموم عمر بالای سرمون... خیلی دوست داریم

 محمدم

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی ...بعد خدا میپرستمت

مامانی قول میدم عکساتو بزارم آخه به خاطر تو وروجک رفتیم یه دوربین دیجیتالی خریدیم ولی کامپیوتر ویروسی میترسم بزنم به کامپیوتر عکسا پاک شه زودی میام و عکسای نازتو میزارم

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام گلم سلام عزیز دلم

مامانی پسرکم عشقم امیدم

پیشاپیش سال نوت مبارک الهی 100 سال زنده باشی مامان

اخی امسال چه عیدی داریم ما وقتی تو پیشمونی........ الهی قربون قد و بالات بشم که با اومدنت قشنگترین عیدمونو اوردی....... امیررضای مامان الان آماده ایم و میخوایم بریم مسافرت فقط با عجله میخوام بنویسمو بریم...... مامانی تو بهترین هدیه خدا بودی تو سال 90 پسرم سال 90 سال خیلی خوبی بود میدونی چرا اخه هم خونه خریدیم هم مامانی استخدام شد و هم خدا مهربونیشو در حق ما به نهایت رسوند و یه فرشتشو گذاشت تو دامنمون الهی که سال 91 هم برا همه سال خوبی باشه الهی که تنت سالم باشه مامان

الهی که تو این سال هیچ کس مریض نداشته باشه

الهی هیچ کس داغ عزیز نبینه

الهی هیچ کس گرفتار نباشه

والهی هر کسی منتظره یه فرشتست حاجتشو بگیره

خدایا هر چقدر شکرت کنم کمه خدایا شکرت که امسال فرزندمو در آغوش دارم و سر سفره هفت سین میشینم  خدایا ممنونتم

پسرم همه ی دنیامی بعد خدا میپرستمت ( البته اول بابایی بعد شما ) مامانی شما هم با قلب پاکت برامون دعا کن دعا کن بابایی همیشه سالم باشه و سایش بالای سرمون دعا کن سال بعد این موقع هرکسی یه فرشته میخواد خدا بهش بده شما هم یه پسر خاله یا دختر خاله وهمینطور یه پسر عمه یا دختر عمه داشته باشی راستی مامان پارسال این موقع تو شتم مامانی بودی تربچههههههههه ولی امسال کنارمی تو بغلمی آخ الهی فدات شم .......

دوستان عزیزم عید همتون مبارک شاید نتونم بهتون سر بزنم اخه به اینترنت دسترسی ندارم ولی همتونو دوست دارم لحظه ی سال تحویل دعامون کنید این دسته گل تقدیم به همتون سال نو مبارک

[ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان سمیرا ]

 دم.تنن  امتتئوهاتو کتمنههاتنوئهائوئتهخواتواتوئعههههخخخحههنم

سلام فرشته ی اسمونی من سلام پسرک ورزشکارم

تعجب نکن خط اولو هر چقدر تلاش کنی نمیتونی بخونی آخه خودت با اون انگشتای کوچولوت تایپش کردی اخ الهی فدای پسمله نویسندم بشم .

پسر گلم امروز با مهارت هر چه تمامتر برمیگردی روی شکمت قبلا یکی دو بار این کارو کرده بودی ولی امروز شاید 20 بار انجامش دادی و خودت هم از پیروزی و موفقیتت میخندیدی  تا جایی که موقع صبحونه خوردن مجبور شدم بغلت کنم آخه هی به شکم برمیگشتی و منم هی به پشت میزاشتمت و تو دوباره همین کارو انجام میدادی ولی چند دقیقه بعد چون نمیتونی جلو بری گریه میکنی و غر میزنی انگار ما زورت کرده بودیم .....

الانم تو بغل من نشستی و با تعجب به تایپ کردنم نگاه میکنی و در کمینی که دوباره دستت رو به کیبورد برسونی و چون دستت نمیرسه هی با پات کیبوردو هل میدی .....

گل قشنگم دیگه اسمتو میشناسیو وقتی صدات میزنیم روتو بر میگردونی. شیر خوردنتم که کلا مسخره بازیه دو تا میک میزنی بعد بر میگردی و با باباییت بازی میکنی البته اینقدر زرنگی که یقمو با دستت میگیری که اگه یه وقتی خواستم یواشکی بلند شم متوجه میشی و گریه میکنی ای ناقلا حالا توی وروجک منو سر کار میزاری الهی فدات شم.....

حرف زدنتم خیلی نانازه وقتی داری صحبت میکنی احساس میکنم ب ب میگی و جالبه که هر وقت گشنت میشه ما ما میگی البته شاید فقط حس منه یا توهم میزنم ولی همین توهمم شیرینه اخه هنوز خیلی زوده که حرف بزنی ولی منو بابایی کلی با همین حرف زدنت ذوق مرگ میشیم ......

پسرم باورت نمیشه اگه بگم روزی صد بار خدا رو شکر میکنم و بعد هر نمازم سجده ی شکر به جا میارم و خدا رو برای دادن تو و باباییت به من روسیاه همیشه شاکرم

دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی 

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام گل قشنگم سلام زیباترین مخلوق خدا

امروز 29بهمن پنج ماهه میشی

زیباترین آفریده ی خدا پنجمین ماه آفرینشت مبارک

مامانی امروز میخوام همه حرفای دلمو بگم با خدا با بابایی و با تو ..... حرفاییکه از دلم میاد

خدای خوبم .........

خدایا هر وقت احساس میکنم آخرین کلمه را در دست دارم و دلشوره با تو حرف نزدن در جانم مینشیند کلمه ای تازه در دستان میگذاری وبه من میگویی حرف بزن.

خدایا خوشحالم که با کبونتر ها دوستم و حرف گنجشکها را میفهمم و از باران تند بهار فرار نمیکنم خوشحالم که تو را هنگام روشن کردن یک شمع و آب دادن گلهای ارکیده به یاد می آورم خدایا هر وقت دلم برایت تنگ میشود به جادر نماز سپیدم مینگرم و دستهایم را روی ستاره ها میکشم و با خودم میگویم جه میشد من از آسمان به زمین نمی آمدم ؟ جه میشد من هم مثل فرشته ها روز و شب دور و بر تو میگشتم . راستی آنها با جه زبانی با تو حرف میزنند ؟آیا می دانند عشق را جگونه مینویسند ؟آیا میدانند دل عاشق جه رنگی است ؟ آیا میتوانند گریه کنند ؟

خدایا دستهایم خالی است . همه سرمایه من چند قطره اشک و چند کلمه نا قابل است . دلم می خواست پیراهنی زیبا و گرانبها برای تک تک فرشتگانت میخریدم . دلم میخواست هر روز برایشان نامه مینوشتم و سفارش میکردم سلام مرا به تو برسانند .

خدایا با آنکه مشتاق دیدارم اما از اینکه در کوله بارم چیزی ندارم می ترسم  آیا مرا با زنبیلی از شرمساری می پذیری ؟ آیا در روز قیامت اجازه دارم در چشمهای تو نگاه کنم ؟آیا در آن صحرای گرم و تفتیده مرا به لیوانی شربت خنک مهمان خواهی کرد ؟

خدایا دلم میخواهد با ماه و خورشید و شاخه های یاس محشور شوم . دلم میخواهد با یک دسته گل سرخ کنار تو بایستم و تو را به حق سلام و صلوات و بی کرانگی کائنات قسم بدهم که مهربانم از گناهانم بگذر و همانجا سجده ی شکری به جا آورم برای همه چیزهایی که به من دادی و ندادی  برای همه چی ........

برای محمدم

برای مهربانترین همدمم و مونسم در این دنیا ........

صدایت را میخواهم تاموسیقی سکوت لحظه هایم باشد

نگاهت را میخواهم تا روشنی چشمهای خسته ام باشد

وجودت را میخواهم تا گرمای قندیل وجودم باشد

خیالت را میخواهم تا خاطر لحظه های فراموشم باشد

دستهایت را میخواهم تا نوازشگر اشکهایم باشد

و تنها خنده هایت را میخواهم تا مرهم کهنه ی زخمهایم باشد

آری تنها تو را میخواهم

برایم تا ابد بمان

و برای تو فرشته خوشبختی زندگیم پسرم امیر رضا

چشمهایم را به تو هدیه میکنم به تو که گلی از گلهای بهشتی و فرشته ای از فرشتگان آسمانی .

خنده های کودکانه ات را و دستهای کوچک پر مهرت را با دنیایی عوض نخواهم کرد . من تمام لحظه های خو ش زندگیم را و تمام شور و شوق جوانی ام را به پای تو خواهم ریخت تا چون درختی سبز و تنومند شوی وفردایی روشن را رقم بزنی تا

تا  زمانی که دنیا دنیاست و خورشید هر سپیده دم طلوع میکند دوستت دارم و قلبم جایگاه توست و و جودم در نفسهای پاک و زلال تو خلاصه میشود

برای همه دوستانم

دوستای خوبم مامان فاطمه سهیلا جونم مامان امیر حسین و مامان پارسای نازم به همتون سر میزنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم کامنت بزارم راهنماییم کنید شما چجوری نظر میزارین

[ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]

دوستای خوبم ...مامان فاطمه عزیزم... مامان پارسای گلم ...مامان امیرحسن نازم... سهیلا جون و.....

به خدا به همتون سر میزنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم کامنت بزارم ازوقتی کد امنیتی اومده ..کد رو هم وارد میکنم ولی error میده بی وفا نیستم بخدا .... اگه میدونید چجوری باید کامنت بزارم کمکم کنید....

دوستتون دارمممممممممممم.....................

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامان سمیرا ]

سلام نفسم سلام عشقم سلام زیباترین بهانه ی زندگیم

عزیز دلم امیررضا الهی قربونت بشم مامانی که اینقدر خوش مسافرتی گلم ...

اره عزیزم صبح پنج شنبه بابایی وقتی از خواب بیدار شد یهویی گفت پاشو بریم شمال  و سریع با یه آژانس به سمت تهران پارس رفتیم تا با اتوبوس بریم شمال گل مامان توی راه اصلا اذیتمون نکردی الهی فدات شم عزیزکم ...وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم خونه باباحسن آخه قرار بود حنا بندون مهدی رو تو حیاط بابا حسن بگیرن ولی نمیدونی آقا جونو مادر جونو خاله ها و داییت چقدر با دیدنت سورپرایز شدن؟... وروجک چقدر خاطر خواه داری تو ؟...

ولی نمیدونم از دیدن اون همه جمعیت بود یا صدای بلند باندها یا از خستگی و خواب  که فقط گریه میکردی و اصلا نذاشتی مامانی نه تو حیاط بره و مراسمو نگاه کنه و نه بتونم شام بخورم بیچاره خاله سارا و سانا و خاله های منو زنداییام که نوبتی تو رو میگرفتن و دورت میدادن تا گریه نکنی...  ولی همینقدر که تو باهام بودی بهترین عروسی ای بود که تو تموم عمرم رفتم

وروجک ولی شب عروسی تو تالار که دیگه همه چی برات عادی شده بود کیف کردی با لذت به رقصیدنا نگاه میکردی و میخندیدی ای ناقلا از همین الان دختردید میزنی؟... اینقدر بامزه میخندیدی از رقصاشون که هرکی میومد وسط تو رم  بغل میکرد و باهات میرقصید الهی فدای پسرکم بشم الهی یه روز عروسی خودت بشه ... ..اخ که چه کیفی داره

پسر گلم ولی مامانی شب عروسی مهدی گریه کرد میدونی چرا ؟ ... به خاطر جای خالی دایی اصغر... پسرم نمیدونی وقتی داماد با عروسش دست تو. دست هم اومدن بغضم شکست من که همیشه ادعای صبور بودنم میشد من که همیشه مامانمو بعد مرگ برادر دلداری میدادم من که شده بودم سنگ صبور دل شکسته مادرم حالا چم شده بود ؟ ...

مامانی اشکم اومد وقتی مهدی سر به زیر انداخت و میرقصید ...

اشکم اومد وقتی زندایی دست در گردن مهدی انداخت و میلرزید ...

اشکم اومد وقتی مامان ,عمه بزرگه مهدی , رفت بوسیدشو سر رو سینش گذاشت تا بوی برادر رو بگیره ...

پسرم میخندیدم برا اینکه مامان نبینه دارم گریه میکنم تا نشکنه ولی چی بگم که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است چقدر جای دایی دیشب خالی بود ولی مطمئنم که بود شب عروسی پسر بزرگش ...

مامانی نمی خواستم ناراحتت کنم ولی دیشب نمیدونم چرا یهو دلم هوای دایی رو کرد و احساس کردم یه چیزی کمه ..

بگذریم ...مامانی الهی قربون قدمات بشم که خوش قدمی میدونی چرا آخه از دانشگاه بابل به دایی جونت زنگ زدن و گفتن که تو تکمیل ظرفیت تو رشته کارشناسی علوم ازمایشگاهی قبول شده خدا رو شکر نمیدونی چقدر ذوق کردیم دایی جونتم هی میومد کف پاتو میبوسید و میگفت این از قدم امیررضاست الهی من قربون اون پاهای کوچولوت بشم ...

خوشمزه پسرم تو دیگه الان خیلی راحت اشیا رو تو دستت میگیریی و الان چند وقته که داری تلاش میکنی خودت تنهایی به رو شکم بیفتی که مامان شهنازت میگفت چهار شنبه وقتی من مدرسه بودم بالاخره موفق شدی و تلاشت به ثمر رسید قربون پهلوون کوچولوم بشم                                                                                                                                  گل پسرم این عروسی هم گذشت الهی که همیشه عروسی باشه و همه دلشون خوش

همه هستی من ... دوستت دارم به اندازه تموم کهکشانها و آسمونها ...

[ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مامان سمیرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من سمیرا هستم متولد سال 63در سال 1384 با بهترین مرد دنیا ازدواج کردم . زیباترین گل باغ زندگی من و محمد پسریه که خدا بعد از پنج سال انتظار به ما هدیه داد امیررضای ما در 29 شهریور 1390 در ساعت 05/9 شب با دستان مهربان دکتر اشرف معینی در بیمارستان آتیه تهران از بهشت خدا دل کند تا دنیای مارو هم بهشت کنه و با ورودش به این جهان زیباترین لحظه زندگی ما رو رقم زد. خدایا شکرت. این وبلاگو برا پسرم درست کردم تا خاطراتشو بنویسم و خودش که بزرگ شد این دفتر خاطراتو ادامه بده . دوستت دارم پسرم من و بابایی تا زنده ایم بعد خدا پشت و پناهتیم.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ